سلام 
آریانا هستم ۲۶ سالمه پزشک هستم و نامزدم امیرحسین که ۲۸ سالشه و پزشک داخلی ...!

اولین خاطره مه که دارم تعریف میکنم ..
یه هفته پیش تا ۶ صبح بیمارستان شیفت بودم اومدم خونه احساس درد کردم و معده ام خیلی می سوخت رفتم یه دوش گرفتم و فاموتیدین خوردم و دراز کشیدم رو تخت 
با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم .. امیرحسین بود که زنگ زده بود حالمو بپرسه  
گفتم حالم خیلی خوبه عشقم تو خوبی گفت عالیم و ۵ ساعت دیگه میاد خونه 
باخودم گفتم ۵ ساعت دیگه چیکار کنم خوب شم امیرحسین نفهمه
رفتم و عرق نعنا خوردم که همین که خوردم حالم به هم خورد و بالا آوردم از درد گریه ام گرفته بود و قفسه ی سینه ام درد گرفت 
خودم و جم  و جور کردم بعد در و واسه امیرحسین باز کردم 
و شام و کشیدم 
به من گفت چرا چیزی نمیخوری آریانا...؟
گفتم میل ندارم..!
رفتم و رو مبل دراز کشیدم 
امیر حسین گفت خوبی .؟
گفتم آره خوبم یه مریض بد حال آوردن بیمارستان حالم بد شد 
دیدم خسته است گفتم عزیزم برو بخواب 
منم نزدیکش نشدم که مریض نشه خدایی نکرده 


صبح امیرحسین بیدارم کرد گفت آریانا خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم آره عزیزم چیزی نیست خواب بدی دیدم تنگ نفس شدم همین نگران نباش 
به فکر امروز باش که کنفرانس داری 
گفت باهم بریم؟!
گفتم برو تو عشقم منم چندساعت دیگه میام 
خودم و با هزار بدبختی آماده کردم و رفتم 
واقعااااا چیزی نمیشنیدم احساس میکردم دارم از حال میرم همه جا دور سرم تکون میخورد 
امیرحسین دستم و گرفت گفت 
آریانا😳😳
گفتم جانم عزیزم 
گفت چیکار کردی با خودت هاااااا 😠
گفتم خوبم چیزی نیست 
همین که داشتیم از سالن خارج میشدیم دیدم تعادلم و دارم از دست میدم و دست امیر حسین و گرفتم که افتادم 
امیرحسین سعی میکرد بهوشم بیاره
بعد چند دقیقه چشامو باز کردم گفتم چیشده ...؟!
گفت هیچی عزیزم منتظر آمبولانس هستیم
گفتم چرااا  ... من خوبم 
گفت باشه تو خوبی عصبانیت و نگرانی از چشاش دیده میشد 
چند دقیقه گذشت و آمبولانس رسید 
داخل آمبولانس حالم بهم خورد و دیدم که خون بالا آوردم 
ترسیده ام حقیقتش 
حالت گیجی داشتم 
که صدای امیرحسین و شنیدم گفت فشارش خیلی پایینه و...
وقتی چشامو باز کردم داخل بیمارستان بودم و امیرحسین داشت معاینه ام میکرد 
گفت عزیزم خوبی 
منم نگاش کردم و گفتم خیلی درد دارم 🥺🥺🥺


گفت باشه عزیزم آروم باش عزیز دلم چیزی نیست خوب میشی 
تپش قلب گرفتم 
و نمیتونستم نفس بکشم 
فشارم رو ۸ بود 
و داشتم از شدت درد گریه میکردم که 
امیرحسین گفت خانم پرستار سرم وصل کنید 
گفتم امیرحسین خوبم بریم خونه لطفااااا
به حرفم گوش نداد 
و باید تحت نظر باشی 
تب مو گرفت گفت خدارحم کرده تشنج نکردی 
(۳۹.۷°)

بعد دو روز درد زیاد از آمپول و شست و شوی معده و.... رفتیم خونه 
وقتی رفتیم گفت عزیزم من تا آمپول هارو بیارم تو رو تخت دراز بکشم 
گفتم نه لطفاااااا امیرحسین دست تو خیلی سنگینه 
گفت بچه بازی  دیگه درنیار  آریانا 
دراز بکش 
دراز کشیدم و دستم و مشت کردم 
اومد و شروال مو آورد پایین 
گفتم نه تو رو جون آریانا نکن درد داره 
گفت کافیه دیگه 😠
خودت و شل کن چیزیم نگو 
ساکت شدم و باهاش قهر کردم که ازم عصبانی شده 

الکل و که زد سفت شدم
چندتا ضربه زد و گفت شل کن 
شل که کردم سوزن و حس کردم گفتم آیییییی .... امیرحسین چیزی نگفت 🥺
بعد گفت این آمپول درد داره خودت و خیلی شل کن و نفس عمیق بکش دردت نگیره 

گفتم نه لطفاااااااا‌
به حرفم توجه نکرد و الکل و زد و فرو کرد 
همین که فرو کرد واقعا نفس کشیدن برام سخت شد 
گفتم امیرحسیییییییین 
لطفااااااااا😭😭😭😭😭😭😭درش بیار 
خودم و سفت کرده بودم هرچقدر تلاش کردم نشد آمپول و درآورد گفت 
چیکار میکنی تو😠😠😠آمپول داشت می شکست تو باسنت 
گفتم لطفا نزن🥺

پاشو گذاشت رو پام و با یه دست کمر و گرفت دوباره آمپول و زد 
نمی تونستم تکون بخورم 
که زدم زیر گریه 
گفتم امیرحسین خیلی بدی😠😭😭😭


یه حوله گرم کرد روی باسنم گذاشت 
بعد چشام سنگین شد و خوابم برد 
بیدار که شدم امیرحسین گفت عزیزم حالت خوبه؟
گفتم خوبم 
پیشونی مو بوس کرد و گفت لطفا دیگه مریض نشو