سلام ❤️❤️
من زهرام ۱۴سالمه یه برادر هم دارم نه پزشکه نه پرستار نه مهندس نه هم دبیر😂کلا علاقه ای به درس نداره ولی خو مجبوره بخونه کلاس یازدهمه
بابام و مامانم هم هر دوشون.کارمندن..خالم هم معلمه ولی تزریقات رو از مادرشوهرش یاد گرفته....
امان از دست این آزمونای آنلاین من دیروز ازمون ریاضیمو کاملا گند زدم بهش اصن بدجور سخت داده بود انگار من دکترای ریاضی دارم بعد داریم با هم تبادل اطلاعات میکنیم😐😐😒😒
بگذریم...من معمولا کم مریض میشم ولی رضا(داداشم)کلا از ۴فصل سال روی هم۳فصلشو مریضه تو گرمای تابستون سرما میخوره😶
خب خاطره مربوط به آبان ماه سال پیشه
یه روز بعداز ظهر بود با صدای جیغ از خواب بیدار شدم از اتاق رفتم بیرون دیدم رضا میخواد با دوستاش بره صفاسیتی مامانمم داره داد میزنه که نرو..بابات بیاد بد میبینی اخه از ۳تا دوستش فقط یکیش مورد تایید خانوادس🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀ خلاصه رفت منم رفتم پیش مامان که آشپز خونه بود یه سیب برداشتم و درحین خوردن حرفم میزدم😂
*سلام مامان
_با دهن پر حرففففف نزن
*اَی بابا چرا گیر میدی خو..بابا کجاس
_رفته خرید
*خوراکی؟😋😋
_میخوای چیکار
*خو بگو دیگه
_آره
*اوکیییییی
رفتم سمت تفلن بَرِش داشتم و زنگ زدم به بابا گفتم برام دنِت بخره(من عاشق دنِتم یعنی بریم فروشگاه سراغ اولین چیزی که میرم همین دنِته)اونم گفت داره میرسه و نمیتونه بخره منم ناراحت شدم ولی دیگه قهر نکردم 😇خلاصه دیگه رفتم اتاق نشستم خیرسرم واسه امتحان علوم📖 فرداش درس بخونم یکم گذشت دوباره صدای داد اومد اما ایندفعه داد بابا بود مامانم از اونور داد میزد که بسه بس کنید😅😅(کلا این رضا با اینکه باهاش خیلی صمیمی و راحتم ولی سر اون دو تا دوستش بابا کلا حساسه)رفتم بیرون دیدم رضا رنگش پریده کامل نیمه بیهوش بود بابا هم داد میزد برا چی با اونا رفته بیرون مامانم داد میزد الان وقت این حرفا نیست(کلا خونه ما عایق بندیش خیلی چرته 😑تو هال پذیرایی حرف میزنی انگار تو اتاق دارن حرف میزنن )داد پشت داد🤣🤣 اخرش مامان موفق شد و صدا خوابید دیگه رضا و بابا رفتن دکتر مامانم هی میگف وای الان بابات دوباره دعواش میکنه کلا مامانم خیلی رو من و رضا حساسه خیلیا مثلا من با این سنم نمیذاره تنها تا سر کوچه برم🙈🙈(وقتی از بیرون میام حتی اگه با بابامم بیرون باشیم اگه خودش خونه نباشه باید بهش زنگ بزنیم)😁 منم هی میگفتم هیچی نیست مامانم عصبی میشد که من چرا اینقد خونسردم😂😂😂
خلاصه یه۲ساعتی گذشت و رضا اینا اومدن حالش خوب بود بابا هم داشت میگف که طبق گفته های داداش بنده😒رضا اینا رفتن استخر بعد این بیشعورو دوستاش میندازن تو آب سرد بدن رضام رو آب سرد خیلی حساسه میدوئه بیرون استخرم خودتون میدونید یه جور هوایی داره کلا اینم یخ میزنه بعدم میره تو آب گرم و خلاصه به قولی خنثی میکنه کار دوستاشو😂😂😂
بعدشم میرن بستنی و فالوده تو اون هوا میخورن😒😶 و اینجوری به گلوش گند میزنه بعد اونم میرن فست  فودی و اینگونه به معدش هم گند میزنه و کلا نور علی نور میشه.....🤯😱
رفتم پیش رضا نشستم و بهش گفتم
*چیشد؟؟؟نوش کردی؟؟(منظورم آمپول بود)😅
×ببند😐
*نمیبندم
×ماماننننن اینو بگو بره😤
*نمیرم به تو چه🤣
×....نرو اصن اه
+زهرا بابا پاشو یه زنگ بزن به خالت اینا بگو هم شامو بیان اینجا همم بیان آمپولای کسیو بزنن که با ۳تا رفیقاش😏رفته صفاسیتیییییی😐
*اوکی ددی☺️
*رضا واقعا خاعک تو سرت گلوت اینا کم بودن زدی معدتم داغون کردی از این به بعد باید برا معدتم یه فکری بکنیم😂😂😂(کلا همش حرص میدیم به همدیگه ولی منکه خیلی دوسش دارم یه روز بدون رضا فکرشم برام کابوسه)
×زر نزن برا من😝
پاشدم زنگ زدم به خاله و دستور بابا رو عرض کردم اونم قبول کرد😊
دیگه اونام اومدن و شامم خوردیمو بابام گفت به خاله که بیاد امپولای رضا رو بزنه...✌️🏻✌️🏻💉💉
کلا یه دونه آمپول داشت یه دونه هم تو بیمارستان زده بود منم از عمد رفتم تو اتاق(اتاق منو رضا یکیه)
×پاشو گمشو بیرون😠
*اینجا اتاق منم هست منم ترجیح میدم تو اتاق باشم به تو باید جواب پس بدم😎😎
×خیلی بیشعوری برو رو صندلی بشین حداقل دراز بکشم رو تخت
*فقط زیاد دراز نشو اتاق کم میاره😂😂😂
×اون زیپو ببند🤐
*حتمااااا
+بسههههه دیگه چقد دعوا میکیند بیچاره خواهرم و آقا اکبر(بابام)🥴🥴
*خاله این رضا کلا دیوونس ولش کن😛
×تو پروفسوری🤪
+خاله جان بخواب😴😴
×خاله...😶
+میدونم آروم میزنم تو بخواب😁😁
*عمو جون میترسی😅😅
×زهرا پاشو گمشو بیرون اگرم نمیری خودم میبرمت😤😤😤
+هیسسسس🤫🤫
خاله پنبه کشیدو سوزنو فرو کرد(انقد وحشتناکه این قسمت تزریق)
×آییییی خاله
+خاله جون یکم تحمل کن الان تموم میشه😐
×اوخخخخ خاله درش نمیارین☹️
+چرا چرا عزیزم بیا تموممم😘و کشید بیرون
×اوففففف
*درد یه آمپولو نمیتونی تحمل کنی خجالت بکش از سنت🤣🤣😛😛
پاشد اومد طرفم منم زدم به چاک دویدم هال پذیرایی و دستش بهم نرسید...😁😁
☆ZAHRA☆