خاطره مهدیس جان
مهدیس🌵
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
حدود ۵ ماهی نبودم توی این ۵ ماه اتفاقای زیادی نیفتاد جز اینکه بیماریم هیچ بهبودی نداشت و اینکه تصمیماتی گرفتم که برام خیلی خوشایند نبود بخاطر اینکه از بهتر شدن شرایط بیماری و حالم کاملا ناامید شدم
از ده روز پیش وضعیت بدنم از حالتی که بزور قرص ها نسبتا پایدار مونده بود درومد و دوباره دوباره دوباره تهوع و حال بد و ضعف و تجربه مرگ تدریجی...!
بعد اون شش هفت ماهی که از خواهرم دور بودم نمیدونم دقیقا چی باعث شد که رابطمون خیلی خوب شد خیلی بهتر از گذشته و من بشدت خوشحالم ازینکه کنارمه دوباره باهمیم و دوباره با چندرغاز حقوقی که میگیره میریم خرید و...
الان که اینجا هستم و نشستم مینویسم نمیدونم دقیقا چندمین باری هست که بالا آوردم شاید هزارمین بار شاید دو هزارمین بار شاید سه...نمیدونم دقیق!!! حدود ده دقیقه جلوی روشویی بودم انقد عق زده بودم که جونی تو تنم نمونده بود سروصدا خیلی زیاد بود از فشاری که بهم اومده بود اشکام فقط میریخت وقتی اومدم بیرون پانیا و پویان تو سالن بودن بی توجه بهشون رفتم داخل اتاق (اون اتاقی که اکثر تایم روز اونجاییم) داداشم خیلی آروم به مامانم گفت این بچه چرا گریه میکنه؟؟؟ گفت گریه نمیکنه باز بالا آورده هیچی نگفت فقط گفت کی میخاین برین دکتر گفتم بردار گفت چی میگی تو؟؟؟ گفتم دست ازین سر کچلم بردار رفتن دکتر تا امروز چه دردیو دوا کرد که الان دوا کنه! بیخیال یه هوف کشید رفتم تو اتاقم ازونور سالن صدای اون دوتا بچه میومد که میگفتن عمممههه گفتم عمه مهدیس مُررده صدام نکنید لطفاااا ! بلند صدا زدم مامان من میخواااابم منو بیدار نکنین الکیییی روی تخت دراز کشیدم خواهرم اومد تو اتاق رفت سراغ میزم که هایلایترامو بدزده!(همه خودکارا و هایلایترامو قاپید ازم😂) یه پرتقال تامسون رو میز بود گفت این مال کیه گفتم رو میز منه بنظرت مال کیه؟! گفت خو باو منظورم بود من خوردمش گفتم نووووش!!!دوباره چشامو بستم اومد خودشو تو تختم جا داد گفت میدونی استخدامی خیلی سخته خیلی گفتم میدونم خدا کمکت کنه ایشالا گفت اختصاصی بلدم میمونه عمومی گفتم با هوش و تلاشی که تو داری حتما قبول میشی گفت نه باو خیلی خنگم همه چی یادم میره زود زود...گفتم از کی داری میخونی؟ گفت از ۹ صبح با خودم حساب کردم دیدم ۸_۹ ساعته داره میخونه (همیشه با تلاشی که داره به همه چی میرسه) اهوومی گفتم و ساکت شدم تامسون رو پوس کند با اشتهای زیادی خورد ولی من از دیدن هر جور خوراکی حالم بد میشد واقعا بلند شد رفت گفت تهوعت بهتر شد با چشام گفتم نه! رفت کنار پریز برق وایساد گفت خاموشش کنم گفتم اهووم درم بست چشامو رو هم فشار دادم تهوع امونمو بریده بود محتویات معدم هجوم آورد سمت دهنم بدو رفتم تو دستشویی و دوباره...
