خاطره ساینا جان
سلام 😁
چطورین؟
حالتون خوبه؟ با تدریس انلاین حال می کنین؟😂من که اصلا حال نمی کنم حضوری که بود سر کلاس میخندیدم و خوش بودیم وای الان نمی تونیم😥 خداکنه شر این کرونا زودتر کنده بشه 😟 خب اول من یه بیو بدم:
من ساینا هستم چون مشابه اسمم در وب بود ترجیح دادم با اسم «ساینا امی» که امی اول فامیلیمه توی وب باشم دو سال هست که وب رو می شناسم و برای اولین بار میخوام خاطره بگم من ۱۵ سالمه و تک فرزندم ولی یه دخترخاله دارم که برام مثل خواهر میمونه خب بریم سراغ خاطره :
یک روز از خواب بیدار شدم گوشیمو روشن کردم ببینم کلاس انلاین شروع شده یا نه دیدم هنوز نیم ساعت فرصت دارم ترجیح دادم برم تو آشپزخونه صبحونه بخورم . وقتی دیدم مامانم نیس یه کم تعجب کردم کلایا شروع شد بعد از چند دقیقه مامان اومد و گفت که نوبت دکتر پوست و مو گرفته . می دونستم که کمبود ویتامین b12 دارم چون اکثر اوقات چیز ها رو دو تا میبینم و بیش از حد مضطربم . کلاسا که تموم شد رفتیم پیش متخصص و بعد از معاینه دو تا برق لب داد بهم و گفت یه آزمایش می نویسم هفته بعد جوابشو برام بیار منم تشکر کردم و رفتیم خونه فردا بعد از امتخان دادن با معلم کلاس بعدیم هماهنگ کردم که میخوام برم ازمایشگاه و ... ایشون هم قبول کردن تا ساعت ۹ ناشتا بودم و ساعت ۹و نیم رفتیم یه ازمایشگاه که گفتن وسایلشو نداریم(من نمیدونم یه ازمایش خون ساده چی میخواست که اینا وسایلشو نداشتن) رفتیم یه ازمایشگاه دیگه هیچکس نبود نوبتم شد رفتم داخل اتاق پرستار روی صندلی الکل اسپری کرد و من نشستم رو صندلی مانتومو دادم به مامانم پرستاره بعد از اماده کردن چند تا چیز سرنگ رو از بسته اش در اورد (یعنی تا چشم من افتاد به سرنگ نزدیک بود پس بیوفتم) وقتی پنبه رو الکلی کرد اومد جلو گفت استینتو بده بالا. همینکار رو کردم و نیدلو فرو مرد و بعد از اینکه یه بشکه ازم خون گرفت درش اورد و گفت پنبه رو بزار روش پنبه رو نگه داشتم تا پرستار چسب بزنه از بس استرس گرفته بودم اصن نفهمیدم پنبه رو روی هوا نگه داشته بوذم😂😂😂 پرستار اومد و کلی دعوام کرد بعدش چسب زد و بلند شدم و رفتیم خونه مامان بزرگم (اونحا بیشتر قربون صدقه ام میرن تا مامان و بابام 😂😂😂) یه هفته بعد جوابش رو گرفتیم و فرداش دوباره رفایم ویش متخصص گفت درست حدس زدم ویتامین b12 کمه . آمپول بهت میدم هفته ای یدونه بزن .
تا کی رو خدا میدونه😂😂😂) تشکر کردم و رفتم بیرون با مامانم راهی داروخونه شدیم وقتی امپول توی پلاستیک رو دیدم اصلا میخواستم بمیرم (اخه ۱۳ سال بود امپول نزده بودم یعنی از بچگیم) خلاثه رفتیم تزریقات مامانمم باهام اومد (نمیدونم چه اخلاق بدیه شاید ادم معذب باشه😯😯) پرستاره اومد گفت دراز بکش (چون من کمی بغض کرده بودم فکر کرد لوسم برای همینم گفت ملمانم بره بیرون خدا خیرش بدع😂😂😂😂) دراز کشیدم و شلوارمو داد پایین پنبه کشید فرو کرد (چون یدونه بود ترجیح دادم صدام در نیاد) اخراش داشتم خودمو راضی میکردم که بگم آی که درش اورد جاش پنبه گزاشت و رفت منم شلوارمو درست کردم و رفتم بیرون .تمام
پ.ن:اولبن بارم بود خاطره میگزاشتم ببخشید اگه بد بود
پ.ن:هنوزم دارم هفته ای یکی امپول می زنم البته بماند که چند تا شو پیچوندم
پ.ن:انشالله همه سلامت باشید . .