سلام به همگی،من بعد از 4سال برگشتم،آخرین بار بهمن 95براتون خاطره فرستادم و بعدش به حدی درگیر شدم که زیاد نمیتونستم به اینجا هم سر بزنم.فقط چندباری اومدم و چون اکثر دوستان جدید بودن من از روی اسم دوستان، سارا مامان اکبر آقا را دیدم و اکثرا خاطره های ایشونو خوندم و خیلی لذت بردم از خاطره هاشون.فکر نمیکنم از دوستان قدیمی کسی بوده باشه مثل سیماخانم،آقا آرین،آقا شاهین،هیلداجون و...خیلی دلم براشون تنگ شده خصوصا سیما جون و هیلدا جون،امیدوارم هرجاهستن موفق و سلامت باشن،خب خیلی حرف زدم چون دیدم چندتا آرزو دیگه هستن یه معرفی بکنم و برم سراغ خاطره،آرزو ام26سالمه و یه برادر دارم به اسم امیر که32سالشه و پزشکه.خب جونم براتون بگه که اگه خاطرتون باشه من قرار بود با استادم ازدواج کنم و به خاطر همین از وب رفتم چون هم ترم آخر بودم و هم درگیر مراسم بودیم،که اتفاقاتی افتاد و مخالفت هایی شد که من و مهران با وجودی که خیلی به هم علاقه داشتیم مجبور شدیم خیلی تلخ از هم جدا بشیم و برای آخرین بار همدیگه را دیدیم و خداحافظی کردیم.حتی کار به عقد و نامزدی هم نکشید.بعد اون هردومون خیلی ضربه خوردیم.مهران میگفت خوبه هرچندوقت همدیگه را ببینیم ولی من مخالفت کردم.من تصمیم داشتم واسه ارشد بخونم که منصرف شدم.جدایی اجباری مون هردومون را داغون کرد.کارمن شده بود نشستن تو اتاق و گریه کردن.امیر هم که با مهران دوست بود برای اینکه منو آروم کنه از مهران برام خبر میاورد.ولی بعد از مدتی بابا بهش گفت هرچی بوده تموم شده نیاز نیست از حال آرزو واسه مهران خبر ببری و از مهران واسه آرزو.درسته با هم دوستین ولی دوستی ات را همون بیرون خونه حفظ کن و بذار ابن دوتا راحت تر همو فراموش کنن.امیر هم قبول کرد.حال روحی بدی داشتم.یکی از دوستام به اسم ملیکا که هم دانشگاهی بود مرتب بهم سر میزد و امیر هم نمیذاشت زیاد تنها باشم.ملیکا که قبل اومدن امیر میرفت و امیر به محض رسیدن میومد تو اتاق و تا موقع شام باهام حرق میزد.بعد شام من زود میومدم اتاق و امیر پشت سرم میومد یه لحظه هم تنهام نمیذاشتن.یه شب به امیر گفتم میدونی داری اذیتم میکنی؟گفت دوستت دارم نمیحوام از دستت بدم.گفتم من چیزیم نیست نگران من نباش.گفت تو مثل مادری هستی که بچشو از دست میده و افسردگی بعد زایمان میگیره.اگه تنها باشی افسرده میشی.میدونم سخته ولی باید کنار بیای.باید برگردی به زندگی.بخون واسه ارشد.گفتم نه امیر اگه بخونم میدونم نمیتونم آزمون بدم یا ادامه بدم.نصفه ولش میکنم.بذار امسال استراحت کنم.گفت باشه ولی تو خونه نشین.با ذوستت برین بیرون.برو باشگاه،ورزش کن.خودتو سرگرم کن.
گفتم باشه امیر نگران من نباش.گفت آرزو میخوام یه چیزی بهت بگم.گفتم جانم؟گفت من یه مدت باید برم مسافرت،گفتم خب یهویی آخه واسه چی؟گفت یه مشکلی واسه یکی از دوستام پیش اومده باید همراش برم.گفتم چندروز؟گفت چندماه طول میکشه.گفتم چندماه مگه چیشده؟گفت هیچی بعد که اومدم میگم فعلا نپرس.فقط ازت خواهش میکنم تنها نمون.با دوستات برو بیرون.به مامان کمک کن.نشین تو اتاق من از دور حواسم بهت هست.گفتم نگرانم نباش برو به دوستت برس.گفت مجبورم وگرنه حتی یه لحظه هم تنهات نمیذاشتم.گفتم من چیزیم نیست شما زیاد شلوغش میکنین.گفت به هرحال وقتی اومدم باید سرحال باشیا.گفتم حتما.به قول بابا هرچی بوده گذشته.حالا کی میری؟گفت فرداظهر بلیط داریم.گفتم کجا؟گفت شیراز.گفتم به سلامت نگران منم نباش.راستش تو دلم غصه بود ولی به روی خودم نیاوردم.بغض گلومو فشار میداد ولی سعی کردک گریه نکنم.امیر را میشناختم اگه مهم نبود اصلا نمییرفت.ولی خب مجبور بود.شب تا صبح داشت چمدون میبست و منم بیدار چندبار خواستم برم تو اتاقش یه دل سیر بغلش کنم و گریه کنم ولی نمیخواستم ناراحت بشه.تو اتاقم کلی گریه کردم.صبح مامان اومد واسه صبحانه صدام کرد نرقتم چون چشمام از گریه پف کرده بود.