خاطره اهورا جان
یه سلاامه گرمه زمستونی به همه ی دوستای خوب و مهربونم که توی وب و کانال و گپ خاطره هارو دنبال میکنید اهورا هستم ۱۹ ساله از تهران اینم برای عزیزانی که نمیشناسن😍😉از کامنتتاتون که توی کانال و وب گذاشتین فوق العاده ممنونم🌹🌷🌺و امیدوارم بازخورد ها ازینی که هست بیشتر باشه تا دلگرمی بده برای نوشتن بقیه خاطرات و ازینکه دیر به دیر خاطره میزارم واقعا معذرت میخام چون درگیره امتحانات آنلاینه دانشگاه شدم❤خب بریم سراغ خاطره یکماهه پیش بعد از کلی تحمل تو خونه موندن بخاطر کرونا زد به سرم با چند تا از دوستام بزنیم بیرون و بقول اونا دور دور کنیم منم قبل رفتن با انجام هماهنگیای لازم لباس پوشیدم و زدم بیرون و خلاصه با بچه ها رفتیم پیاده روی هوام حالا از شانسه ما سرده سرده ینی آدم لرز میگرف مام کلی با اکیپ پیاده روی کردیم و هوس بستنی زد به سرمون که یکی از بهترین بستی فروشایه محل بود رفتیم و هر کدوم تا میتونستیم تویه اون سرما نوش کردیم😋😅و برگشتیم نزدیک خونه خداحافظی کردیم از هم و برگشتیم خونه منم تا رسیدم لباسامو عوض کردمو دیگه حال و حوصله ی درس خوندنم نداشتم رفتم رویه تختمو خوابیدم😴آقا چشتون روزه بد نبینه نیمه هایه شب با سرفه های تند از خواب پریدم😬تبم خیلی بالا بود😥رفتم سره یخچال یه قرصه سرماخوردگی خوردم و باز خوابیدم صب بیدار شدم ساعت گوشیو نیگاه کردم دیدم ۱۲ ظهره بدنم خیلی درد میکرد و گلومم حالت سوزش شدیدی داشت طوریکه بزور حرف میزدم مامانم اومد دم اتاق در زد گفتم بفرمایید تو تا اومد تو و منو تو اون وضعیت دید چشاش یهو اینجور😳😱گف چیشدی گفتم هیچی یذره تب دارم تا اینو گفتم گفت این هیچیه بچه داری از دست میری بابام یجا کار داشت مامانم گفت پاشو حاضر شو بریم مطب دکتر ...که مطبشون نزدیک خونمونه من گفتم خوب میشم ایشونم یذرع نیگام کردن😒که قانع شدم و لباسامو پوشیدم😢ما زدیم بیرون چون ساعت نزدیکه یک بود و مطب خلوت زود نوبتمون شد و رفتیم داخل خانم دکتر معاینه کردن و بعد کلی معاینه و نسخه نوشتن گفتن خیلی ضعیف شدی باید حتما آمپولاتو بزنی تا خوب خوب شی و استراحتت کامل باشه حالا من☹🥺😱مادر☺😌خانم دکتر🤨😤آقا زدیم بیرون رفتیم داروخانه داروها و گرفتیم و باز برگشتیم به مطب مامانم داروهارو داد دست خانم منشی ایشونم یه نیگاه کردن و بردن اتاق خانوم دکتر و برگشت گفت برو آماده شو تا بیام سه تاشو الان باید بزنم براتون من و مامانم رفتیم تویه اتاق تزریقات که کلا سه تا تخت داشت یه تخت واسه سرم که یه خانومی سرم تو دستشون بود و یه پرده داشت و دوتاهم تخت که پرده بینشون نبود و برای آمپول کفشامو درآوردم سویشرتمو دادم به مامانم و شلوارمو شل کردم و دمر شدم روی تخت که خانومه دوتا از آمپولا آماده توی دستشون و داشت ویال پنی رو تکون میداد که اومد تو و مامانم لباسمو یذرع داد پایین که اون خانم گفت پنی سیلینش باید عمیق تزریق بشه واسه همین مامانم تا زیر باسن از دو طرف شلوار و شورتمو دادن پایین منم کلی احساس خجالت و ترس داشتم😢🥺😰بعد خانومه گفت اول پنی سیلینشو می زنم که رسوب نکنه💉 و پنبه رو کشید که تا سردی الکلو حس کردم ناخودآگاه سفت شدم که خانومه گف شل کنید و توده درس کرد و گفت بسم الله نیدلو آروم فرو کرد که درد وحشتناکی داشت و گفتم آی آییییی که مامانم گف پسرم شل کن تمومه و خانومه هم گف شل بگیر بتونم تزریق کنم هرچی که بیشتر میگذشت دردشم بیشتر میشد که دیگه صدام درومده بود و همش میگفتم سیسسسس که خانومه گف تمومه و پنبه گذاشت تو همین حین همش خدا خدا میکردم که یهو مریضی چیزی نیاد که بیاد منو ببینه که پنبه کشید و آمپول دومو فرو کرد این یکی خیلی میسوخت گفتم لطفا درارین آییییی🥺😢یهو دو تا خانوم اومدن تو که یکیشون آمپول داشت خانم منشی گفت صب کنید آمپول ایشون تموم شه نمیدونم چرااا😖🤦♂ وایساده بودن همونجا و محو تماشایه آمپول خوردن من بودن ینی حرصم ازین گرفته بود که تاحالا چهار نفر باهم آمپول خوردنمو ندیده بودن و همیشه عادت داشتم خودم باشم و اونی که آمپول میزنه😑😓😰تو همین حین آمپول دومیم تموم شد و دوباره همون سمنو پنبه کشید خانومه و باز با بسم الله وارد کرد نیدلو آمپول سومی دردش به نسبت اون دوتا کمتر بود ولی از خجالته اون آدمایی که دارن نیگاه میکنن😥ناراحت بودم که کلا حریم خصوصیه آدم مهم نبود براشون خلاصه این آمپولمم تموم شد و خانومه جاش پنبه گذاشت و منم تندی لباسمو درست کردم و خودمو جم و جور کردم و پاشدم کفشامو پوشیدم موقع رفتن اون دوتا خانوم چند تا نیش خند زدن و اومدیم خانم منشیم با خنده گفتن درد نداشت که منم رومو برگردوندم😥🥵 و با حالت خجالت گفتم نه که خداحافظی کردیم ازشون و زدیم بیرون و برگشتیم خونه اون روز کلی خجالت کشیدم ولی با همه بدیاش زود زود خوب شدم😅😌پ.ن:همیشه برای حریم خصوصیه همدیگه ارزش قائل شیم که بقیه هم برای ما باشند.پ.ن:آمپولا درد دارن ولی دردشون فراموش میشه قدر سلامتی مونو بدونیم که خدایی نکرده به روزی نرسیم که هیچ آمپولی نتونه سلامتی مونو بهمون برگردونه.پ.ن:«هرکس بد ما به خلق گوید/ما چهره ز غم نمی خراشیم»«ما خوب اورا به خلق گوییم/تا هردو دروغ گفته باشیم»پ.ن:تو این روزایه سرد زمستونی مواظب باشید سرما نخورید که مجبور شین به مطبا و بیمارستانها و درمانگاهها مراجعه کنید.🌹🌷🌺❤