خاطره گیتا جان
سلام دوستان
من گیتا هستم بعداز مدت ها با یه حال خیلی بد اومدم...
این مدتی که نبودم متاسفانه داشتم سخت ترین روزای زندگیم و سپری میکردم
روزایی که حتی فکرکردن بهشون حالم و بد میکنه
و انقدر اون دوران حال روحی بدی داشتم که الان که بهش فکرمیکنم چیز زیادی ازش یادم نیست
یادمه امیر بهم تقویتی میزد ولی یادم نیست چندتا؟ چی؟ چجوری؟ که بتونم براتون تعریف کنم
تو یه حالتی بودم مثل کما نمیخوام با تعریف کردن از اون روزا شما رو هم ناراحت کنم ولی از شدت تنهایی اومدم که هم یکم صحبت کنم هم دلیل غیبت طولانیم و بگم و هم یه خاطره امپولی براتون تعریف کنم....
متاسفانه کرونا عزیزترین فرد زندگی من یه قسمت بزرگ از وجود منو ازم گرفت
عزیزجونم که قبلا ازش تعریف کرده بودم براتون به آغوش خدا رفت
روزای اولی که این اتفاق افتاده بود من فقط یه مرده متحرک بودم
امیر که حال منو دید خودش ارش رو کلا یه هفته فرستاد خونه مونا خودشم یه هفته موند خونه و بخاطر کرونا مراسمی هم نمیشد گرفت و بخاطر یه سری شرایط خونه مامانم اینا هم نمیتونستم برم فقط یک هفته شبانه روز با امیر تو خونه گریه کردیم
گریه کردیم و حرف زدیم گریه کردیم و از خاطرات گفتیم
امیر برای اولین بار از مراسم های فوت همسراولش و اتفاقات و حال بد خودش و ارش و بقیه برام میگفت و خلاصه دوتامون حال خیلی عجیبی داشتیم
امیر خیییلی عزیز و دوست داشت میگفت منو یاد مادربزرگ خودم میندازه و خیلی حالش بد بود از فوت عزیز
امیر میگفت سرخاک شلوغه بخاطر کرونا خطرناکه و فلانه فقط صبح خیلی زود میزاشت برم سرخاک
هرروز ساعت ۵ و ۶ صبح با امیر میرفتیم سر خاکش و باهاش صحبت میکردم
وقتایی که سرخاکش بودم اصلا نمیتونستم گریه کنم دلم ارومِ ارووم بود قشنگ کنارم حسش میکردم ولی همممه ی تایمی که تو خونه بودم فقط گریه میکردم تا فردا صبحش که دوباره برم سرخاک...
من کلا انگار تو این دنیا نبودم نه چیزی میخوردم نه حرفی غیراز عزیزم میزدم نه با ارش حرف میزدم.دوستامم زنگ میزدن تسلیت میگفتن من اصلا تو حال خودم نبودم همه رو امیر جواب میداد.
روز خاکسپاری که بدددترین روز زندگیم بود و اصلا دلم نمیخواد راجبش حرف بزنم
خاطره ایی که میخوام بگم برای روز هفتم عزیز هست که بخاطر پروتکل های بهداشتی تو حیاط خونه خودش صندلی چیدن و مراسم یادبود گرفتن
امیر و پوریا میدونستن من با دیدن اون حیاط و اون گلدون ها بدونِ عزیز تو هجوم خاطرات دیوونه میشم بخاطر همین قبلش کلی باهام حرف زدن و باهام اومدن و اونجا هم نمیزاشتن از کنارشون تکون بخورم و همه هواسشون بهم بود ولی مداح که شروع کرد و صدای نی تو اون فضا پیچید من دوباره بی تاب عزیزم شدم...