امیر اومد صدام کرد سرمو بردم زیر پتو به زور پتو را کنار زد چشمامو که دید گفت گریه کردی؟گفتم نه.گفت به من دروغ نگو.یهو پاشدم بغلش کردم دیگه طاقت نیاوردم کلی گریه کردم اونقدر که نمیتونستم نفس بکشم امیر سعی داشت آرومم کنه.گفت چرا با خودت اینجوری میکنی؟گفتم امیر دلم برات تنگ میشه.گفت میخوای نرم؟گفتم نه برو ولی زود برگرد گفت اصلا نمیرم.گفتم نه دوستت بهت احتیاج داره برو.گفت آرزو عزیزم خودت میدونی چقدر دوستت دارم ولی مجبورم دوستم بیماره هیچکسو اینجا نداره باید بره شیمی درمانی.من باید مواظبش باشم.گفتم کاش منم میشد میومدم.گفت اصلا با این روحیه حساست اصلا نمیشه بعدم اونجا تنها میمونی حوصلت سر میره.نمیخواستم بهت بگم ولی گفتم بدونی چرا مجبورم ترکت کنم.گفتم الان که گریه کردم حس میکنم سبک تر شدم.گفت قربونت برم به مامان هم گفتم باهم برین بیرون.با دوستات هم برو بیرون.برو باشگاه.سرتو گرم کن. گفتم باشه چقدر میگی؟گفت آرزو من خودم میرم ولی دلم و روحم اینجاست.گفتم دوستت بیشتر به کمکت احتیاج داره.بغلم کرد و گفت قربون خواهر با درک و شعورم.رفتیم صبحونه خوردیم و امیر هم ساعت 11بود که رفت.بماند که دم در هم چقدر من و مامان گریه کردیم.به مامان هم سفارش منو کرد.خواستیم بریم فرودگاه که قبول نکرد.برگشتیم تو خونه و من داشتم میرفتم تو اتاق که مامانم صدام کرد آرزو بیا کارت دارم.گفتم جانم گفت پس فردا واسه پونه خواستگار میاد.گفتم وای جدی میگی؟گفت آره ما هم دعوتیم.لباس بپوش بریم بیرون.گفتم واسه چی؟گفت بریم لباس بگیر چیزی که نداری.گفتم خواستگاری من که نمیان خواستگاری پونه است گفت باشه به هرحال پونه گفته آرزو هم باید باشه.حالام لباس بپوش که پونه تو راهه.گفتم چرا پونه به خودم نگفت؟گفت بهت زنگ زده گوشیت خاموش بوده.پونه دخترداییمه ازش هم خاطره گذاشتم قبلا.خلاصه با اینکه حوصله نداشتم ولی لباس پوشیدم پونه اومد با زندایی و من و مامان رفتیم خرید.میخواست واسه خواستگاری لباس بگیره کلی مغازه گشت تا لباسی که میخواست گرفت.منم به اصرار چندتایی لباس پرو کردم ولی هیچکدوم اندازه سایز قبلیم نبودن.وقتی جلو آینه خودمو دیدم فهمیدم چقدر چاق شده بودم و لباس ها تو تنم هیچ زیبایی نداشتن دیگه به اجبار یه کت و شلوار مشکی گرفتم.میشنیدم که پونه کلی غر میزد مگه پیرزنی مشکی گرفتی گفتم همین خوبه با ابن اندام مشکی بپوشم بهتره.گفت آرزو میخواستم بهت بگم گفتم ناراحت میشی چرا یه دفعه اینقدر چاق شدی؟گفتم نمیدونم با اینکه اشتهام کمه و چیزی نمیخورم عحیبه چاق شدم.مامانم هم گفت منم یه مدته به امیر میگم آرزو چرا چاق شده امیر میگه واسه اینه کم تجرک شده وگرنه چیزی نیست.واسه همینه هی میگفت برو باشگاه.گفتم تو اولین فرصت باید برم.فعلا که حوصله ندارم.پونه گفت حیفه آرزو خیلی اندامت بد شده زودتر برو.گفتم حالا تا ببینم.اومدیم خونه و من شام نخوزده رفتم تو اتاقم.فرداصبحش ملیکا اومد دنبالم گفت هوس پیاده روی کردم.گفتم چرا دیشب بهم نگفتی گفت میدونستم بهت بگم میگی نه.پاشو بریم یکم هم خرید دارم.گفتم خستم دیشب تا دیر وقت با پونه بیرون بودیم.فردا هم براش حواستگار میاد از صبح باید بریم خونه داییم.باشه یه وقت دیگه.گفت نه پاشو دیگه.میدونستم از یه جای دیگه داره دستور میگیره و بحث باهاش فایده نداره.لباس پوشیدم رفتیم بازار.یکم چرخیدیم و کفش ومانتو گرفت منم از یه مانتو خوشم اومد رفتم پرو ولی اندازه ام نبود.خورد تو ذوقم.به ملیکا گفتم من خیلی چاق شدم؟گفت نه،گفتم راستشو بگو گفت یکم.گفتم بیشتر یکم سایزم بالاست خیلی.گفت خوب میشی این چندماهه اینجوری شدی از بس نشستی غصه خوردی گریه کردی من میخوام برم پینتبال تو هم بیا خوش میگذره.گفتم حوصله ندارم همون پیاده روی بهتره.پاهام درد گرفته بود بهش گفتم بریم خونه خسته شدم.گفت باشه بریم یه چی بخورم بعد گفتم نه اشتها ندارم بریم خونه.