خاطره شادی جان
سلاااام به همههه
من باز اومدم
میدونم دلتون خیلی تنگ شد واسم😉 حالتون چطوره؟خوبین؟ با کلاسای آنلاین چه میکنین؟😏😒
من که باز سوتی دادم😂نمیگم بتون بیشتر از این آبروم نره اینجا😶
خدایی قبول دارین لذت امتحان به تقلبه؟
اصولا خر خونی رو همه بلدن ولی تقلب هنر میخواد که هرکسی نداره😁
تقلب شیوه های مختلفی داره اوپن بوک ک دیگه تقلب محسوب نمیشه یکی از واجباته😂
کلاس ما به این شکله که تا الان من درس میخوندم به بقیه میرسوندم😐
(فک نکنین با زور مامان بابام میخونماا اصلاا😂)
کلی هدف واسه آیندم دارم مجبورم بخونم😌
خلاصه که با شروع امتحانات ترم اول تصمیم گرفتم یه خبر ناگوار به بچه ها کلاسمون بدم🤕
خبر به این شرح بود که قرار شد از امتحانات نوبت اول تو هیچ امتحانی کمک نکنم بشون
چون تمرکزم بهم میخورد نمیتونستم خودم امتحان بدم😂(به این حرکت زیبای من چُسان فیسان گفته میشود محض اطلاع😁)
در نتیجه دوستام به شدت منو مورد لطف قرار دادن و همه بلاکم کردن
البته بماند چقد فحش دادن بهم که اینجا جاش نیست بگم😂 خب بگذریم
من همین دو روز پیش خاطره ساز شدم😂
والا بخدا هیچ کاری نکردم نشسته بودم تو خونه مثل دخترای خوب درسمو میخوندم که یدفه تب کردم😐
خیلی اهمیت ندادم چون زیاد نبود
داشتم ریاضی تمرین میکردم امتحان داشتم
که کمر درد و دل درد بدی اومد سراغم
تصمیم گرفتم بخوابم!!
تا ساعت ۷ عصر خواب بودم
بیدار شدم دیدم بابام بالا سرمه😐
گفت پاشو بریم بیمارستان وسط امتحانات عقب نیوفتی
هر چقد گفتم خوبم نیاز نیست قبول نکردن😒
کلی حرف زد بام در نهایت با داد آخرش ک باور کنید از روی محبت بود پاشدم لباس پوشیدم😂😂
رفتیم پیش یه دکتر نوبت نداد😐
رفتیم یه مطب دیگه تعطیل بود😑
آخرشم رفتیم بیمارستان
بابام رفت نوبت گرفت بعد حدود نیم ساعت رفتیم داخل
یه دکتر حدودا چهل ساله بود
سلام کردیم که جواب نداد😂
دکتره بر اساس جواب آزمایشم گف کلیم عفونت داره تب الانم بخاطر همینه😑
چون بعد از جواب آزمایش فقد یکی از آمپولارو زدم خوب نشدم😂 البته من همچنان معتقدم با اون آمپولا حالم خوب نمیشد😂
داشت حرف میزد باهام از علائمم میپرسید خواست دارو بنویسه گفتن آمپول میزنی
گفتم نه دوباره با صدا بلند تر گفتن آمپولللل نمیزنیییی😐
بازم با نهایت خونسردی گفتم نه😂
گف لوس😐باشه بعد با یه حالت ناراحتی گف قرص مینویسم😂
اگه اشتباه نکنم کپسول آمپی سیلین نوشته بود و گفت هر ۱۲ ساعت دوتا بخورم😶
بابام تشکر کرد اومدیم بیرون
سوار ماشین شدیم رفتیم کل دارخونه هارودور زدیم هیچکدوم اینو نداشتن😐
موندیم چیکار کنیم😐😂
بابام گف زنگ بزن به داداشت ببین جواب میده
زنگ زدم با صدایی گرفته گف چته شادی😐اولش نگران شدم گفتم خوبی طوریت شده؟
گف نه از خواب بیدارم کردی😂
جریانو گفتم براش گف عکس برگه آزمایشو بفرستم واسش
با گوشی بابام فرستادم براش بعد ۱۰ مین زنگ زد گف دکتره چی نوشت؟
گفتم آمپی سیلین😶
گف این که گیر نمیاد
من خودم ندیدم، آمپولشو دیدم ولی کپسولش اونجا گیر نمیاد اصلا
دکتره حالش خوش نبودا
پس از کمی بحث با برادر گرامی
قرار بر این شد داداشم خودش نسخه بنویسه عکسشو بفرسته ماهم از داروخونه داروهارو بگیریم!!
اول چن تا سئوال پرسید ازم بعد پنج مین عکس نسخه رو فرستاد
دیدم همش AMP😐😂
راستش خیلی ترسیدم خواستم زنگ بزنم بش منصرفش کنم ولی بیخیال شدم با خودم گفتم فوقش نمیزنم دیگه😎😂
حرکت کردیم بابا جلو یه داروخونه نگه داشت گفت من میرم داروهاتو میگیرم
گرسنه نیستی؟
گفتم نه😶
رف کمی بعد با یه کیسه دارو برگشت ک پنج تا آمپول توش بود😐
با یه سرم البته😂
اولش خواستم بگم بریم خونه نمیزنم ولی سرمو دیدم خیالم راحت تر شد
رفتیم یه درمانگاه واسه سرم من😑
استرس گرفته بودم😐😂
با نهایت شجاعت رفتم داخل بابامم دستمو گرفته بود گفت بشین که من داروهاتو تحویل پرستار بدم
منم نشستم رو صندلیا دیدم بابام داره با یه دکتر جوون حدودا همسن داداشم حرف میزنه فک کردم از دوستا داداشمه خوشحال شدم😂😂
بعدا فهمیدم پسر خاله بابام بوده😒😂
کلی حرف زدن تا بیمار اومد رفت خداروشکر😒
بابا داروهارو داد به پرستار بالاخره.
