سلام❤️❤️
آی اَم زهرای۱۴ساله و رضا هم داداشم😂😂
به خاطر نظرات خوبتون که منو خیلی خوشحال کردین دیگه موندنی شدم.
تازه میخوام یه کتاب بنویسم به نام......داستان های زهرا و رضا😂😂😂
خب چرا زود اومدم دلیلش اینه که امروز که من این خاطره رو مینویسم۲۲بهمن هست و به حول قوه الهی 😂تعطیل شدیم و از دست دبیرا نجات پیدا کردیم خدا رو شکـــــــــر.
این خاطره مال حدودا۶یا۷ سال پیشه که تک تک صحنه هاش یادمه یهویی یادم افتاد گفتم بیام تعریف کنم.🌹
و اما خاطره:
اون سال برف زیادی اومده بود به طوری که یک هفته کامل بعد باریدن برف با وجود خورشید برفا آب نشده بودن.اخر هفته بود که رفته بودیم خونه مامانجونم(ما همیشه آخر هفته میریم خونه مامانجونم اینا)یعنی تا رسیدیم دیدم محمد اینام اومدن(اونیکی خالم زیاد نمیاد)سریع پیاده شدم و بدو بدو 🏃🏻‍♀🏃🏻‍♀🏃🏻‍♀رفتم سمت محمد(بیشعور تو حیاط داشتش بدون من برف بازی میکرد)😏که یهو نمیدونم چی شد شاراپپپپپ افتادم زمین🤣🤣🤣🤣 رضا پشت سرم ترکیده بود از خنده(هم من هم رضا یعنی جلومون هر کی بخوره زمین میترکیم از خنده ولی بعدش میریم کمکش)حالا میخواستم گریه کنما ولی برف مهم تر بود پاشدم رفتم سمت محمد.جاتون خالی یه عالمه برف بازی کردیم☃️☃️❄️❄️🌨🌨 البته ناگفته نماند که رضام با ما بود که دیگه مامانم اومد به زور ما رو برد تو الان من هی دستام میخارید ولی خب ما آدم نیستیم که😐😐😐(منظورم خودمو و رضا و محمده)یکم که گذشت و نشستیم و خوردیمو و گفتیمو اینا انتن تلویزیون خونه بابابزگم اینا خراب شده بود بابام و عمو و بابابزرگم مشغول اون کار شدن مامانم و خالم هم داشتن آشپزی میکردن🥘🥘(شام یا نهار یادم نیست ولی فک کنم برا شام بود)مامان جونم هم رفتش تو اتاق حالا ما سه تا موندیمو یه نقشه درست حسابی😎😈 حالا نقشه هه چی بود نقشه این بود که(اول اینو بگم خونه مامان بزرگم اینا حمام و دستشویی شون تو یه راهرو هستش و ته راهرو یه در وجود داره که باز میشه به حیاط)داشتم میگفتم نقشه این بود ما میریم تو راهرو و از اونجام فرار به حیاط بدون کاپشن و کلاه فقط با بلوز بافت🥴
+محمد ببین اول تو برو آروم بریااااا بفهمن منم و تو زود باش
*باوشه
+رضا الان من میرم تو هم دو سه دیقه بعد بیا شک نکنن درم نمیبندم صدا نده فهمیدی ایشالا؟؟😬
# اره اوکیه برو
رفتیم یعنی انقد آروم راه میرفتیم که اصن نگو و نپرس بعد مام رضا اومد و یه گوشه از حیاط که از تو خونه دیده نمیشد انقد بازی کردیم که خودمون خسته شدیم رفتیم تو یعنی تو راهرو بودیم که یهو خالم گفت پس بچه ها کو شَن؟؟ 😰و مامانجونمم تو این مواقع خیلی میترسه صدای در اومد بعدشم صدای خالم و مامانجونم که صدا میزدن
-زهرا....محمد...رضا🔉🔉
وضع خیلی بدی بود سریع رفتیم تو و دویدیم تو اتاق بعدش داد زدیم ما تو اتاقیم(نقشه کشی برای کار خلاف بچه گانه در خدمتیم)😆😆😆
دیگه گذشت صبح که بیدار شدیم من هیچ علایمی نداشتم(یعنی داشتما فقط گلوم درد میکرد)رضام بدجور تب داشت و سرفه پشت سرفه محمدم فقط میگف گوشم درد میکنه(در اثر گلوله های برف بود که هی بهش پرتاب میکردیم) 🙃🙂و آبریزش بینی ولی انقد خوب نقش بازی کردیم که هیشکی نفهمید تا شد عصر دیگه عصر من هی عطسه میکردم مامانم اینام فهمیدن البته بیشتر رضا لو داد دوباره پاشدیم با بابام و عموم رفتیم بیمارستان رفتیم تو🥺🥺🥺
_خوش اومدین اول کدومتون میاین(من و رضا و محمد با هم رفته بودیم تو)