برگشتیم خونه.مامان ناهار برام آورد به زور خوردم.امیر زنگ زد یکم باهاش حرق زدم.شبم شام نخورده خوابیدم.صبخ با صدای مامان بیدار شدم.سر کمدم داشت کفش و شالمو درمیاورد.بهم گفت پاشو لباستو بپوش ببینم به این کفش ها میاد.حوصله نداشتم ولی لباسو پوشیدم ولی کفشام اصلا تو پاهام نمیرفت.پاهام خیلی ورم داشت.مامانم گفت لابد واسه اینه راه رفتی همینا را برات برمیدارم.زودباش صبحونه بخور بریم.گفتم بابا؟گفت شب میاد خودش.رفتیم خونه دایی و پونه خیلی ذوق داشت همش از این طرف به اون طرف میرفت.کمک زندایی خونه را تمیز کردیم.ناهار از بیرون گرفتیم.اصلا اشتها نداشتم.دیدن پونه و ذوقش منو یاد خودم روز خواستگاری مینداخت.بغضمو فرو میدادم که گریه نکنم.کمک پونه کردم تا آماده بشه.خودمم لباس پوشیدم ولی کفشام اصلا تو پام نمیرفت.پاهام ورم داشت واسم عجیب بود.به پونه گفتم من نمیام.صندل نیاوردم کفشامم اصلا تو پام نمیرهوگفت تو کمد من صندل هست ببین کدومو دوست داری.برداشتم هرکدومو پوشیدم تو پام نمیرفت اعصابم بهم ریخته بود.پونه میگفت آرزو چیشدی قبلا صندلام اندازه ات بود گفتم خودمم نمیدونم من نمیام.گفت نمیشه تو باید باشی.گفتم مهم دایی هادی و زندایی و خودت هستی.گفت مثل خواهرمی باید باشی.گفتم من کفش و صندل ندارم.رفت از زندایی گرفت یکی از صندلای زندایی اندازه ام شد.شب شد مهمونا اومدن پسره رو چشم برادری خوب بود پونه هم معلوم بود دوستش داره.صحبتاشونو کردن و قراراشونو گذاشتن.دایی گفت یه چندماهی نامزد باشین تا بعد عقد کنیم.خلاصه مراسم تموم شد و برگشتیم خونه.من اینجاهاشو خلاصه میکنم که خاطره زیاد طولانی نشه.شب لرز عجیبی گرفتم خیلی شدید هرچی پتو مینداختم رو خودم فایده نداشت.هرجور بود تا صبخ تحمل کردم.همش استرس داشتم نکنه سرما بخورم ولی فرداش خالم خوب بود انگار نه انگار.ملیکا زنگ زد گفت بریم بیرون گفتم اصلا حسش نیست.مامان صدام کرد رفتم صبخانه خوردم.امیر زنگ زد از خواستگاری میپرسید از حالم بهش گفتم بهترم.بازم تاکید کرد برو باشگاه گفتم اصلا حسش نیست.میرم پیاده روی.گفتم امیر من خیلی چاق شدم گفت بری پیاده روی خوب میشی.از دوستش پرسیدم گفت بهتره.خدافظی کردم ازش و به مامان گفتم میرم پیاده روی.رفتم یه نیم ساعتی گشتم خیلی خسته شدم برگشتم خونه تا عصر خواب بودم.مامان واسه شام بیدارم کرد اصلا اشتها نداشتم به زور خوردم.بابا گفت چرا شام نمیخوری؟گفتم چاق شدم بابا باید رژیم بگیرم.گفت نیاز نیست اینجوری خودتو نابود میکنی.گفتم اصلا از خودم راضی نیستم گفت منم ازت راضی نیستم غذا نمیخوری.ظرفا را کمک مامان جمع کردم و رفتم خوابیدم.یه مدت بود همش خسته بودم.پریودم هم عقب افتاده بود مامان به امیر گفته بود امیر زنگ زد با کلی خجالت جوابشو دادم گفت برو دکتر زنان.گفتم اصلا.گفت باید بری.گفتم خوب میشم گفت قبلا اینجوری نبودی گفتم خوب میشم.گفت اینقدر منو اذیت نکن برو.گفتم اگه تا آخرماه نشدم باشه.خداحافظی کردیم.با اینکه رژیم داشتم و پیاده روی میرفتم ولی چاق تر میشدم و خیلی عصبی بودم.نزدیک عقد پونه بود و سه ماهی از رفتن امیر میگذشت.پونه را از روز خواستگاریش دیگه ندیده بودم.چندبار تلفنی باهاش حرف زده بودم فقط.ملیکا هم برای ارشد میخوند و کمتر بهم سر میزد. عقد پونه نزدیک بود.یه روز با نامزدش اومدن برامون کارت بیارن وقتی منو دید خیلی تعجب کرد.منو کشید کنار گفت آرزو افتضاح شدی گفتم میدونم پونه هیچی نگو.الان بهت بگما من واسه جشنت نمیام.گفت نمیشه باید بیای.گفتم هیچی اندازه ام نیست.لباسی که برای خواستگاری ات گرفتم دیگه تو تنم نمیره.پریروز رفتم کفش بگیرم اندازه ام نبود.هیچ کفشی اندازه ام نیست.گفت آرزو چرا اینجوری شدی؟به امیر گفتی؟گفتم نه.نمیخواستم نگرانش کنم.گفت یه دکتر برو تو این سه ماه خیلی عوض شدی.گفتم دکتر نمیخواد خودش خوب میشه.گفت لجباز اینجوری پیش بری خودت اذیت میشی.