خاطره زهرا جان
سلام❤️❤️
من زهرام همونی که۱۴سالش بود و رضا داداشم هم۱۷سالش بود.خب... اومدم آخرین خاطرم رو هم بزارم و برم چون ظاهرا از خاطراتم خوشتون نمیاد و دوست ندارید و نظر نمیدید.یعنی کم من نگاه که میکردم معمولا خاطراتی که واقعی بودن خیلی کم بود تعداد نظراتشون ولی اونایی که تخیلی بالای۱۵تایی نظر داشتن.بگذریم...😕🌹
و اما خاطره:
خاطره مال دوسال پیشه که من کلاس ششم بودم و برای تعطیلات عید رفته بودیم کیش🏞
من از سه روز قبل پرواز ✈️داشتم وسایلمو جمع میکردم از لباس گرفته تاااا زیور آلات 😂🤩رضام هی میگف ما سه روز بیشتر نمی مونیم که زیور آلات به چه دردت میخوره 😐😆منم میگفتم به تو چه😝😝
اینم بگم من از قبلش سرما خورده بودم(دلیلاش خیلیه مثلا تو زمستون بستنی خورده بودم،با مانتو نخی تو برف رفته بودم بیرون، تازه آب یخم خورده بودم اونم تو اسفند ماه فقط)🙈🙈🙈ولی به کسی نمیگفتم چون همیشه خودش خوب میشه
دیگه رفتیم کیش روز اول خوب بود خیلیم خوش گذشت. منم هی قرص سرماخوردگی میخوردم و لباس گرم هم نمیپوشیدم چون اونجا گرم بود😁 مامانمم میگفت چون سرما خوردم بپوشم🥺 .روز دوم هم عالی بود. ولی امان از روز سوم.😫😫
شب بود و قرصمو خوردم رفتم بخوابم.حالا من هر چقد میخواستم بخوابم سرم درد میگرفت نمیتونستم 😭آخرش رضا رو بیدار کردم
+اه زهرا بزا دو دیقه بخـــــــــوابم(اونروز خیلی اذیتش کرده بودم)😑😑
*پاشو داداش....رضا پاشو😥😓
+جانم..چی کار داری🥰😘
*میگم سرم درد میکنه
+باشه پس بیا برات ماساژ بدم ولی اول برو از چمدون مامان اینا قرص آستامیوفن بخور بعد(مامانم همیشه هرجا بریم تو کیفش آستامیوفن همیشه داره)منم رفتم برداشتم و خوردم برگشتم دراز کشیدم رضام یکم ماساژ داد😍 دیگه خوابم برد ولی فرداش که بیدار شدم خییلی جالب بود😂😂 اصن صدام درنمیومد تب نداشتم ولی گلوم به شدت درد میکرد خیلی زور زدم صدام باز شه ولی نشد که نشد رفتم با اشاره به مامانم گفتم صدام درنمیاد اونم راه حل گفتو رفتم انجام دادم یکم صدام دراومد رفتم صبونه خوردیم🍱🍱 و با اعمال زور با رضا رفتم بیمارستان(بابا اینا موندن لباسا رو جمع و جور کنن اخه خیلی ریخت و پاش کرده بودیم)🙈🙈😂😂
هیچی دیگه نوبت گرفتیم و اینا رفتیم تو دکتر خوبی بود خیلیم مهربون بود🤩
# بفرمایین بشینین رو صندلی(این صندلی خیلی استرس داره نمیدونم چرا)
منم نشستم و معاینه کرد چیزی نگفت نسخه رو نوشت و مهر زد داد دست رضا اومدیم بیرون با رضا رفتیم داروخونه دارو هارو گرفت گفت بریم امپولاتو بزن بریم☹️
*مگه نوشت؟؟؟😯😦
+ بله به فضل خدا🤓😁
*خب بریم
رفتیم روی تخت دراز کشیدم رضام پیشم وایساده بود(یعنی ما همیشه در مواقع حساس پیش همیم😅😅چه خواهر برادرای خوبی هستیم ما😆)
پرستاره اومد پنبه کشبد و امپولو فرو کرد سعی کردم چیزی نگم خیلی درد داشت آخراش دیگه تحمل نکردم
+آیــــــــــی😭😭
#الان تموم میشه عزیزم یه لحظه وایسا❤️
اینو گفتو درش اورد رفت اونیکی رو آماده کنه با رضا حرف میزدیم که اومد گفت آماده ای؟؟
گفتم الان بگم نه شما کارتو نمیکنی؟؟😂😂😂🤣🤣🤣 خندش گرفت گفت چرا میکنم و پنبه کشید و زد وای خیلی درد داشتا نمیدونم چی بود
+اخخخخ مردم...ایـــــــــــــــــــــی😭😭😭😭
*لوس نشو زهرا الان تموم میشه😐😐🤫🤫
واقعا بقیه برادر دارن منم برادر دارم هیچی دیگه اونم زد یه معذرت خواهی هم کرد و رفت... اشکمو در آوردن اومدیم بیرون رضا گفت خیلی درد داشت؟؟😪
+پَ نَ پَ الکی داشتم گریه میکردم😐😁(بغضم داشتم دیگه بدتر🙃🙂)
اونم بغلم کرد(از اون بغلا که برمیدارن بغلشون آدمو نه هااا)و بوسم کرد انقد کیف داد😘😘🤩🤩
بعدشم اومدیم هتل و تماممممم و اومدیم خونمون البته بعدشم امپول زدم که زیاد درد نداشتن
مرسی که وقت گذاشتین خاطرات قبلیمو خوندینو نظر دادین.خداحافظ💙💙🧡🧡
☆ZAHRA☆