دعوای ما شروع شد من میگفتم رضا رضا میگف محمد محمدم میگف من نمــــــــــیرم و همین بحث ادامه داشت🤣🤣🤣🤣😂😂تا گفتن رضا بزرگتره اول اون اونم رفت معاینه کرد بعدشم من چون از محمد بزرگتر بودم و هیچی دیگه همرو معاینه کرد رفتیم و دارو ها رو گرفتن بابا اینا و اومدیم خونه تا رسیدیم خونه بابام دارو هارو گذاشت رو اوپن من و محمدم سریع پریدیم و دارو هارو ریختیم رو اوپن😁 محمد تا امپولارو دید یهو بلند زد زیر گریه هی میگف من نمیزنم و سرنگارو میریخت رو زمین منم داد میزدم راست میگه ما نمیزنیم🙄🙄😅😅 یعنی غوغا بودا همسایه ها شکایت نکردن خیلی بود رضام اصلا حال نداشت هی اروم میگف اره منم نمیزنم.دیگه مامانم دوتا زبون نفهمو(منو محمد )🙈🙈 اروم کرد.و چند ساعت که گذشت حال منو محمدم رو به وخامت بود تا اینکه عموم لب به سخن باز کرد
_خب رضا جان اول تو برو آمپولاتو بزن
رضا اینقد حالش بد بود که اصلا نای مخالفت نداشت بدون حرف رفت تو اتاق حدود یه دیقه گذشت که یهو صداش در اومد(فک کنم امپولای قبلیش درد نداشته)
# آخخخخخخخخ وای مردم
که صدا قطع شد و بعد چند ثانیه خالم اومد بیرون طبق روال قبلی از بزرگ به کوچیک نوبت من بود که یهو داد زدم 
+خــیرم من آمــــــــپــــــــول نمممممیزنم(قشنگ تشدید میذاشتم رو کلمه آمپول و با صدای بلند تر میگفتم)دیگه چند دیقه به همین منوال گذشت که بابام زور شد و بردتم تو اتاق بابام کمرمو گرفته بود مامانمم پاهامو 

خالم هم که تزریقاتی😭😭،رضای بیشعورم کنار من رو صندلی نشسته بود و خواب میرفت تا آمپولو فرو کرد جیغ زدم جیغ میزدمااااا جیغ
+واییییی نزن نمیــــــخوام ولم کنیددددد اه من نمییییییییییییخوام(حالا آمپوله هم انقدام دردناک نبودشا)😭😭😭😭😭😭
*خاله جون یه نفس بکش عزیزم تموم شد🥰
درش آورد و ولم کردن منم پاشدم رضا داشت میرف هال پذیرایی منم پشت سرش نمیدونم چرا حس شیطنتم گل کرد که یهو با پام محکم زدم روی جا آمپولاش😂😂🤣🤣
# آییییییــــــــــــی بیشعور..خر... اسکل(بالا گفتم که منو رضاو محمد آدم نیستیم یعنی کلا اخلاقامون و کارامون با همدیگه شبیه آدم نیست🙊🙊)اینبار نوبت محمد بود از وقتی اومدم بیرون یکسره داد میزد و کولی بازی درمیآورد که بیا و ببین باورتون میشه نزدیک به ۱۵دیقه کامل داد کشید همه هم نشسته بودیما هیشکی هم هیچکاری نمیکرد😶😶😐😐 ولی این داد میکشید اخرش دیگه فک کنم سر رضا ترکید پاشد رفت دستشو محکم گذاشت جلو دهن محمد و بلند تر از خودش داد زد😁
+اه محمد بس کن بینم سرم ترکید من۳تا آمپول زدم تازه برا تو یکیه تموم کن.....خاله بیا بچتو جمع کن سرم رف😑😑😑😬😬😬
_ببخشید عزیزم😍😍....محمد پاشو زود باش ببینم باید آمپولتو بزنی چه با داد چه بی داد🤫
محمدم انگار از داد رضا شوکه شده بود اروم رفت تو اتاق بابابزرگمو عموم و بابام هم رفتن نگهش دارن(نمیدونم چرا اینقد آدم رفتن نگهش دارن)😁 رضا اومد نشست پیش من سرشو گذاشت رو دسته ی مبل مامانم و مامانبزرگم هم رفتن تو اشپز خونه داشتیم با رضا آروم حرف میزدیم که صداش در اومد 
+واییییییی واییییییی نه نه نه تو رو خدا نـــــــــــه من خوبم من عالیم مامانننننن نه😂😂😂😂😂😂😂
بعد چند ثانیه دوباره صداش میومد از بس صداش زیاد بود صدای بقیه شنیده نمیشدا دیگه اومد بیرون تو بغل عموم رضام چشاش داشت بسته میشد که مامانم نذاشت بخوابه گفت شام بخوریم بریم خونه بعد بخواب که وسط خواب به قول خودت مث پیام بازرگانی بیدارت نکنم❤️.
بعدشم اومدیم خونمونو به خواب عمیقی فرو رفتیم.🤩🤩😴😴😴😴😴😴😴😴

☆ZAHRA☆