خاطره نگار جان
سلام دوستان، خودمو معرفی کنم، نگار هستم ۲۳ سالمه، چند روز پیش دو تا از دندونای عقلمو جراحی کردم میخوام خاطرشو براتون تعریف کنم، من نامزد دارم اسمش پوریاست، دانشجوی دندانپزشکی هستش، خودمم لیسانس حقوق دارم و دارم میخونم برای ارشد، خوب بریم سراغ خاطره، یکشنبه صبح پوریا اومد دنبالم رفتیم دندون پزشکی، دکتر یه لیست بهمون داد که ابزار جراحی بود از داروخانه تهیه کردیم و برگشتیم مطب، خیلی میترسیدم اما چاره ای نبود اذیت بودم باید جراحی میکردم، اینم بگم که دکتر از دوستان پدر پوریا بود ، نوبتمون شد رفتیم داخل نشستم روی یونیت که دکتر با دوتا آمپول بی حس کننده اومد سمتم، خیلی ترسیده بودم ، پوریا ام بالای سرم بود ، دوتا آمپولارو زد تو فک پایینم البته زیادم درد نداشت، بیست دقیقه نشستم تا حسابی بی حس بشه، تو این مدت پوریا و دکتر تعریف میکردن و منم که لبم بی حس بود یوری شده بود صورتم🥴دکتر پرستارو صدازد که جراحی رو شروع کنن، پوریا نشسته بود روی صندلی بغل بخاری، بلند شد اومد سمتم
_نترسی عزیزم، من اینجام، نگران نباش اصلا چیزی رو حس نمیکنی
چیزی نگفتم فقط با چشمایی پر از استرس دوروبرمو نگاه میکردم، بالاخره پرستار اومد ، جراحی انجام شد، پوریا راست میگفت چیز زیادی رو حس نکردم ، حالم خوب بود ، دکتر یه سری دارو نوشت تو دفترچم، از مطب خارج شدیم پوریا دستمو گرفته بود، سرم یخورده گیج میرفت، منو نشوند تو ماشین و رفت دارو هامو گرفت، وقتی که برگشت یه پلاستیک دستش بود که پر از سرنگ بود یه لحظه با دیدنش ترس برم داشت
_پوریااااااااا، این همه آمپول برای منه؟
_آره عزیزدلم، باید بزنی که عفونت نکنه
چیزی نگفتم، زیاد نمیتونستم حرف بزنم، برگشتیم خونه ، مامانم منتظرمون بود، پوریا براش توضیح داد که چیکار کردیم و چیشد، رفتم اتاقم، یخورده احساس درد میکردم، انگار بی حسی داشت از بین میرفت، لباسامو عوض کردم و نشستم روی تخت، گاز توی دهنم حالمو بد میکرد اما باید نگهش میداشتم، پوریا وارد اتاق شد پشت سرشم مامانم با سینی چای وارد اتاق شد، به پوریا تعارف کرد که چای بخوره به منم گفت نیم ساعت دیگه بستنی میاره که بخورم،
_بهتری عزیزم؟
_یخورده درد دارم 🥺
_الان بهت مسکن میزنم بخوابی
پلاستیک دارو هارو برداشت سه تا سرنگ جدا کرد شروع کرد به آماده کردن آمپولا
_عشقم دمر شو
چیزی نگفتم (یعنی غرورم اجازه نمیداد ) ، دراز شدم، اومد سمتم و شلوارمو از دوسمت داد پایین
_آماده ای عزیزم؟
_اوهوم
سمت راست باسنمو پنبه کشید و فرو کرد یکم سوخت اما زیاد درد نداشت دوباره همون سمتو پنبه کشید و سوزنو فرو کرد اینم زیاد اذیتم نکرد
_عزیزدلم این یکی پنی سیلینه خودتو شل بگیر دردت نیاد
_باشه😢
سمت چپ باسنمو پنبه کشید و سوزنو آروم وارد کرد ، آروم آروم تزریق میکرد قیافم رفت تو هم، درد بدی داشت،
