سلام بررفقاے وب کانال وگروه انشاالله که همگے خوب وسلامت باشین☺️☺️
بله اینجانب یارن ام همون که توروستایے توخراسان شمالے زندگے میکرد(چهبیویی😎)اقااولازهمه میخوام بدونم شخصے به اسم فاطمه جووون هنوزم هست ؟؟خیلینوشته هاشونودوست داشتم دکترپارسادکترمحسن اقامیلادوگیتاخانم ومیتراخانم گل چراخبرے ازشون نیست هستن؟؟؟واقعانوشتههاشونودوست داشتم انشاالله که هرجاکه هستن صحیح وسلامت باشن....
خوب سرتونودردنیارم بریم سراغ خاطره:اقاچندروزپےشکه اکثرجاهاے کشوربرقاش قاطے کرده بودوهمش درحال رفت وبرگشت بوددیگه اخراش ماشام ساعت پنج بعدظهرمیخوردیم که برق رفت زیادقافل گیررنشیم😐😐اقانمیدونم چرااین مادرماتواین شرایط به فکرخونه تکونے افتاده بودنمیدنم چرا؟؟🤔🤔غروب بودمانم گفت برم حسابے ازخجالت دستشویے وحموم درام وحسابے اب وجاروکنم هییچے دیگه منم خواستم اول حمام وتمیزکنم که پدرگرام گفتن من یه دوش بگیرم بعد😞😞منم که ازخیرحموم گذشتم خواستم برم سراغ دیشویے که دوستم پیام دادتوامتحانش کمڪ کنم (توییه مدرسه دیگع درس میخونه)هیچیدیگه همه چے دست به هم دادشدساعت 7منم دیگه امتحان دوستم تموم شده بودوبابامم هنوحموم نرفته بوداول رفتم خودمومجهزبه محلول کف شو..کردمپیش به سوے نظاف اقاهمین یه 10دیقیه اے مشغول بودم برق رفت اولش وایسادم فکرکردم قراره دوباره بیادیدم نه بے فایدس اصلااین برقه قرارنیست بیادهیچے دیگه همین که شرع کردم راه رفتن پام لیزخوردوشتلق افتاد کف دسشویے پیشونیم خوردزمین (یڪینیست بگه جاقحطے بوداخه دستشویی🥺🥺)خواستمتکون بخورم دیدیم مچ دستم دردمیکنع نمیتونم تکون بدم اقاباهزازبدبختے خودمورسونم خونه .مامان:دختراےنچه سروقیافه ایه مردمم دختردارن منم دارن عرضه یه تمیزکاریم ندارے  من :مامانچیکارکنم خووو عوض دلدارے بود مامان:یه کارازت خواستماببین چه بلایے سرخودت اوردی😡😡
حالاتواین بین بابام :زنببین چرابرقارفته من الان باسرکفے چیکارکنم اب چراقطع شده مامان :منازکجابدونم مگه مسئول برقم منم که کلابادردخودم درگیربودم خیچے دیگه بابحث مامان وبابام دوساعتے گذشت تاجناب برق خان لطف کردن تشریف اوردن اقاهمین که برق حموم روشن شدیچیزے مثل جت پریدبیرون دیدم بابام ازخوشحالے لخت لخت اومده بیرون😱😱😱من ومامانمم این جورے شدیم😨😨😨بابام بنده خداازخجالت پریداشپزخونه بعدش حول شداومد پیش مادیگه اخراش مامان بنده خدابه خودش اومدوکمکش کردبره حموم من که کلاازخنده دردخودموفراموش کرده بودم😄😄😄اونشب اصلاازدردمچ دستم نتونستم بخابم تاصبح هیچے دیگه باپدرگرام راهے درمونگاه شدیم بعدمعاینه وایناگفتن بابدعکس بگیریم وبلاخره بعدازچندساعت فهمیدن دست نازنینم شکسته 😭😭😭😭هیچے دیگه دکتریه امپول تجویزکردبخاطردردش که نمیدونم چے بوود بلاخره باهزاربدبختے اونم زدم ودست نازنینموبے گچ ازخونه بردم بیرون وبایه خواروارگچ اوردم خونه🥺🥺🥺
تادرودے دیگربه درود
دوست دارتون یارن😎😎