با حال زاری برگشتم تو اتاق گفتم من مررررررردددممم دییگ خداااا بابام اومد سمتم گفت چه امپولایی باید بزنی خیلی عصبی داد زدم نمییییدونم رفت بعد نیم ساعت با آمپول پنتوپرازول و اندانسترون و یه سرم ۵۰۰ سی سی برگشت (فهمیدم به دکتر داروخونه که دوستشه گفته) از بیرون صدا زد بابا فاطمه بیا امپولاشو بزن تلف شد این بچه...آروم اومد کنارم نشست گفت من چیکار کنم تو فقط یه روز بهتر باشی هااا من باید چیکار بکنم که نکردم! آروم اشکام ریخت گفتم بیخیال بابا هیچی نگو من خوبم بهترم میشم فقط برو استراحت کن از صبح بیرونی خسته ای ازونور اتاق فاطمه رقصون و خندون درحالی که از هیچی خبر نداشت با نایلون داروها اومد تو گفتم چی کبکت خروس میخونه؟؟؟ خندید و گفت نههه گفتم بخدا من ازین همه شادی و نشاط تو شاد میشم ولی صورتش به وضوح کبود شده بود گفتم تو هنوز پیگیر این سرفه ها نشدی؟؟ صورتت کبوده ها حالت خوبه گفت کسی نیست بهت بگه دیگ به دیگ نمیگه روت سیاه گفتم خووو حالا
دستامو برای انژیوکت آماده کردم گفت یا خدااا باز این چ*س رگُ من چیکار کنم حالا کدوم دستت بهتر بود به دست چپم اشاره کردم چند ثانیه گشت و سوزنو فرو کرد ولی خون نداد گفت الهی اینکه خراب شد گفتم اشکال نداره تمرکز کن دست دیگمو پنبه کشید و فرو کرد یه ناله آروم کردم گفت ببخشید چیکار کنم من ؟! گفتم هیچی دمت گرم همینکه هستی من مجبور نیستم برم بیمارستان خوشبختانه تو رگ بود سرمو به دستگیره پنجره آویزون کرد گفت تموم شد صدام کنی گفتم برو سراغ درست خودم میکشم رفت و چشامو بستم بعد ۲_۳ دقیقه سرم بهم شوک داد و نفس تنگی افتضاحی گرفتم سریع سرمو بستم و برداشتم دویدم رفتم سمت روشویی فقط سرفه و محتویات معدم بود که بشدت بالا میومد دقیقا یکساعت سرفه کردم جیغ زدم فااااطمه با دو نسبتا زیادی اومد گفت چی شد دیگ هیچی نمیفهمیدم صداها نامفهوم بود همونجا تو محوطه روشویی نشستم و فقط سرفه و عق پشت سرهم سرمو کند از دستم گفت ولش بدرک این سرم... چرا اینجوری شد بدنم یخ کرده بود بلند گفت شوک داده بیا آروم دراز بکش بعد یکساعت بهتر شدم از تو داروهام اسکازینا
رو برداشت کشید تو سرنگ گفت بیا دراز بکش رفتم کنارش دمر خوابیدم بلند گفتم اینو بزنی من بمیییرم راحت شم ازین زندگی گفت ببند اون دهنتو یه چیزی گفت خندم گرفت یه لحظه پام سفت شد سوزنو فرو کرد دردش زیاد نبود کشید بیرون گفت تموم با اثر اون اسکازینا تا ۲/۵ روز بعد خوابیدم همینکه بیدار شدم ساعتو دیدم یهو یه هیییی کشیدم گفتم چرا بیدارم نکردین اخه؟؟؟ مامانم از تو اتاق گفت گذاشتم استراحت کنی بهتری؟ گفتم نههه دهنم خیلی خشک شده بود از آشپزخونه یه لیوان برداشتم رفتم سراغ کتری و قوری دو سه تا چای کمرنگ خوردم احساس بهتری داشتم ولی به ده دقیقه نکشید دوباره تهوع و تمام اون چایی رو بالا آوردم مامانم صدای عق زدنمو شنید گفت چی شدی تو؟؟ چیکار کنم من با این حالت! باز اشکام ریخت گفتم من میمیرم آخر با این تهوع گفت برو دکتر یه نوچ از سر بی حوصلگی گفتم رامو گرفتم رفتم رو تختم دوباره اومد بالا سرم گفت از سرم دیشب که چیزی تو بدنت نرفت پاشو برو دکتر گفتم با این حالم برم بستری میشم آندوسکوپی، تست عفونت، درد، مرض و هزارتا مشکل میزارن روم من کجا برم اخه؟