بهش گفتم باشه پونه یه فکری میکنم.گفت من نگرانتم.گفتم نباش.ناراحت شد خدافظی کرد و رفت.اومدم تو اتاق کلی گریه کردم.از وضعیتم ناراحت بودم.شبم شام نخوردم.مامانم اومد تو اتاق امیر پشت خط بود گفت آرزو تصویری میگیرم حواب بده.گفتم حوصله ندارم گفت هیس جواب بده.تصویری زنگ زد رو صورتم نگه داشتم گفت صورتت چقدر پف داره.گفتم خوبم.گفت گوشی را بذار پاشو واستا.گفتم واسه چی؟گفت همین که گفتم.کاری که گفت انحام دادم.گفت مامان میگه کفش اندازه ات نیست.گفتم آره و زدم زیر گریه.گفتم واسه خواستگاری پونه رفتم لباس گرفتم تنم نمیره.گفتم امیر به خدا رژیمم پیاده روی میرم.ولی پاهام ورم داره کفش اندازه ام نیست نمیخوام عقد پونه برم.همش خستم.گفت پریود شدی؟گفتم نه.گفت پلکتو بده پایین چشمتو بیار جلو کاری که گفتو کردم.گفت آرزو فردا با مامان برین پیش دوستم بگو برات یه آزمایش بنویسه.گفتم نمیرم امیرم حوصله ندارم.گفت آرزو همین که گفتم.گفتم من اصلا دیگه نمیخوام برم بیرون از خونه چه برسه برم دکتر.گفت جون من برو.گفتم قسم نخور.گفت جس میکنی چیزی تو گلوته؟گفتم آره روسری محکم ببندم میخوام خفه بشم غذا هم نمیتونم بخورم.گفت برو پیش دوستم بهش زنگ میزنم.گفتم نمیای خودت؟گفت معلوم نیست.عقد هم برو.من با مامان هم هماهنگ میکنم.یادت نره ها.الکی بهش گفتم باشه و قطع کردم.فرداش مامان هرچی گفت بیا بریم پیش سهیل گفتم اصلا خودش خوب میشه.یکم باهام دعوت کرد بعدم گفت جواب امیر را خودت بده.عصر امیر زنگ زد گفت چرا نرفتی؟من با دوستم هماهنگ کرده بودم.گفتم چیز مهمی نیست.گفت من میدونم یا تو؟گفتم به دوستت برس و قطع کردم.خیلی حساس تر از قبل شده بودم.باز کلی گریه کردم. مامان اومد تو اتاقم گفت فردا میریم پارچه بگیر بدیم بدوزن.گفتم مامان کفش را چیکار کنم؟با کتونی بیام عقد؟من نمیام مامان.نمیخوام بقیه فامیل هم ببینن منو بهم بخندن.بعدم دوباره زدم زیر گریه.مامان هیچی نگفت و رفت بیرون.اون چندروز دیگه غذاخوردنم کمتز هم شده بود.پیاده روی هم نمیرفتم.بابا اومد تو اتاقم باهام حرف میزد ولی من اصلا حرفی نداشتم گفتم بابا خواهش میکنم تنهام بذارین.گفت داری خودتو نابود میکنی.گفتم بابا نگران نباش.گفت چقدر بهت گفتم هرجی بود تموم شد ببین با خودت چیکار کردی.گفتم بابا میبینی که من اصلا بهش فکر نمیکنم پیاده روی میرفتم رژیم بودم نمیدونم چرا هرروز دارم چاق تر میشم.گفت امیر گفت بری پیش دوستش چرانرفتی گفتم خحالت میکشم بابا ببین دیگه دلم نمیخواد از خونه برم بیرون.یه جوری مامان را راضی کنم من نیام عقد پونه.اگه دوستم دارین اذیتم نکنین.حالام میخوام بخوابم.گفت باشه بابا هرجور تو راحتی.ما که نمیخوایم اذیتت کنیم فقط نگرانیم.من با مامانت حرف میزنم.فقط غذا بخور به فکر خودت باش.گفتم اونوقت دیگه از چاقی میترکم.بابا خندید و گفت خدانکنه بعدم رفت.باز با امیر حرف زدم و بازم تاکید که برم دکتر ولی قبول نکردم.روز قبل عقد پونه مامان رفت بیرون تو خونه تنها بودم که صدای در اومد رفتم بیرون مامان با امیر اومدن تو.با دیدن امیر شوکه شدم گفتم تو کجا بودی؟گفت همین دور وبرا.پریدم بغلش کردم ولی یهو از خودم خجالت کشیدم از بغلش اومدم بیرون و رفتم تو اتاق.امیر و مامان اومدن تو اتاق.مامان برام گفش گرفته بود بزرگترین سایز را.داد بهم بپوشم اصلا تو پام نرفت.از امیر حجالت میکشیدم امیرم خودش خوب میفهمید.گفتم ببین امیر این کفشم اندازه ام نیست.گفت آرزو طبیعی نیست.باید معاینت کنم.گفتم اصلا حوصله ندارم.گفت بیخود.هرجی میگم برو دکتر محل نمیدی ببین چی شدی.گفتم امیر من خوب نمیشم گفت میشی اگه گوش کنی.من به خاطر تو پاشدم اومدم.مامان از بس از دستت حرص میخورد زنگ زد گفت پاشم بیام اینجا.فقط من زورم بهت میرسه انگار.گریه ام گرفت مامان امیر را صدا کرد بیرون.امیر رفت بیرون لباس عوض کرد اومد.یه چندتا سوال ازم پرسید.