اونم به من گف برو تو اتاق بیام رگتو بگیرم
با استرس رفتم بابامم اومد بام
پرده رو کشید پرستاره اومد با سرم بالاسرم آویزونش کرد بعد گف چن بار دستتو مشت کن
همونکارو کردم یه دفه فرو کرد😑
خیلی درد داشت
دیدم سوزنو دراورد تو رگ نزده بود
فاتحه خودمو خوندم😂
باز دوباره یجا دیگه زد تو رگ نبود منم داشتم جون میدادم😐
دوباره دراورد یجا دیگه زد😑
بازم تو رگ نبود
بار چهارمم یجا دیگه زد ایندفه دیگ صدا بابام دراومد😎
گفت بلد نیستی بگو یکی دیگه بیاد رگاش پاره شدن بچم😠
خانومه رف با ی پرستار زن و یه پرستار مرد برگشت
پرستاره ک تازه اومده بود دوباره گفت دستمو مشت کنم
منم مشت کردم بعد به اون پرستار آقاهه گف اینجا خوبه؟😑
اونم نمیدونم بر چه اساس ولی گفت خوبه😐😂
خانومه هم سوزنو فرو کرد
و چسب زد و رفتن😒
یه نفس راحت کشیدم
بابام گفت میخای بخابی؟
گفتم نه،آخه دستم خیلی درد میکرد
نیم ساعت گذشت داشتم با پدر گرامی حرف میزدم حوصلم سر نره😂
هر چقد منتظر موندم پرستاری نیومد آمپولارو بریزه تو سرم😐
استرس گرفتم بدجوررر
دیگه طاقت نیاوردم به بابام گفتم برو ازشون بپرس شاید یادشون رفته😂
گفت اونا کارشون همینه یادشون نمیره😐
گفتم حالا بپرسی چی میشه مثلا😐
پاشد رفت پرسید پرستاره گفت آمپولا از اول تو سرم بودن😂
اومد گفت ببین گفتن تو سرمه الکی منو فرستادی اونجا😐😂
بعد از یه ساعت سرم تموم شد پرستاری که اومد درش بیاره یه آمپولم دستش بود😐
دیدمش ترسیدم😐تو دلم کلی فحش به داداشم دادم😂
پرستاره گفت برگرد بابامم خیلی ریلکس پیشم مونده بود خواستم بگم برو بیرون نگفتم دیگه😑
دیدم چاره ای نیست برگشتم ولی عضلم از شدت ترس سفت بود بابام لباسمو درست کرد پرستاره پنبه کشید گف شل کن خودتو
همینو ک گفت شل کردم😑
یهو از بغل خیلی کج سوزنو فرو کرد😒
خیلی درد داشتم ولی فقط دستامو مشت کردم
یکم گذشت دردش خیلی زیاد شد داد زدم آییی بسه
اشکم دراومد🥺
بابا گف تموم شد عزیزم همون لحظه پرستاره سوزنو دراورد و رفت
بابام لباسمو درست کرد کمک کرد برگردم پام درد نمیکرد ولی دستم خیلی درد میکرد دوجاشم کبود شده بود😒
کفشامو پوشیدم پیش بسوی خونه😂
تو راه بودیم داداشم زنگ زد حالمو بپرسه منم کلی غر زدم سرش
اونم خیلی خونسرد گف بسه دیگه اگه خوبی برم بخوابم😐
منم گفتم برو بخواب روانی😏
.
.
.
و اکنون به پایان خاطره رسیدیم🥰
پ.ن:یه سئوال!شماهم مثل من این روزا حس میکنین کرونا هیچ وقت قرار نیست تموم بشه؟😐
هر روز یه مدلش میاد روانی شدیم😑
پ.ن۲:راستی مادربزرگ من خاطرات اینجارو میخونه گفتن سلام برسونم به همتون😂
هر چقد بهشون میگم خودتون سلام برسونین میگن حوصله ندارم بچه😐
پ.ن۳:امتحان ریاضی ۱۹.۵ شدم به معلم گفتم نیم نمره چرا کم شده من که درست نوشتم همه رو
میگه من از کجا بدونم همه رو خودت نوشتی یا تقلب کردی؟😐
خیلی معلمای خوبی داریم ما میدونم😑
پ.ن۴:چند وقتیه که مامانم بخاطر عمل خواهرش به عبارتی دیگر عمل خاله بنده از ماهشهر به تهران کوچ کرده و منو جناب پدر رو تنها گزاشته
و من هر روز از طعم دلنشین غذا های پدر پز لذت میبرم😞😂
و در آخر برای همتون آروزی سلامتی میکنم😊
☆وقتی کبوتری شروع به
معاشرت با کلاغها می کند،
پرهایش سفید می ماند
ولی قلبش سیاه میشود.
دوست داشتن کسی که لایق
دوست داشتن نیست اصراف محبت است:)
♡دکتر علی شریعتی♡