_آی آی آی پوریا
_جانم، شل بگیر
دردش تو کل پام میپیچید، اشک تو چشمام جمع شده بود، سوزنو درورد و یکم جاشو ماساژ داد
_مرسی که تحمل کردی نگار خانومم
کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد، حدودا دو ساعت خوابیدم، بیدار که شدم پوریا رفته بود، مامانم برام بستنی و آبمیوه آورد، جای بخیه هام درد میکرد، سرمو گوشمم درد میکرد، شب پوریا اومد خونمون برام کلی کمپوت و آبمیوه گرفته بود، من سرم درد میکرد دراز شده بودم توی تختم، اومد پیشم بوسم کرد کلی نازمو کشید ، فرنی گذاشت دهنم، باهم فیلم دیدیم، تعریف کردیم ، ساعت یازده شب گفت نگار جونم دمر بخواب آمپولاتو بزنم عزیزم
رفت از مامانم پدالکلی گرفت و برگشت پیشم، بااینکه دوست نداشتم اما بدون هیچ حرفی دمر دراز شدم، با دوتا آمپول اومد سمتم،
_عزیزم اول پنی سیلینتو میزنم، خودتو شل بگیر
سمت راستو پنبه کشید و تزریق کرد ، درد بدی داشت که دوست داشتم داد بزنم
_ آییییییی پام😭
_یکم تحمل کن خوشگلم، پاتو شل کن
اما هرچی میگذشت بدتر میشد ، یکیم اون سمتم زد که زیاد درد نداشت جاشونو ماساژ داد یکم
_ببخشید دردت اومد خانومم
_عیب نداره 😔
پوریا شب پیشم موند صبح زود بیدارم کرد برام یک لیوان شیر گرم و عسل آورد
_ برای چیه؟ من خوابم میاد، میل ندارم الان
_ بخور عزیزدلم ، باید جون داشته باشی پنی سیلین بزنی
یه لحظه مغزم سوت کشید
_بازم پنی سیلین؟ مگه تموم نشد؟؟؟😭
_قربونت برم این آخریشه بخاطر من، اگه نزنی عفونت میکنه
_ عشقم خوب چه عجله ایه شب که اومدی بزن برام
_ عزیزدلم الان چرا با من بحث میکنی، شیرتو بخور دراز شو
دوباره مظلوم تر از همیشه بدون هیچ حرفی شیر عسل خوردم (زهر مار شد به جونم)، میخواستم دمر بخوابم که حالت تهوع شدیدی گرفتم، دویدم سمت دستشویی و همه ی شیر عسلو بالا آوردم🤮 پوریا دستمو گرفت و منو برد سمت کاناپه ، مامانم سرکار بود
_چیشدی یهو نفسم؟
_همینه دیگه وقتی اصرار میکنی تو این صبح زود بهم آمپول بزنی همین میشه😠😡
با لبخند بوسم کرد و گفت عشقم آروم باش
کمی بعد برام چای نبات آورد و کلی دوباره نازمو کشید (البته خرم کرد) چاییمو که خوردم گفت خوب عشقم دمر بخواب بزنم دیرم شده، هرچقدر اصرار کرد قبول نکردم، لج کرده بودم
بلند شد و گفت باشه ، خودت خواستی
بعدش با یه حرکت منو خوابوند رو پاش و شلوارمو کشید پایین
_چیکار میکنی روانی😡
_حرف نباشه،😠
با عصبانیت پنبه کشید رو باسنم، ترسیده بودم شدید با صدایی لرزون و بغض آلود گفتم پوریا ببخشید، آروم بزن لطفاً 😭🥺
_باشه عزیزم تو فقط پاتو شل بگیر اصلا نترس چیزی نیست
دوباره پنبه کشید و آروم سوزنو فرو کرد دردش شروع شد
_ آی آی پوریا
چیزی نگفت
_ خیلی درد داره درش بیار نمیخوام😭
با دست دیگرش رون پامو محکم گرفت و گفت تموم شد عزیزم ، اما بعدش باهاش قهر کردم
مرسی که خوندین