بعدش زنگ زد به یکی از دوستاش و یکم حرف زد.گفتم امیر تشخیصت چیه؟گفت باید اول بریم دکتر زنان.گفتم نه امیر امیر برام وقت گرفت که عصر بریم پیش دکتر زنان،از استرس و خجالت تا عصر از اتاق بیرون نرفتم،عصر خودمو زدم به خواب،امیر چندبار از بیرون صدام کرد وقتی دید جواب نمیدم اومد تو اتاق گفت پاشو خودتو نزن به خواب،جواب ندادم گفت میدونم خواب نیستی پاشو.اومد پتو را ازم کنار کشید بهم زل زده بود هرچی خواستم عادی جلوه بدم نشد و آخرش چشمام تکون خورد و بعدم خنده ام گرفت،امیر گفت چه عجب خندیدی،پاشو که الان باید کلی تو ترافیک باشیم،گفتم آخه نیاز نیست گفت نیازه۴ماهه پریود نشدی دیرم شده،من دم در منتظرم،لباس پوشیدمو رفتم مامان هم باهامون اومد،مطب شلوغ بود بیشتر خانم های باردار بودن،امیرهم اومد تو مطب،نوبتمون شد رفتیم امیر هم اومد،پیش خودم گفتم الان منشی جلوشو میگیره ولی انگار از قبل هماهنگ شده بود.رفتیم تو اتاق،یه خانم دکتر فوق العاده مهربون بود،گفت مشکل چیه؟گفتم چندماهه پریود نشدم،گفت دقیقا چندماه؟گفتم۴ماه،یه چندتایی سوال پرسید،مامانم گفت معاینه نمیکنین؟گفت نیاز نیست براش یه سونوگرافی مینویسم انجام بدین ببینیم انشالله که مشکلی نیست،امیر هم باهاش صحبت کرد و اومدیم بیرون،امیر گفت بریم همین الان سونوگرافی برات نوبت بگیریم،گفتم باشه،رفت و واسه فردا صبحش نوبت گرفت،تا صبح از استرس دلشوره داشتم،خوابم نبرد،رفتم اتاق امیر دیدم خوابه،برگشتم تو اتاق،صبح رفتم صبحانه آماده کردم ولی خودم نخوردم،همه بیدار شدن بابا رفت سرکار و امیر و مامان همراه من اومدن سونو،وقتی رسیدیم منشی چندتا سوال پرسید و گفت باید منتظر باشین،بعد ده دقیقه صدام کرد و گفت باید مثانه تون پر باشه،به امیر نگاه کردم گفتم من اصلا از دیشب چیزی نخوردم گفت باید آب بخورین،چندتا لیوان آب امیر بهم داد به زور میخوردم آخه تشنه ام نبود،امیر میگفت احساس دستشویی داری میگفتم نه،چندنفر بعد ما اومدن و رفتن ولی ما همچنان منتظر بودیم چندتا لیوان اب دیگه خوردم تا بالاخره بعد نیم ساعت به امیر اشاره کردم امیر به منشی گفت و بعد منشی رفت پیش دکتر و اومد گفت میتونین برین،با خجالت رفتم تو،دکتر یه پیرمرد بود گفت دکمه شلوارتو باز کن بخواب رو تخت،دکمه ام را باز کردم و خوابیدم،خودش لباسمو درست کرد و دستگاه را گذاشت زیر شکمم.فشاری که بهم وارد شد باعث شد درد بدی تو همون ناحیه حس کنم،از طرفی از بس دستشویی داشتم سخت بود بتونم خودمو کنترل کنم. منشی دکتر اومد تو اتاق،وای دکتر یه طرف،امیر یه طرف حالا منشی اش هم اومده بود تو اتاق و درست واستاده بود بالای تخت،از خجالت داشتم آب میشدم بدتر اینکه درد بدی با فشار دادن اون دستگاهه حس میکردم،ناخودآگاه دست دکتر را گرفتم،گفت عه این چه کاریه.آروم باش الان تموم میشه گفتم درد دارم،گفت تمومه تحمل کن،امیر اومد دستمو گرفت تو دستش،دکتر با امیر صحبت میکرد،گفت طبیعیه مشکل خاصی نداره،مشکلش چی بوده؟امیر گفت پریود نمیشه،گفت سونوش طبیعیه مشکل نداره،بعدم گفت شکمتو با دستت بکش سمت بالا امیر اومد محکم دستشو گداشت رو شکمم و میکشید سمت بالا، یه بار دیگه دستگاه را پایین تر و محکم تر گذاشت طوری که یه آخ بلند گفتم گفت تموم شد پاشو لباستو درست کن،امیر کمکم کرد،شلوارمو درست کردم و دکمه های مانتومو بستم،گفت ده دقیقه صبر کنین،نشستیم بیرون ولی من دلم درد گرفته بود خیلی،به امیر گفتم میشه برم دستشویی؟گفت آره تموم شد دیگه،رفتم دستشویی و اومدم بیرون امیر نبود،از اتاق دکتر اومد بیرون و گفت بریم،مامان هم باهاش بود،اومدیم و تو راه امیر برای بعدازظهر وقت گرفت واسه دکتر،مامان گفت عصر عقد پونه است،گفتم من که گفتم نمیام،گفت بیخود باید بیای،امیر گفت مامان اذیتش نکنین بزرگ شده بذارین خودش تصمیم بگیره،مامان گفت تو هم همش طرف اینو بگیر،امیر گفت وقتی نمیخواد بیاد بذارین راحت باشه،بعدم من براش وقت گرفتم واسه دکتر،مامان گفت دکتر که گفت سونو مشکلی نداره امیر گفت آره ولی خب دکتر خودش هم ببینه بهتره،به حدی کافی دیر رسیدگی کرده دیگه بهتره عقب نیفته.