خاطره علی جان
سلام علی ام میخوام خاطره داداشم امیر رو بگم داداشم پزشکه ولی بر عکس از امپول میترسه در روز ۲۰۰تا مریض ویزیت میکنه اون همه امپول واسه شون مینویسه .
یبار میخواستیم بریم خونه مادر و پدر بزرگم بجز دایی من عمه ای منم پزشکه منو داداشم رفته بودیم بیرون بعد یهو گفت سردمه با اینکه ماشین بابام رو کش رفته بودیم کولر روشن بود ولی سردش بوده رو نمیدونم واسه چی بوده🤔🤔
بعد از صفا سیتی برگشتیم خونه لباساش رو عوض کرد دیدم ولو شد رو تخت رفتم کنارش دست گذاشتم پیشونیش انقدرری داغ بود گفتم این کوره اتیشه 🤯🤯 به مامانم گفتم یه قرض خورد امیر خوابید ساعت ۵بیدار شد رفیتم سوار ماشین شدیم حالش زیاد خوب بجاش نبود بابام رانندگی میکرد رسیدم خونه مادر و پدر بزرگ اونجا عمه و عموم بودن اونجا بعد احوال پرسی امیر سعی میکرد به رخش نیاره که حالش بده بعد عمه ام گفت امیر! حالت خوبه؟ بعد امیر با یه خورده مکث گفت ارع !
من رفتم با پسر عمه و عمو ها کیف کنم
دیدم امیر گرفت رو کاناپه خوابید با خودم گفتم برم به عمه ام بگم رفتم گفتم به عمه ام بعد امیر رو بیدار کردیم
کشوندیمش تو اتاق عمه ام معاینه اش کرد به ما چیزی نگفت :
بعد رفت به بابام گفت بابام رفت دارو ها رو تهیه کرد بعد که برگشت دستش یه کیسه امپول بود با خودم گفتم الان رفتم گفته ام که حال امیر خوب نیست امیر بهم گفت به کسی نگو منم گفتم حالش خوب شه حتما کتکم میزنه به رخ ام نیاوردم عمه ام به امیر گفت دمر بخواب امیر با کلی نوچ نوچ نوچ بلاخره دمر خوابید همون بالا سرش وایسادم نگاه کردم عمه ام کع خیلی سخت گیره واسش ۵ تا امپول داده بود که دوتا شو اماده کرد پنبه رو کشید امیر واکنش نشون نداد اولی امپول زد درد بود دومی ام پنی حالا یه ایییییییییی گفت تموم شو یهویی عمه ام گفت پنی هست شل کن امیر گفت : هااااااااااااااااااا بعد منم گفتم زهر مار پنبه رو کشید سفت کرد بهش عمه ام میگفت شل کن نمیکرد یه بیشگون عمه ام از باسن داداشم گرفت یه اخ بلند گفت اخخخخخخخخ بعد گفت شل میکنم کشید آمپولو زد اونم دردش گرفت جوری جیغ زد که کل همسایه ها فهمیدن امیر امپول زده اونم
تموم شد امد بیرون لنگ لنگ گان بعد همون جا گفت کی گفته که حال من خوب نیست بعد منم بلند گفتم معععننننن
همونجا دمپایی شو در اورد سمت من پرتاپ کرد منم فرار کردم دوباره شوت کرد کل خونه رو به خنده در اوردیم
ببخشیداگع جالب نبود