بچه هاسلام من برگشتم بایه خاطره ی دیگه من یه بارخاطره گذاشتم و این دومی هست خوب اول یه بیو بدم:من سارا هستم با ۱۴ سال سن از تهران و یه خواهر دارم ۲۰ ساله دانشجوی معماری و مادرم خانه دار و پدرم هم استاد دانشگاه هستن خوب خیلی حرف زدم برم سراغ خاطره اینو بگم که من تابحال آمپول نزدم(شانسو ببین تو😜)ولی از دندونپزشکی زیاد دارم که اونم برای بچگیام هس چون دیگه نمیترسم و دلیل اینکه تابحال آمپول نزدم اینکه که هردفعه احساس میکنم یه لیوان شیرولرم با زردچوبه میخورم و درجاسرحال میشم میدونم زیاد خوشمزه نیس ولی ازمزه بده آمپول که بهتره.خاطره:کلاس چهارم بودم یه روز صبح که مامانم بیدارم میکنه برم مدرسه بعدازکلی فوش دادن به مدرسه و معلمم و مدیرمو همه😁پاشدم رفتم خودمو توآینه نگا کردم چک کردن دندونم که آیا سفیدن یا خیر متوجه شدم که ای دادبیدادروی دندونم یه چیز سفیدوسخت هس که بعد از کلی معاینه های خواهرم متوجه شدیم دندونه(اینو بگم خواهرم دکتر نیس و اونموقع هم کلاس ۱۰ بودواینو میگن ‌که آدمو برق بگیره ولی جو نگیره معنیشو اینجا فهمیدم😅)اخه من مگه میشه مگه داریم روی دندونی که نه لقه نه هیچی دندون دراد😳هیچی دیگه بعد مدرسه که شد مامانم زنگ زد به دکترمون و برام وقت گرفت رفتیم و قرار شد دندونمو بکشن(یاابلفضل😱)هیچی دیگه اومد پیشبندو بست و میخواس شروع کنه بکار منم داشتم سکته میکردم اخه اولین بارم بود اومد این آمپول بیحسی هس اونو زد(اخه تو دکتر بخدا تو حمالم نیستی اخه یه قطره😤)هیچی دیگه با اینکه یکم حس داشتم شرو کردکه تاجشوکندو منو زجر دادحالا این بیحسی از کم شده بود و این پنسو گرفته بود هی میکرد تو لسم من دیگه نتونستم تحمل کنم زدم زیر گریه و جیغ و داد(ولی خداییش گوش بدبخت خانومرو کر کردم اما حقش بود😁)بعد بالاخره کارش تموم شده بود حالا برای من چش غوره میرف(دلم میخواس بگیرم اون چشاشو از ‌کاسه درارم(وحشیم خودتونین😒))هیچی دیگه منم که میخواستم برم اون شیر آب هس بقل او تخته وسله و یه چنتا لیوان کنارش بود یه لیوانو پر آب کردم بعد موقع رفتن طوری که مثلا دستم لرزید نصفشو ریختم رو لباسش ینی باید قیافشو میدیدی خیلی خنده دار بود😂و ازون به بعد دیگه پیش اون خانومه نرفتیم.
خاطرام تموم شد مرسی که تا آخر خوندین و امیدوارم که خوشتون اومده باشه و اینکه نظراتتونو راجب خاطرم بگین کنجکاوشدم بدونم.عاشق همتونم❤