رفتیم خونه و مامان لباساشو برداشت و امیر بردش خونه دایی،دم رفتن باز گفت کاش میومدی پونه گناه داره،گفتم به پونه گفتم نمیام نمیخوام مسخره فامیل بشم.بعدم من اصلا لباس ندارم بیام،گفت چقدر بهت گفتم بریم پارچه بگیر بده خیاط بدوزه هی لج کردی امیر گفت حالا که گذشته،درمانش از عقد پونه مهم تره،بعدم مامان را برد خونه دایی.ظهر امیر ناهار گرفت و اومد گفت بخور که ساعت۴وقت دکتر داری،گفتم خودم میرم تو برو به کارات برس،گفت کاری ندارم تو مهم تری.ناهار را به زور خیلی کم خوردم همش حس میکردم یه چیزی تو گلومه.امیر هم اصرار نکرد زیاد،ظرف ها را شستم و لباسای بابا را آماده کردم لباس پوشیدم و با امیر رفتیم دکتر،نوبت اول واسه ما بود مطب خلوت بود،رفتیم پیش خانم دکتر.امیر سونو را داد به خانم دکتر خانم دکتر سونو را دید و گفت خداروشکر خوبه مشکلی نداره،امیر گفت پس دلیل پریود نشدنش چیه؟دکتر گفت ممکنه از کم خونی باشه خیلی از دخترای هم سن خواهرشما کمخونی دارن.امیر گفت آخه ۴ماه عقب افتاده یعنی از کم خونیه؟دکتر گفت میخواین یه آزمایش بدین ببینین مشکل چیه.از لحاظ سونو که مشکل نیست،ولی من یه سری دارو مینویسم مصرف کنه اگه پریود نشد یه آزمایش بده،امیر تشکر کرد و اومدیم بیرون،گفت مطمئنی نمیخوای عقد پونه بری گفتم آره حوصله ندارم،گفت برم خونه،گفتم نه بریم یکم بچرخیم،رفتیم بیرون یکم خیلی دوست داشتم از دوستش بپرسم ولی میدونستم اذیت میشه.بهش گفتم چرا اومدی؟گفت مامان نگرانت بود،بابا زنگ زد گفت آرزو فقط به حرف تو گوش میده ما نگرانشیم.گفتم چرا دوستتو تنها گذاشتی؟گفت تنها نیست گفتم خودت گفتی کسیو نداره گفت نمیخواست خانواده اش بفهمن ولی الان دیگه میدونن یعنی فهمیدن منم واسه همین برگشتم،گفتم خوب میشه؟گفت خودش که خیلی روحیه داره اگه خدا کمک کنه آره،حالا شام چی بخوریم؟گفتم اشتها ندارم بریم خونه،رفت داروهامو گرفت و رفتیم خونه،یه قرص بهم داد از داروها و گفت اینو بخور ببینیم چی میشه.قرص و خوردم و خواستم برم بخوابم که گفت بشین حرف بزنیم.یکم از علایمم پرسید گفتم براش،گفتم امیر تو میدونی من چیشدم؟گفت حدس میزنم ولی باید مطمئن بشم.باید ازمایش بدی.گفتم خب میذاشتی دکتر مینوشت گفت خودم مینویسم حالا این داروها را بخور ببینیم چی میشه.یکم از شیراز گفت و اینکه از بس عجله ای اومده یادش رفته سوغات بگیره.مامان زنگ زد و گفت شب نمیان.برای امیر شام حاضر کردم و خودم رفتم خوابیدم.صبح مامان زنگ زد که نمیاد و کمک زندایی میخوان خونه را تمیز کنن.بعدم پونه زنگ زد و کلی غر زد که چرا نرفتم عقدش،حوصله نداشتم سرسری جوابشو دادم و رفتم برای امیر صبحانه حاضر کردم،بعدم خونه را جمع و جور کردم،از روز قبلش هنوز زیر دلم درد میکرد.نشستم رو صندلی و دلمو گرفتم امیر تا منو دید گفت چیشده؟گفتم هیچی دلم درد میکنه.گفت چیزی جابه جا کردی؟گفتم نه از دیروزه.گفت چیزی نیست خوب میشی.نمیخواد ناهار درست کنی.استراحت کن از بیرون یه چی میگیرم.بعدم رفت بیرون،یکم دراز کشیدم بهتر شدم پاشدم ناهار درست کردم ولی کمرم خیلی درد میکرد،امیر ظهر اومد وقتی اومد یادش رفته بود غذا بگیره.پیش خودم گفتم خوب شد غذا درست کردم.غذا را آوردم خوردیم و 