مونا و سعید و بابا و خواهر امیر و اشناهایی که اومدن بهم تسلیت گفتن من حتی نمیتونستم نگاهشون کنم و امیر از طرف من جواب میداد و من فارغ از اطرافم تو حال خودم بودم و با همه وجودم گریه میکردم و اولین داغ بزرگ زندگیم رو تجربه میکردم
قشنگ حس میکردم که هرلحظه حالم داره بدتر میشه
امیر زیر گوشم گفت گیتا کافیه دیگه میخوای بریم؟
گفتم نه میخوام باشم
چند دقیقه بعدش یه دفعه چشمام سیاه شد سرم سنگین شد همونجوری که سرم پایین بود اصلا نتونستم سرمو بلند کنم چیزی بگم فقط سرمو گزاشتم رو پای امیر که رو صندلی کنارم نشسته بود2
فکرکرده بودن غش کردم یه دفعه همه اومدن دورم
امیر بغلم کرد گفتم خوبم چیزی نیست فقط سرم داره از درد منفجر میشه
برام اب اوردن یکم خوردم گفتم امیر دارم بالا میارم منو ببر تو سرویس.انقدر سرگیجه داشتم نمیتونستم خودم برم. رفتم تو دستشویی و بالا اوردم اومدم بیرون گفتن امیررفته ماشین رو بیاره جلو در، مونا و دخترخالم کمکم کردن برم جلو در و سوار ماشین شدیم و رفتیم جلو درمانگاه سرکوچه نگه داشت و من اصلا توان نداشتم از ماشین پیاده بشم .پوریا و امیر دوتایی زیر بغلمو گرفتن منو بردن تو درمانگاه و پرستار وقتی حال منو دید گفت تو اتاق تزریق سرم بخوابونیدش به دکتر میگم بیاد اونجا ویزیتش کنه
انقدر بیحال بودم که چیز زیادی از اونجا یادم نمیاد فقط یادمه که اون روز دکتر درمانگاه از دوستان امیر بود و منم قبلا تو یه مهمونی دیده بودمش و سریع دارو نوشت و پوریا رفت بگیره ولی دکتر گفت چون فشارش خیلی پایینه میگم از داروهای درمانگاه سریع براش تزریق کنن تا داروها رو بیاره و جایگزینش کنیم.وقتی دکتر از اتاق رفت بیرون من به خودم اومدم دیدم بابام و زن داییم و مونا و سعید و دخترخالم و نامزدش و بابا و مامان و خواهر امیرم دیدن من حالم بد شده نگران شدن و اومدن درمانگاه.
با همه دردی که داشتم نشستم لبه تخت و گفتم من خوبم برید به مراسم برسید که فقط بابام رفت و پرستار یه خانوم حدودا ۵۵ ساله بود اومد تو اتاق گفت مامان جان سریع حاضر شو سرم و بزنم.
من با شنیدن مامان جان دوباره گریم شروع شد
بابای امیر کنارم بود سرمو گرفت تو بغلش و گفت اروم باش دخترم
منم مثل دختربچه های ۵ ساله با گریه میگفتم نمیتونم باباجون من عزیز خودمو میخوام عزیز خودم
انقدر عاجزانه تو بغل بابای امیر التماس میکردم و عزیزمو صدا میکردم که همه کسایی که تو اتاق بودن گریه میکردن
بخاطر اینکه اونا شرایط منو میدونستن عمیقا درک میکردن که من چقدر بی کَس شدم... بابای امیر دست میکشید رو سرم میگفت اینجوری نگو باباجون
همون موقع پرستار با ۲ تا امپول اماده اومد تو اتاق گفت عزیزم سریع اماده شو
گفتم امپول چیه؟
پرستار گفت ارومت میکنه دخترم بخواب
همونجور باگریه میگفتم نمیخوام اروم شم نمیخوام به عزیزم فکرنکنم
مونا و باباجون اومدن گفتن بخواب گیتا لج بازی نکن زشته ولی من واقعا اون حالم غیرارادی بود
نمیخواستم ارامبخش بزنم میخواستم برم سرخاک
پرستار میخواست بره دکتر و صداکنه که امیر اشکاشو پاک کرد اومد از پشت بغلم کردتو گوشم دائم میگفت هیچی نیست ببین هیچی نیست گیتاارامبخش نیست عزیزم مسکنه بخواب
گفتم نمیخوام بخوابم امیر باید برم سرخاک تااروم شم التماست میکنم امیر میگفت باشه عزیزم امپولاتو زدی میریم یه لحظه فقط امپولاتو بزن بعدم با مونا و باباجون منو خوابوندن
باباجون پرده های دور تخت رو کشید و رفت پشت پرده
منم یه دستم تو دستای مونا بود و یه دستم تو دستای امیر
پرستار که اومد و پرده ها رو کشید و خواست امپولا رو بزنه مونا خواست بره گفتم مونا تنهام نزار
گفت باشه فداتشم نمیرم فقط تو ارووم باش
