خاطره سمیرا جان
سلام دوستان وب معرف حضورتون هستم سمیرا ۲۳ساله از شهر...خب سرتونو در نیارم بریم سراغ خاطرات من
دقیقا ۲ماه پیش فک کنم سه شنبه بود دختر خالم زنگ زد گفت میخام بیام خونتون تعجب کردم چون ازوقتی ازدواج کرده بودم اولین بار بود میخاست بیاد خونمون اونم وسط کرونا واوج کرونا منم دیگه نتونستم بگم کرونا هست نیاید واین حرفا زنگ زدم شوهر جان و بعداز دادن لیست خرید دقیقا ۲ساعت بعد به خونه تشریف اورد ساعت ۱۲ظهر بود تا میخاستم وسایلارو ضدعفونی کنم و با اب و مایع بشورم شد ساعت ۲ یه شام مفصلم درست کردم براشونو اونا تشریفشونو اوردن و بعداز پذیرایی کردن و تعریف از همه جاها ساعت ۹شام اماده بودو خوردیم قرار شد جمع کردن سفره با اقایون باشه و شستن ظرفا باما سفررو جمع کردن اوردن و من بدون دستکش شروع کردم اول ظرفارو تمیز کنم بعد شروع کنیم ظرف شستن لیوانا رو که زیر اب میگرفتم یهو یکیشو که برداشتم تو دستم شکست و انگشتمو برید اولش دردشو زیاد احساس نکردم تا پنج دقه بعدش که ظرفا رو تمیز کردم دستم زیر اب بود احساس نمیکردم یهو شیر ابو که بستم فقط خون میومداااااا هرچی بگمممممممم کم گفتم یهو ترسیدم گفتم واااتی کوثر دستم کوثر نگاا داخل سینک ظرفشویی کرد یهو گفت وااااااااای سمیرا گفتم لیوانی که شکست برید اولش درد نداشت وای الان انگا انگشم قطع شد کوثر فرشیدو صدا زد اومد فرشید جان هم نگاش کرد رفت پنبه و مایع ضدعفونی اورد و هرکاری کرد خونش بند نیومد دیگه گفت لباس بپوش بریم بیمارستان دکتر ببینه با هزار دردسر لباس پوشیدم و کوثر و شوهرشم اومدن و رفتیم بیمارستان و رفتیم بخش اورژانس و دکتر اومد دستمو دید یه کم فشارش داد که از درد مردم فقط ولی چیزی نگفتم دکتر گفت عکس بگیره انگشتشو زود بیاد دیگ رفتیم طبقه پایین بیمارستان ۱۰دقیقه معطل شدیم تا صدامون زد و رفتیم عکس دستم گرفتو جوابشو اماده کردو داد نشون دکتر دادیم گفت باید بخیه بخوره ببریدش اتاق تزریقات و پانسمان که بیام از استرس هم داشتم میمردم اخه خیلی از دکترو امپول وبخیه و...میترسم کوثرو شوهرش و فرشید میگفتن چیزی نیس زود تموم میشه حتما بریدگیش عمیقه دوتا بخیه میزنه تموم میشه دکتر با وسایلا اومد و فرشیدم گفت من خودم پرستارم واز این حرفا به فرشید گفت اگه دوست داری خودت برا خانمت بخیه بزن فرشید گفت نه نه خودتون لطف کنید و تعارف تا اینکه دکتر اومد فرشید گفت سمیرا عزیزم نگاه نکن کوثر اومد بغلم کرد سرمو گرفت توبغلش فرشیدم اونبرم وایساد اون دستمو گرفت دکتر گفت خب اصلا نترس دستتو تکون نده اول با پنبه دستمو تمیز کردکه دردم گرفت گفتم یواش بعد به فرشید گفت دستشو بگیرید که بی حسی بزنم گفتم توروخدا یواش گفت نترس دردش کمه میتونی تحمل کنی بی حسیو زد جیغ میزدمااااااااا و گریه میکردم امپولو زد وسط زخم کوثر هم بدبخت گریه میکرد فرشید میگفت سمیرا جان تموم شد بسه دیگه وتی بی حس شد دکتر شروع کرد بخیه زدن زیاد درد نمیگرفت ولی یه کم درد میگرفت وقتی بخیه تموم شد خداحافظی کردیم و اومدیم خونه کوثرهم وقتی فهمید بهترم با وهرش خداحافظی کردن و رفتن منو فرشیدم خابیدیم ساعت ۱بود فکر کنم نصف شب اومدم بچرخم یهو دستمو تکون دادم بی حسیش تموم شده بود تازه دردش شروع شده بود از درددددد تا صبح تحمل کردم تا فرشید از خواب بیدار شد گفت سلام عزیزم انگار بیداری فقط به زور جلو خودم گرفته بودم گریه نکنم گفتم دستم داغونم کرده از درد جون ندادم ساعت ۳تاحالا بیدارماونم به رسم شوهر وعشق کلی قربون صدقم رفت گفت دوتا مسکن دکتر داده برا اینکه عفونت هم نکنه باید بزنی اولش زیر بار نرفتم بعد از درد زیاد خودم قبول کردم و رو تخت خابیدم و فرشید امپولو اماده کردو اورد و خوش شلوارمو کشید پایین وگفت عزیز شل باش یهو فرو کرد گفتم درد داره ای گفت تحمل کن گلم میسوخت پمپ کردو حدودا ۲۰ثانیه طول کشید دراورد ولی خیلی دردم گرفت ولی بعداز نیم ساعتی دردم ارومتر شد ولی خیلی بد بودددد انشاالله هیچ وقت اتفاق بد جلو راهتون سبز نشه ممنون که باچشای خوشکلتون خاطره منو خوندید امیدوارم خوشتون بیاد♥️♥️♥️♥️