بعدم ظرفاشو جمع کردم،شستم و رفتم تو اتاقم،امیرم رفت تو اتاقش و نیم ساعت بعدش رفت بیرون،به مامان زنگ زدم گفت پاشو بیا دیگه کسی نیست خیلی کار مونده شب هم خانواده داماد میان واسه شام.گفتم نه حوصله اش را دارم نه حالم خوبه.خوش بگذره،قطع کردم و خوابیدم.چشم باز کردم دیدم ساعت۸شبه،پاشدم خونه تاریک بود.زود چراغ روشن کردم امیر هنوز نیومده بود.بهش زنگ زدم گفت تو راهم،چایی آماده کردم تا رسید.غذا گرفته بود،بابا هم شب نیومد رفته بود خونه دایی.زندایی زنگ زد گفت پاشین بیاین امیر گفت بریم گفتم نه حوصله ندارم امیر گفت واسه روحیه ات خوبه،گفتم نه من نمیام میخوای بری خودت برو،گفت نه منم نمیام،قطع کرد و شام خوردیم بعدم فیلم دیدیم و خوابیدیم،نصف شب بود که یهو دل درد و کمر درد بدی گرفتم.به سختی ازجام پاشدم برم قرص بخورم که پاهام ضعف رفت خوردم زمین از صدا امیر بیدار شد اومد گفت چیشده؟گفتم کمرم دلم خیلی درد میکنه.کمکم کرد برگشتم تو اتاق،گفتم امیر حالم داره بد میشه،کمکم کرد رفتم دستشویی.هرچی خورده بودم گلاب به روتون بالا آوردم.تو همین حین هم متوجه شدم که قرص ها اثر کرده.اومدم بیرون.از رنگ و روم و حالتم امیر فهمید کمکم کرد برگشتم اتاقم،خیلی درد داشتم،این درد عجیب بود.برام کیسه آبگرم آورد،یه قرص هم بهم داد ولی اصلا دردم کم نشد.تا صبح بالای سرم بود و من به خودم میپیچیدم.صبح یکم آروم شدم خوابم برد نزدیک ظهر بیدار شدم باز دل درد وحشتناک،امیر میگفت تو هیچوقت اینجور نبودی،روم نمیشد بگم آره بار اولمه اینقدر دارم اذیت میشم،زنگ زد به مامان،مامان اسنپ گرفت اومد خونه،خیلی حالم بد بود،سنگین ترین دوره ای بود که تجربه کردم،اصلا نمیتونستم راه برم و مدام حالت تهوع داشتم.مامان به امیر گفت یه چیزی بهش بزن آروم بشه.امیر فشارمو گرفت پایین بود میخواست برام سرم بذاره نمیذاشتم.هرجور بود سرم گذاشت از بس درد داشتم هیچی نفهمیدم فقط یهو خوابم برد.شب بیدار شدم آروم تر شده بودم.به زور دوسه قاشق شام خوردم ولی باز از درد حالت تهوع داشتم،قرص خوردم و کیسه آبگرم بغل کردم مامان هم بهم چایی نبات داد و خوردم خوابیدم نصف شب دوباره دردم زیاد شد سه روز تمام درد داشتم دیگه جونی برام نمونده بود.امیر برام آزمایش نوشت،حالم که بهتر شد رفتیم آزمایش،وای که چقدر میترسیدم.نمونه گیز یکی از دوستای امیر بود،یه پسر جوون که وقتی دید با مظلومیت بهش خیره شدم گفت نمیترسی که؟گفتم خیلی میترسم،گفت نترس،چشماتو ببند،گفتم میشه داداشم بیاد؟رفت امیر را صدا کرد،امیر اومد کنارم واستاد،آستینمو داد بالا و دستمو نگه داشت،پنبه کشید و باهام حرف میزد گفت خب چندسالته؟جواب ندادم بدتر حرصم گرفته بود که مثل بچه ها باهام حرف میزد.یه نگاه کرد و به امیر اشاره،امیر دستشو گذاشت پشت کمرم.آروم سوزنو فرو کرد گفتم آخ،گفت اینقدر درد داشت؟گفتم چی؟گفت این که بلند گفتی اخ گفتم لابد درد داشتم که گفتم امیر خنده اش گرفته بود یه سرنگ گرفت و گفت کمه،اون آستینتو بده بالا،گفتم این داره خون میاد،چسب زد و گفت حالا اون دستتو بده بالا،دوباره پنبه کشید و من چشمامو بستم سرمو گذاشتم به سینه امیر.امیرم دستشو گذاشت پشت کمرم.اینقدر اون چندروز درد کشیده بودم کم طاقت شده بودم آروم سوزنو فرو کرد اشکم در اومد ولی چیزی نگفتم.کارش تموم شد پنبه را محکم فشار داد گفتم آی،امیر گفت تموم شد آجی جونم،با دوستش حرف میزد اومدم بلند بشم دوستش گفت بشین سرت گیج میره الان،برام آبمیوه و کیک آورد گفت بخور.آبمیوه را یکم خوردم و یه ربع نشستم بعد با کمک امیر تشکر کردیم اومدیم،جواب آزمایشم که آماده شد دوست امیر به امیر زنگ زد و گفت زود بیا آزمایشگاه،امیر هرچی میگفت چیه جواب نمیداد.استرس گرفتم،امیر عصبی لباس پوشید و رفت آزمایشگاه،مامان و بابا نگران بودن،خودم خیلی ترسیده بودم.هرچی به امیر زنگ میزدم جواب نمیداد.دوساعتی طول کشید تا بیاد،من تو اتاق بودم،مامان و بابا با امیر حرف میزدن،شنیدم که گفت هرچی بهش میگفتم برو نمیرفت کار به اینجا رسید،ترسیدم رفتم بیرون گفتم چیشده؟گفت کم خونی،کم کاری تیروئید،قند خون پایین.گفتم کم کاری تیروئید چیه؟گفت چاق شدنت واسه همینه.خودم حدس میزدم ولی فکر نمیکردم اینقدر شدید باشه.برات از متخصص وقت گرفتم.پریودت واسه همین عقب میفتاد،خستگی ات واسه همینه،بی حوصله و ....خیالم راحت شده بود تا حدودی ولی خب بازم میترسیدم.به امیر گفتم خودت دارو بده گفت متخصص ببینه بهتره.فردا صبحش رفتم پیش متخصص،علائممو پرسید و معاینه کرد،گلومو فشار میداد میگفت چرا اینقدر دیر؟امیر براش توضیح داد گفتم آقای دکتر لاغر میشم گفت دارو هاتو بخوری بله،از وضعیت پریودم پرسید وقتی امیر براش توضیح داد گفت به خاطر همین کم کاری بوده که پریودش سنگین بوده 