یکم گریه کردم دوباره خوابیدم تا شب با تهوع بیدار شدم رفتم روشویی و فقط عق زدم بابام داد زد دیگ منو دیوونه کردی بدون حرف لباس بپوش بیا تو ماشین منتظرم فهمیدی؟ یه پالتو و یه مقنعه پوشیدم رفتم بیمارستان دوباره سرم و آمپول پنتازول و ضدتهوع و همون آرامبخش همیشگی دکتر گفت چیکار میکنی با خودت باز عصبی شدی ؟ داد زدم نه نه نه نمیفهمم چیشد اصلا فقط دو روز بخاطر عفونت سینوزیت سفالکسین خوردم همین!!! اومدم خونه رفتم اتاق ابجیم گفت خوبی گفتم کجای حال من شبیهه آدمای خوبه؟! گفت میخام سورپرایزت کنم گفتم خو؟ گفت اون لحاف گلگلی که دوست داشتی بریم برات بگیرم (دقیقا ۳ روز پیشش بهش پیله شدم که برام بگیره اونم مدام میگفت نه خیلی گرونه) گفتم چی شد دلت سوخت میخای خوشحالم کنی؟!گفت آره دیگ خواهر دلسوزی ام گفتم مرسی واقعا ممنون خواهر دلسوزم! بعد گفتم یادم رفت راستی سرم و آمپولام تو رو صدا میزنن پرستار آمپول زن خانگی😂 خندید گفت ببند... نیم ساعت دیگ میام این مبحث تموم کنم گفتم باشه حالم یذره بهتر شده بود رفتم اتاق نشیمن داشتم تعریف میکردم ازینکه از ۶ بهمن که سینوزیت حاد گرفتم نتونسته بودم پیگیر کارام باشم و کلی کار رو هم تلنبار شده بود و داشتم با مامانم مشورت میکردم که چطور به کارام برسم ازونور فاطمه با خوشحالی میگفت فرشته خوشگلتون اومد گفتم توهم اعتماد بنفس خندید گفت درررد مگ چمه؟ گفتم هیچی شبیه بازیگر مورد علاقمی گفت کی؟ گفتم شرک😂💔(اگ میگفتم خر شرک ناراحت میشد)
با شدت داشت سرفه میکرد گفتم این ریه هات کار دستت میده بچه بفکر باش یکم (دو هفته سرما خورده بود) گفت تو میگی چیکار کنم خانم دکتر؟؟؟ گفتم برو دکتر من چمیدونم منکه سطح سوادم از ریه در حد دبیرستان ولی نری دکتر بیچاره میکنه گفتم که نگی نگفتم ...یکم فکر کرد گفت میخای سرمو بزنی حالت بهتره که! گفتم نه بزن تا فردا روبراه شم چسب و گارو و وسایلشو آورد نشست کنارم گفت ببینم دستاتو دید کبوده گفت چرا اینجوری شد که گفتم بیخیال از خوبیه امساله هرچی از خواهرم برسه نیکوست حتی کبودی😊 دفعه سوم تونست رگمو بگیره گفت ببخشید که با این سرفه ها اصلا تمرکز ندارم گفتم نه باو فدامدا! دوباره گفت مامان دخترتو سوراخ سوراخ کردم گفتم بیخی چیزی نیس رفت پی درسش منم خوابیدم تا سرم تموم شد
فردا ظهر بیدار شدم خیلی گرسنم بود حالم اصلا بهتر نبود این یعنی اینکه داروها عملا هیچ اثری نداشت مامانم گفت ما ناهار خوردیم گفتم چی؟ گفت قارچ و گوشت و...تو نمیخوری؟ گفتم نه قارچ که ندوست☹️
گفت تخم مرغ ابپز میخای برات بذارم هم سبکه اذیت نمیشی هم خوبه برات گفتم بذار نیم ساعت بعد رفتم دیدم یکی از تخم مرغام پوکیده تو ظرف دلم یجوری شد گفتم نمیخورم مامانم گفت اونیکی رو بخور گفتم نه اشتها ندارم دلم ساندویچ مرغ میخاست خودمو لوس کردم گفتم مرغ میخام ازونور داد ابجیم اومد تو آدم نمیشی با اینهمه تهوع و حال بد باز ساندویچ میخای گفتم میخام خووو دلم کشیده چیکار کنم؟! آخرشم بابام رفت خرید یه تیکشو خوردم که اذیتم نکنه ولی بازم حالمو بد کرد....شب حالم دوباره بد شد و بازم آمپول زدم اما بهتر نشدم که نشدم که نشدم🤦🏻♀
🌵 کاکتوس 🌵
پ ن ۱: منتظر نظرات زیباتون هستم
پ ن ۲: از ۲۱ مهرماه تا امروز شرایط (بجز بیماری) خیلی بهتر شد و من واقعا خوشحالم
پ ن ۳:هنوزم حالم بده و تهوع امونمو بریده دعام کنید شدیدا
پ ن ۴:دلم براتون تنگ شده بود