سلام صدتا سلام
من برگشتم با یک خاطره جدید 😂😂😂😂
میدونم شاید بعضی ها بگن باز این اومد
اره خاطره من جذاب نیست 😔😔چون تخیلی نیست😔😔 جذاب نیست چون شیاف تو خاطرم ندارم😔😔 چون نه خودم پزشکم نه همسر پزشک ندارم😔😔 جذاب نیست چون پدر یا برادر پزشک ندارم😔😔خیلی دوست دارم داشته باشم ولی خب نشد 😭😭😭😭😭😭 خیلی کم پزشک داریم بیشتر یا پلیسن یا دبیر وقتیم مریض میشم چون توی شهر یا استان خودمون نیستیم میرم یه پزشک دیگه من توی دندان پزشکی یا چشم پزشکی خاطره زیاد دارم و هر کودوم یجورن 😂😂😂😂خب یه بیو بدم اسمم آرمیناست یدونه داداش دارم ۶ سال از من کوچیک تره بابام نظامی ومادرم خانه داره افتخار میکنم که پدرم نظامیه یا همون پلیسه 😄😄😄خب من هشت ساله دکتر نرفتم بخاطر ترس بدی که از آمپول دارم بقول مشاورم فوبیای شدید رشتم انسانی و از دستم متنفرم چون من عاشق پزشکیم ولی نزاشتن 😭😭😭😭😭😭😭😭😭برا همین اصلا درس نمیخوندم تا چند ماه پیش که برای اینکه پدرم ناراحت نشه ما توی خاطرمون از این لوس کردنا نداریم پدرم دوستم داره ولی اینطور عجیب غریب نه خب خب زیاد حرف زدم خاطرم مال دیروزه ولی آمپول نداره ولی بجاش خنده داره 🤣🤣خاطره: دیروز صبح بابام قبل اینکه بره سر کار یک ساعت مرخصی گفته بود رفت برای من و مامانی نوبت گرفت رفت سر کار صبح بیدار شدم مامی رو بیدار کردم نشستم درس خوندن شب وروز همش درحال خوندنم مامی خودش رفت منم نشستم درس بعد امتحان ظهر مهمون اومد خونمون طبق معمول 😂😂😂هر روز مهمون داریم حتی ت شرایط سخت کرونا اصلا رعایت نمیکنن متاسفانه😔😔😔☹☹☹خلاصه ساعت یک ربع به سه رفتیم سه رسیدیم بعد از بیست دقیقه نوبتمون شد مثلا شیشمین نفر بودم ولی متاسفانه بعضی ها رعایت نمیکنن بگذریم دکتر گفت که چشمات خشک شده حساسیت پیدا کرده مامی شکایتمو به دکتر کرد میگفت چه تو گوشی چه کتاب همش میخونه دکترم دمش گرم گفت اشکال نداره درس نخونه چکار بکنه رفتیم پاین (مطب سه طبقه بود) بابا منتظر بود خستگی از چشماش میبارید دلم خیلی براش سوخت کلا منو بابام عاشق هم دیگه هستیم یلحظه بدون هم میمیرم رفتیم دارو خانه گفت قطره خارجیه نداریم امروز رفت مر کز استان برام خرید 😘😘😘😘😘قربونش برم بعد که اوردشون یکیتون شبیه آمپول بود اول رفتم تو شوک بعد زدم زیر خنده از پسر عموم هم طریقه مصرفش پرسیدم ممنون که خوندید