برام دارو نوشت و گفت بهتره یه سونوگرافی از تیروئید بگیرین بیارین،داروها را دوماهه خوردم پف صورتم و ورم پاهام کمتر شده بود،یه سری دارو هم واسه کمخونی ام نوشت خیلی بهتر شده بودم،واسه سری بعد دوباره آزمایش داشتم،با امیر رفتیم آزمایشگاه،این بار یه خانم بود با دیدنش منصرف شدم و برگشتم ولی امیر گفت نترس برو منم میام،خانمه اصلا مراعات نکرد خیلی بد سوزنو فرو کرد طوری که اشکم دراومد و گفتم آخ چیکار میکنی؟هیچی نگفت امیر برگشت بهش گفت این طرز نمونه گیریه؟هلاک شد خواهرم.خانمه هیچی نگفت سوزنو کشید بیرون و رفت.سرم بدجور گیج بود.دستمم درد میکرد.امیر کمکم کرد رفتم تو ماشین بعدش خودش برگشت تو آزمایشگاه،چند دقیقه بعد با دوستش برگشت.دوستش دستمو دید گفت این خانم تازه کاره اگه میدونستم میاین خودم میگرفتم.جاشو ماساژ بده کبود نشه.گفتم اینقدر درد میکنه نمیتونم دستش بذارم.گفت ببخشید واقعا نمیخواستم اینجور بشه،گفتم شما مقصر نبودین.خدافظی کردیم و با امیر رفتیم واسه سونو تیروئید.نمیدونستم چجوریه.امیر رفت و بعدش اومد منو برد،یه آقای فوق العاده مهربون اومد و منو راهنمایی کرد داخل یه اتاق،به امیر نگاه کردم که یعنی تو هم بیا ولی آقای دکتر گفت نمیشه تنها باید بیای.امیر گفت نترس خواهری من اینجام.رفتم تو اتاق و دکتر گفت دراز بکش روی تخت طوری که سرت خم باشه سمت پایین.دراز کشیدم همونجور که گفته بود دستگاهو گذاشت رو گلوم داشتم خفه میشدم دستشو گرفتم گفت پاشو دوباره بخواب زیاد مشخص نیست چندباری پاشدم دوباره خوابیدم تا گفت الان خوبه دستگاهو رو گلوم فشار میداد حس بدی داشتم حالم داشت بد میشد حس خفگی داشتم دست دکتر را گرفتم،گفت جانم چیه گفتم آب دارم خفه میشم.منشیشو صدا کرد بلندم کردن بهم اب دادن،گفت بهتری؟گفتم بله داشتم خفه میشدم گفت باید تحمل کنی هروقت خوب بودی دراز بکش.دیدم راهی نیست دوباره دراز کشیدم گفت یکم تحمل کنی تمومه و بعد دستگاهو گذاشت خیلی اذیت شدم تا کارش تموم شد،کمکم کرد از تخت اومدم پایین،گفت بشین تا جوابشو بهت بدم.اومدم بیرون بیست دقیقه بعد جواب را دادن بهم،با امیر رفتیم خونه،چندروز بعدش جواب آزمایشم هم اومد،جای آزمایشم کلی کبود شده بود.رفتیم دکتر و دکتر گفت سونو مشکل نداره برام دارو داد گفت تیروئیدت باید تنظیم بشه و تا تنظیم بشه پریودهای دردناکی داری و به امیر گفت لازم شد واسه اینکه اذیت نشه
براش مسکن بزن.تشکر کردیم و اومدیم،الان سه سالی هست که هنوز تیروئید من نرمال نشده و هنوز عوارض بدی را دارم تجربه میکنم.دوماه یکبار باید برم آزمایش خون که برام حکم رفتن پای چوبه داره.البته از وقتی کرونا اومده همش بهانه کردم دکتر نرفتم امیر هم خوب داره حوصله میکنه و با قهر هم هنوز پیروز نشده.دوستش هم خداروشکر سرطان را شکست داد و پارسال ازدواج کرد،پونه خانم هم الان بارداره و درگیر ویار حاملگی.ببخشید خیلی طولانی شد.ولی خواستم با جزئیات بگم البته بعضی جاهاش را سانسور کردم.آخرشم من نفهمیدم تیروئید از کجا اومد،مامانم میگه از قدیم گفتن تیروئید از غم و غصه میاد از بس غصه خوردی اینجور شدی.ولی خب از من به شما نصیحت زود برین دکتر تا به جاهای بد نکشیده.من اگه همون اول رفته بودم زودتر جواب میگرفتم.ولی خب برام جالب بود که یکسال بعد خوردن داروهام به وزن طبیعی ام برگشتم و پف صورت و ورم دست و پام و چاقی ام کامل از بین رفت.امیدوارم دوست داشته باشین خاطره ام را.دوستتون دارم،امیرهم سلام میرسونه.نواظب خودتون و خانواده هاتون باشین.