سلام به بچه های وب ساینا امی ام ۱۵ سالمه.دارای یک عدد دخترخاله که مثل‌خاهرمه مادر و پدرمم هر دو کارمند هستند و در خانواده مون یدون دکتر هم نداریم البته پرستار و تزریقاتی زیاد داریم .چند وقت پیش خاطره گزاشته بودم .😍
خاطره :
یک صبح دلپذیر از خواب بیدار شدم اما در حد اینکه فقط چشمامو باز کنم 😔 گوشیمو برداشتم و با دوستام چت کردم بعدش رفتم صبخونه خوردم و متوجه شدم مادر گرام خونه حضور ندارد .😍😍
دوباره رفتم روی تختم با دوستام تماس تصویری گرفتیم تا ساعت ۲ ظهر داشتیم میخندیدیم . گوشیمو خاموش کردم و زدم به شارژ(کسی هم از ساعت ۱۱ تا ۲ ظهر تماس تصویری داشته باشه معلومه شارژش به منفی سه درصد میرسه😂)
زنگ زدم به مادر محترم تا مطلع بشم کِی تشریف فرما میشن😧😧😧😨
گفتم سلام
+سلام
-کجایی ؟
+خونه خاله‌تم
-کدوم خاله؟😕
+سرکار خانم گشت ارشاد خونه خاله مینا اَم
-واسه چی رفتی؟
+امروز با خاله ها دورهمی داریم اومدم کمک
-به خوشی و میمنت ایشالله😂😂
+ تو هم ساعت ۴ حاضر شو با آژانس بیا اینجا
-رو چشمم پس تا ۴ نمیای خونه؟😩(صدامو مظلوم کردم)
+نه
-خداحافظ
+خداخافظ
زنگ زدم به بابام که حال و احوالشو بپرسم ببینم رسیده یا نه😃 (رفته بود سفر کاری )
بعدش لباس پوشیدم و گوشیمم بردم رفتم مغازه پفیلا گرفتم و پفک . دلمم هوس لواشک کرده بود خریدم و برگشتم خونه 😇
لباسامو پرت مردم روی مبل و نشستم روی تختم و تلویزیونو روشن کردم (داخل اتاقم تلویزیون هست 😇 البته فکر نکنید ما پولداریما نه مادر بزرگم تلویزیون جدید خریده بود بعد از چند ماه گفت من اینو دوست ندارم همون کوچیمه بهتر بود اینو بزارید برا ساینا برا همینم گزاشتن توی اتاق من😶)
فیلم دانلود کردم و نشستم به خوردن و دیدن تلویزیون 😍😍😍😍من و این همه خوشی محاله محاله محالهههه💃😹😝😝😝
فیلم و خوراکیا که تموم شد ساعت رو نکاه کردم ۳ و نیم بود یه نیمرو واسه خودم درست کردم که مامان نگه ناهار نخوردی 😂😂😂
ساعت چهار حاضر شدم و یه لباس معمولی پوشیدم و زنگ زدم به آژانس اومد سوار شدم وسطای راه بودیم که دو دستی زدم تو سرم😂😂 که چرا انقدر احمقم😯😯😯😯
مامانم چها تا خاهر داره که چهار تاشون هم قرار بود در این مهمانی حضور پیدا کنند که همشون هم تزریقات بلدن و یه جورایی کار اصلیشون تزریقاته😂
منم که کلا چند وقت بود نوربیون و ویتامین نزده بودم میخاستم وسط راه ول کنم برم 😂😂
رسیدیم پیاده شدم جوری می رفتم داخل ساختمون انگار داشتم میرفتم مطب دکتر 😂😂😂
رسیدم و سلام دادم و احوال پرسی و..... که داخل اتاق رفتم لباسامو عوض کردم و رفتم توی پذیرایی و نشیتم گفتیم و خندیدیم که خاله مینا برای همه آب پرتقال آورد (من و دختر خاله مینا که ۶ سالشه و خیلیم با نمکه تنها بچه های اونجا بودیم و همه از دم بالای ۳۰ سال😂😂😂)خوردیم و با آیلین رفتیم داخل اتاقش و بازی کردیم بعد ایلین گفت بیا بازی کنیم گفتم چه بازی؟ گفت بیا دکتر بازی کنیم . اولش مخالفت کردم و کم کم داشت گریه اش می گرفت منم که حوصله گریشو و دردسر و ... رو نداشتم قبول مردم اون بشه دکتر و من بخت برگشته مریض 😯😐😐😐
بعد از بازی گفت من خسته شدم و رفت دنبال کارش خداروشکر کارمون به آمپول نکشید😂
منم اتاقشو مرتب کردم و رفتم بیرون . یه ربع نشستم که مامانم شروع کرد به گفتن اینکه من تقویتی ها رو نزدم و ....دلم میخواست اون موقع آب شم برم تو زمین یا هوا شم برم توی آسمون ففط اونجا نباشم😂😂😂😂
خاله نرگس بهم گفت ساینا جونم میخوای من برات بزنم؟😃
(خودتون اون لحظه بودید چی میگفتید؟😂)
بعد از اینکه اعزام شدم به داخل اتاق آیلین 😂😂😂😂
نشستم خاطره های وب رو‌خوندم تا یکم ارامش بگیرم که بدتر شدم😐😐😐😂😂
بعد از چند دقیقه خاله نرگس اومد (من با خاله نرگس رابطه خیلی گرمی ندارم نه اینکه خاله نرگس سرد باشه و ... نه ولی من پیشش معذبم این حس هم از بچگیم بوده😥😥😥)
داشت پد رو در میاورد که من دراز کشیدم خاله اومد روی تخت نشست و پد رو کشید (وای خیلی بد بود ترس و خجالت با هم قاطی شده بود 😧😧😧) فرو کرد اصلا دلم نمیخواست حتی یه آخ کوچولو بگم چه برسه بخوام داد و فریاد کنم 😲😲
بعد از چند ثانیه درش اورد و به جاش پنبه گزاشت دوباره پنبه رو کشید و و بعدیو فرو کرد و شرو کرد تزریق کردن دستامو فشار میدادم بعد از چند ثانیه درش اورد 😦 فکر کردم دیگه تموم شده میخاستم بلند بشم که خاله گفت یدونه دیگه مونده دراز بکش گفتم خاله اخه مریض نشد 
سه تا بزنم گفت وقتی پنج ماه تقویتی هات رو نمیرنی ۱۰ تا هم بزنی کمه دراز بکش .😟
دراز کشیدم و پنبه کشید و فرو کرد خیلی درد داشت خودمو سفت کرده بودم که خاله چند بار تذکر داد ولی کو گوش بدهکار❓😂

دستشو گزاشت رو کمرم و باز تزریق کرد بعدش دیدم فایده ندارع اگه شل نکنم این تا صبح تموم نمیشه یه کم خودمو شل کردم خاله تزریق کرد و درش اورد و به جاش پنبه گزاشت شلوارمو درست کردم و بلند شدم دیدم نمی تونم روی پاهام وایسم😂😂😂
یه خورده نشستم و بعد از چند دقیقه بلند شدم و دیگه از اون به بعد هر جا می خواستم برم اولش با مامانم اتمام حجت می کردم و بعدش راه میوفتادم😂😂😂
پ.ن:امیدوارم دوست داشته باشید خاطره هامو
پ‌.ن: اگه دوست داشتین نظر بدین خوشحال میشمم😍😍
پ.ن:سلامت باشید همیشه💖