خاطره سروش جان
سلام ✋
اول یه بیوگرافی بدم سروش هستم ۱۷ ساله از تهران فقط یه داداش دوقلو دارم که اسمش سامین هس مامان بابام پزشک بابا متخصص ریه مامان قلب و عروق
خوب بریم سر اصل مطلب
این خاطره مربوط به پارسال قبل کرونا اس یه روز جمعه که قرار بود با بابا عمو سامین بریم استخر و رفتیم از اونجا نمی گم خیلی خوش گذشت از استخر که بیرون امدیم من تو ماشین خیلی گرمم بود شیشه سمت خودم رو دادم پایین بابا گفت بده بالا شیشه رو سرت درد میگیره (سینوزیت دارم) ولی من گفتم نه خوبه گرمم هیچی نمیشه سومین
تو گوشم گفت شیشه رو بده بالا بدتر میشی (آخه از قبل یکم سرما خورده بودم ) ولی گوش نکردم همچین بادی هم می وزید هیچی دیگه شبم قرار بود بریم خونه بابا جون ( پدربزرگ پدری ) بابا جون هم پزشک ان متخصص قلب و عرق رفتیم اونجا من سردمم هم شروع شده بود 🤧👉 این شکلی هم بودم ولی غرق بازی با عمو بودیم توجهی نکردم بابا جون هم بهم گفت خوبی پسر من گفتم اره خوبم باباجون دیگه چیزی نگفتن سر شام یه کم ته ته گلوم میسوخت ولی چیزی نگفتم اخر شب امدیم خونه سردرد م بد تر شده بود یه قرص خوردم خوابیدم تا صبح صبح بلند شدم حالم خیلی بد بود کلیکسیون درد ها بودم بدنم درد میکرد سرم درد میکرد گلوم گوش راستم تو تخت نشسته بودم و داشتم با خودم کلنجار میرفتم که سامین امد گفت پاشو دیر شد قرار بود بریم کلاس گیتار منم که از گیتار نمی تونم بگذرم بلند شدم رفتم یه چای داغ خوردم گلویم بهتر شد مامان بیمارستان بود بابا هم مطب با استپ رفتیم کلاس ولی من حالم اصلا خوب نبود تو تمرین سومین گفت خوبی گفتم اره اونم گفت اره خیلی معلومه چقدر خوبی گفتم سومین خواهش میکنم بس کن دیگه چیزی نگف استاد دید حالم خوب نیس کی نمی خواد تمرین کنی یه یک ساعتی گذشت کلاس تموم شد با سامین برگشتیم رفتیم خونه مامان قرار بود واسه نهار بیاد ولی بابا تا غروب نمی آمد وقتی رسیدیم من رفتم اتاق با همون افتادم رو تخت یه ربع گذشت سامین با یه کیک آب پرتغال آمد گفت بخور گفتم نه نمی تونم گفت بخور قرص بیارم با شکم خالی قرص نخور یه کم از آب میوه خوردم بهم یه قرص مسکن و سرماخوردگی داد خوردم خوابیدم تو خواب و بیداری بودم مامان آمد دست گذاشت رو پیشونیم صدام کرد سروش مادر بلند شو عزیز چرا انقدر داغی بلند شدم گفتم سلام گفت سلام به روی ماهت سامین چی میگه مامان جان چکار کردی با خودت گفتم مامان سرم گلو گوشم همه بدنم درد میکنه گفت تبم داری بلند شو دست و صورتت رو بشور لباست عوض کن به اسرار مامان بلند شدم لباسم رو عوض کردم دستو صورتمم شستم میخواستم دوباره بخوابم مامان گفت نروتو اتاق بیا اینجا بخواب عزیزم رو مبل نشسته بود یه قرص آورد گفت بخور عزیزم تا بابا بیاد ( مامان هیچ وقت خودش ما رو معاینه نمی کنه میگه دلم نمی یاد) قرص خوردم مامان غذا آور دو قاشق بازور مامان خوردم خیلی بی حال بودم رو کاناپه دراز کشیده بودم خوابم برد ساعت ۵ ونیم بیدار شدم بابا آمده بود آمد پیشم گفت چطوری گفتم خوب نیستم همه تنم درد میکنه گفت خوب میشی فقط از کی اینطوری گفتم صبح گفت صبح ! گفتم قبل استخر یه نگا بهم کرد و بلند شد دستم رو گرفت برو اتاق معاینه ام کرد یه کم نچ نچ کرد گفت چکار کردی با خودت نسخه نوشت رفت بیرون با مامان حرف میزدن ولی متوجه نمی شدم مامان آمد غذا آورد داد بهم گفت بخور ظهر هم چیزی نخوردی یکم خوردم گشنم بود یه نیم ساعت بعد بابا آمد تو اتاق سامین تو اتاق داش بازی میکرد باگوشیش با گفت خوردی چیزی گفتم اره به سامین گفت خورد گفت اره قیافه من😐 بابا گفت اون جور نگا نکن دمر بخواب خوابیدم (با امپول خیلی مشکل ندارم وقتی حالم بد باشه) مامان آمد گفت چند تا میزنی امیر جان ( بابام) بابام گفت چهار تا ولی ایکاش رو نگف مامان یکم شلوارکم رو داد پایین سومین هم انگار نه انگار بابا آمد گفت تکون نمی خوریا گفتم باشه پنبه کشید گفت نفس عمیق کشیدم زد درد نداشت کشید بیرون همون سمت رو دوباره پنبه کشید یکی دیگه وارد کرد درد داشت قیافم رفت تو هم آخرش گفتم آخ بابا گفت تموم در آورد سمت دیگم رو بیشتر داد پایین زد درد داشت خیلی رو تختی رو تو گشتم جم کردم گفتم آخ بابا گفت چیزی نیس تکون نخور ولی خیلی درد داشت دیگه صدام تا میرفت بالا که کشید بیرون گفت تموم یکی مونده مامان هم داش کمرم رو نوازش میکرد گفت لازم اون بابا گفت اره مامان هم چیزی نگف بابا آمد پنبه کشید گفت سروش نه سی نه تکون گفتم باشه زد وایییییی نفسم رفت از دردش انقدر درد داشت اشکم داشت در میومد انقدر داد زدم که گلویم درد گرفت گریه میکردم تکون میخوردم که بابا گفت سامین بیا بگیرش تا آخرش تزریق کرد درآورد هق هق میکردم بابا بلندم کرد بهم اب داد یکم بهتر شدم ولی خیلی درد داشتم بابا داشت ماساژ میداد مامان رفت کمپرس آورد بابا برام گذاشت دراز کشیده بود ولی سرم گیج میرفت حالت تهوع داشتم به بابا گفتم حالم بده کمک کرد بلند شدم رفتم دسشویی گلاب به روتون بالا آوردم بابا آمد تو کمرم رو ماساژ داد یکم بهتر شدم ولی چشمان سیاهی میرفت فشارم پایین بود بابا سرم آورد گفت بابا جان دستت رو مشت کن مشت کردم ولی اصلا جون نداشتم بابا رگ گرفتو سرم و وصل کرد یه چند تا هم امپول زد توش خوابم برد فرداش قبل اینکه بابا بر بیمارستان دوتا امپول دیگه زد که قابل تحمل تر بود شبش هم سه تا بابا جون زد که سر آخری خیلی اذیت شدم داد میزدم شده بود سوژه خنده عمو و داداشم 😐
اقا ببخشید چشم ها خوشگلتون خسته کردم میدونم خیلی لوس بود😅
اقا پارسا اقا سام منتظر خاطره های قشنگتونیم 😊
دوستون دارم سروش❤🙂