نمیدونم کدومشون شلوارم اینا رو کشید پایین اماده کرد
پرستار امپول اولی رو که زد خیییلی میسوخت
دست امیر و محکم فشار میدادم میگفتم ایییی امیرررر نمیتونمممم اخخخ
اونم همش میگفت هیسس گیتا اروم باش عزیزم الان تموم میشه
ولی تموم نمیشد کم کم پامو تکون میدادم از درد میگفتم اخخخخ بسسسه دیگه خیلی میسوزه
امیر همش میگفت فداتشم نفس عمیق بکش خودتو شل کن
خانومه سوزن و دراورد گفت تموم شد عزیزم الان اروم میخوابی
سرمو از رو تخت بلند کردم گفتم من نمیخوام بخوابم امیر نمیخوام اروم شم بگو ارامبخش نزنن
گفت باشه خانومم شما بخواب
دستشو گزاشت رو کمرم که دیگه نتونم بلند شم مونا هم دستم و سرم و نوازش میکرد
امیر داشت اروم باهام صحبت میکرد و ارومم میکرد که یهو دوباره پام سوخت با صدای بلند گفتم واااای امیرررر ایییییی
مونا میگفت دورت بگردم الان تموم میشه تحمل کن
ولی اصلا نمیتونستم فقط میگفتم بسه دیگه طاقت ندارم
امیر دائم میگفت صبوری کن عزیزم نفس عمیق بکش الان تموم میشه
ولی من واقعا دست خودم نبود من اصلا ادمی نیستم که برای امپول انقدر سر و صدا کنم ولی اون روز واقعا بی تاب عزیز بودم نمیتونستم اروم باشم
امیر داشت اروم باهام صحبت میکرد و ارومم میکرد که دوباره پام سووخت
یهو ناخوداگاه از شدت درد پامو تکون دادم و یه جیغ خفه کشیدم که امیر سریع پامو گرفت و عصبی شده بود از اینکه انقدر دارم اذیت میشم. خیلی جدی گفت بسه دیگه گیتا یکم تحمل کن
سرم رو از امیر برگردنم گزاشتم سمت مونا و اشکام شروع شدن
اونم دست و صورتمو گرفته بود تو دستاش و ناز میکرد و پا به پای من اشک میریخت...
پرستار امپول دوم رو که دراورد بنده خدا فکرکنم دلش سوخته بود برام خواست جای امپولامو ماساژ بده که تا یکم فشار داد من بلند گفتم آاااااییی ولم کنید دیگه بابا درد دارم...بیچاره گفت ببخشید دخترم ببخشید فقط برگرد سرمتم بزنم
امیر اومد سرم و بوسید و کمکم کرد برگردم
گفتم امیر اصلا نمیتونم پاهامو تکون بدم مگه امپول چی بود که انقدر درد داشت؟؟؟!
گفت بخاطر فشار عصبی ماهیچه هات رو منقبض کرده بودی بخاطر همین خیلی درد داشتی تازه شانس اوردیم شرایطت رو درک کرد و خیلی اروم و باحوصله تزریق کرد وگرنه هیچی دیگه....
سرمم هم بعد از ۳ بار تلاش بالاخره با کمک امیر تونست رگم و پیدا کنه و بزنه
اون چندباری که سوزن رو وارد دستم میکرد ولی نمیتونست رگ پیدا کنه خیلی دردم میگرفت ولی دیگه جون نداشتم ناله کنم فقط اروم اشک میریختم و امیر و صدا میکردم
از همه بدترش هم وقتی بود که پرستار خواست بره و پرده ها رو کشید و تازه فهمیدم من جلوی اون همه ادم چقدر سروصدا کردم!
به امیر گفتم ابروم رفت
گفت نه عزیزم همه شرایطت رو میدونن درکت کردن
البته بعضی هاشون مثل شوهر دخترخالم و پسرداییم رفته بودن تو حیاط ولی من خیلی جلوی بقیه معذب شدم
بابای امیر اومد کنارم رو تخت نشست خیلی باهام صحبت کرد خیلی اروم شدم ازش خواستیم شبم بیاد پیشمون و بعد از اونم هم خیلی بیشتر از همیشه میاد پیشمون و قوت قلبمون هست
ارش هم همون شب انقدر بهونه گرفته بود که اوردیمش خونه و خیلی سخته که باید جلوی اون تظاهر کنیم که حالمون خوبه... چون ارش تو بچگیش مادرشو از دست داده و صحنه های غم انگیز زیادی دیده مشاورش گفته بود که اصلا نباید تا چندسال تو مراسم های عزا و اینجور چیزا باشه بخاطر همین امیر همون روز اول با اژانس فرستادش خونه مونا
دیگه نمیدونم چی بگم
با بی حوصلگی تمام براتون نوشتم و ببخشید اگر خاطرم ناراحتتون کرد
امیدوارم هیچ کدومتون این حال بد رو تجربه نکنید و همیشه شاد باشید در کنار خانوادتون و قدرشونو بدونید
قربونتون بشم
گیتا