خاطره زهرا جان
سلام❤️❤️
من دوباره اومدم😁😁
زهرا۱۴ساله و همچنین دارای برادر۱۷ساله .نفهمیدین کیم!!!مامان و بابام هم کارمندن.خب دیگه دوستان نظراتتون رو هم تو کانال و هم تو وبلاگ خوندم خیلی ممنون که خاطرمو خونده بودین🌹🌹❤️❤️.این خاطره ای که میگم مال حدودا دو سه سال پیشه که اونیکی خالم(من دوتا خاله دارم یکی یه پسر داره کلاس پنجمه این خاله ای که میگم یه دختر۶ساله داره)جراحی داشت و هنوزم که هنوزه نمیدونم چه جراحی ولی یه جراحی بود که دکترا گفته بودن اگه عمل نکنه ممکنه قطع نخاع بشه و ناحیه های گردن خالم رو عمل کرده بودن دیگه خودتون تشخیص بدین چه عملی بودش😂😂😂خاطره:
قشنگ یادمه یه روز صبح بود منم مدرسه بودم(اون زمــــونا مدارس حضوری بود😂😂)زنگ کلاس خورد رفتیم قرار بود خانممون اجتماعی بپرسه منم هیچی نخونده بودم🙈🙈(چون اصن دوسش نداشتم و ندارم و نخواهم داشت)خلاصه معلم اومد کلاس منو دوستامم در حال دعا بودیم😜😜 که ما رو صدا نکنه از شانس خوبم 😐منو صدا زد باچند نفر دیگه رفتیم جلو از بقیه پرسید من آخرین نفر بودم(حداقل اینجا شانس داشتم)که تا رسید به من مدیر سابقمون اومد گفت که ......(فامیلیم) بیاد بره😋😋☺️☺️ دیگه منم از خوشحالی داشتم بال درمیاوردما رسما خلاصه رفتم وسایلمو جمع کردم و رفتم پایین دیدم هیشکی نیست از معاون پرسیدم که کی اومده بود دنبالم گفت مامانت رفت تو ماشین🤦🏻♀🤦🏻♀...رفتم بیرون ماشینمونو دیدم رفتم نزدیک خالم و محمد و رضا و مامانم نشسته بودن بابامم که راننده بود 🙃🙂
*ایشالا کجا باید بشینم؟؟؟🤨
+خاله جان محمد میاد بغل من تو اونجا بشین😇
*اها اوکی
دیگه نشستم و راه افتادیم چند دیقه بعد رسیدیم بیمارستان🏩 رفتیم بالا اتاق خالم رسیدیم با صحنه ای مواجه شدم که از خنده نمیتونستم خودمو کنترل کنم بابا بزرگم جلوی در ایستاده بود خوابش برده بود🤣🤣🤣🤣🤣🤣😂😂😂😂😂😂 همون جور ایستاده رفتیم داخل البته بابام و رضا نیومدن موندن بابا بزرگمو بیدار کنن...مامان جونم نشسته بود کنارتخت خالم داشت به حرفای خالم گوش میداد همسر خالمم وایساده بود یه گوشه داشت وسایلو درست میکرد باران خانومم(دختر خاله گرام)هم نیومده بود خونه عمش بود😀
حالا خالم یه چیزایی میگف اصن من اون زمان میخندیدم ولی خیلی سوزناک بودنا...😭😭منو محمد دست همو گرفته😅😅 بودیم مامانم و خالمم یه طرف رفتیم کنار تخت خالم میگف:بابا(همون بابابزرگم) نیومده دیدنم؟؟؟😂😂 اونیکی خالم با حالت گریه میگف چرا اومده بیرونه 😂😂😂😂بعد دوباره خالم میپرسید بارانو بیارین منم فک میکردم جدن میخوان بارانو بیارن😐😐😐😶😶😶 بعد خالم دوباره میگف چرا شوهرش نیومده یپشش...چرا فلانی نیومده ..چرا اینجوری چرا اونجوری🤣🤣🤣😂😂(البته میگن باران قبل اینکه ببرنش اتاق عمل نمیذاشته یعنی تختو میگرف میگف نمیزارم ببرین ولی زهــــی خیال باطل😹😹😹) بعدا فهمیدم اونا هزیونای بعد عمل بودن که خالم میگفته ناگفته نماند که تا امروز چقد ادای خالمو درآوردیم با محمد دیگه به جوریم درمیاوردیم که میترکیدیم از خنده😉😉😉😉
دیگه یه پرستار عصبی عصبی میگما اومد گفت آمپول داری برگرد بینم مامان جونم همرو بیرون کرد مامانم اینا اومدن بیرون نشستن پیش باباجون اینا و حرف زدن اما منو محمد یه نگا بهم کردیم و خیلـــــــــی آروم در اتاقو باز کردیم(گاراگاه گجتِ نمیدونم کی هستیم)😂😂و سرمونو از اون یه تیکه چپوندیم 🤪🤪که داخل اتاقو ببینیم در همون لحظه پرستار یه آمپولو انداخت تو سطل بعدیو برداشت☹️
_آروم باش خانم تکون خوردی نخوردی(من نمیدونم چرا یه همچین پرستاراییو استخدام میکنن واقعاااا نمیدونم)🥺🥺
آمپولو دارتی فرو کرد جیغ خاله بدبختم دراومد
+آیــــــــــــــــی اروم بزنن اخ چققد درد داره این😭😭😭
_یکم تحمل کن تو چرا اینجوری😠😠
مامان جونمم قربونش برم اروم حرف میزد باخالم دیگه با عرض پوزش اونجا نشنیدیم😁😁😁
یهو تا آمپولو درآورد یه صدایی از پشتمون گفت آفرین خوب اومدینا هیشکی نفهمید😱😱😱
...یعنی منو محمد یه جوری برگشتیم عقب که گردنم شکست دیدم رضای بیشعوره خلاصه اونم به ما پیوست ولی دیگه دیر شده بود چون سرمو عوض کرد یه چندتا آمپولم ریخت توش جالب اینجاس وقتی آمپولا رو ریخت تو سرم خالم یه آیییی گفت😆😆 خانومه گفت چته مثلا فک کنم جای آمپولاش درد گرفته بود😫بعدشم ما سریع درو ول کردیم دویدیم سمت خانواده مامانم تا مارو دید گفت چتونه شما دوتا🤔🤔 منم گفتم امممممم😰😰😰 هیچی اونجا یه سوسک بود😬🕷🕷 همین مامانمم از اون نگاه خاصاش کرد😑(مفهومش خیلیه از من خر نیستم گرفته تا اسکل😂😂)
بعدشم دیگه وقت ملاقات تموم شد ولی دیگه ایندفعه رضا دست منو گرفت شوهرخالمم دست محمدو(احتمالا پی بردین چرا!!!😁) و به همراه مادرم و پدرم و بابا بزرگمو شوهر حاج خانوم(همون خالم که عملش کرده بودن) و خاله و عموم(همون شوهر خالمم)اومدیم بیرون😚 و مامانجونم موند پیش خاله...دیگه تو راه برگشتنم با اینکه از محمد جدا افتاده بودم😝😝🙈🙈 ولی یه مسابقه🏁 گذاشته بودیم اونم اینکه باید پات به خط کاشیای حیاط بیمارستان نخوره😂😂(من الانم بعضی وقتا اینجوری راه میرم)که من باختم 😐☹️و دیگه اومدیم خونه مامانجونم و به ادامه شیطنتامون پرداختیم😂😂😂
☆ZAHRA☆