سلام دوستای عزیزم🙋‍♀️
قبلا یه بار خاطره گذاشتنم و خیلی از دوستان نظرات خودشون رو گفتن که منم ب نظرشون احترام میزارم 🌹

خب یا معرفی کوچیک کنم جهت یادآوری و بعد بریم سراغ خاطره. من نگار هستم خانوم آقا دانيال قبلا یه بار خاطره گذاشتم از اهواز و 19سال سنمه و آقا دانيال هم 29سااشونه 

دوستان نه من و نه خانوادم و نه هیچ کس کلا دکتر نیستن و نداریم 😂

این خاطره ای هم ک میخوام بگم مال دانياله 😔خدارو شکر مال من نی 😐😂🙏
از اون جایی که دانيال ما میگرن عصبی داره خیلی خیلی بعضی وقتا متاسفانه سر درد بدی میگیره 😭💔
یه روز دیدم خبری از دانيال نی نه زنگ زد نه پیام داد😐آخه شوهر انقد بی مسولیت 😂
بعد تصمیم گرفتم خودم دست به کار بشم آقا هرچی زنگ میزدم جواب نمی‌داد بعد زنگ زدم به اون یکی خطش (دوتا خط داره 😂)
بازم جواب نمی‌داد ترجیح دادم زنگ بزنم مامانش دیگ زنگ زدم و گفت که دانيال از دیشب سرش درد میکنه و میگرنش گرفته و گفت که هر چی بش میگم بره دکتر قبول نمیکنه دیگ خودم پاشدم
رفتم حمام 😌و اومدم موهام اتو مردم یه آرایش ساده و مختصر کردم و خواستم با ماشین برم که دیدم نیست وفهمیدم بابام بردش ماشین رو🤦‍♀️
دیگ زنگ زدم آژانس که گقت نداریم یه یه ربعی باید منتظر باشید دیگ بیخیال آژانس شدم و زنگ زدم اسنپ 😂و بعد 5مین اومد تو راه زنگ زدم و به مامانم گفتم دارم میرم پیش دانيال چیزی نگفت..... و پیش به سوی خونه مادر شوهر 😉😍
دیگ رفتم و حال و احوال ک کردیم با مادر شوهر دیدم فقط خودشون تنها تو خونس و گفتم مامان با با رضا کجاست (پدر شوهرم هست) که گفت سرکار هستن
یه آهاتی گفتم و با اجازه‌ی مادر شوهر
رفتم اتاق دانيال ک دیدم شوهریم سرش بسته خوابیده 💔😥

اولش دلم نیومد بیدارش کنم اما یواش یواش بیدارش کردم 😂😂(اصلا هم گناه نداشت 😂)
بیدار ک شد دید اومدم گفت تو واس چی اومدی ( از ابزار علاقه ی زیاده) 😂

دیگ دست و صورتش و شست رفتیم پیش مادر شوهر  نشستیم ک دانيال گفت که چای میخوام منم پا شدم یه دست چای ریختم بردم واسشون
خوردیم
تموم ک شد لیوانا رو برداشتم بشورم ک دانيال خواست بره تو اتاق ک ناگهان صدای انفجاری اومد 😐😂😂😂
بلههه من و مامانش رفتیم ببینیم چ خبره ک دیدم بله آقا دم در سرش گیچ رفته و به خاطری ک نخوره زمین دسش و به آینه کنسول گذاشت بود و ناگهان مجسمه از رو میز اینه کنسول میوفته زمین 😐وبه 6تکه مساوی تقسیم شده 😂😂
دیگ خاله فرزانه (مامان دانيال) گفت که فایده نداره بچم داره از درد هلاک میشه هرچی قرص و داروم خورده اثر نکرده
دیگ من تصمیم گرفتم شال و کلاه کنم و دانیالم کمک کردم لباس پوشید و سویچ ماشین دانیالم برداشتم 😂رفتیم دکتر تو راه هم آقا صندلی خوابوند و خوابید منم از حرص هی صدا آهنگ زیاد میکردم 😂😂
دیگ وقتی رسیدیم خودش فهمید پیاده شد دستش رو جهت اطمینان گرفتم که مثل خونه نشه سرش گیچ بره 😂بخواد بیوفته رفتیم دانيال نشوندم رو صندلی و رفتم نوبت گرفتم
خدارو شکر زیاد شلوغ نبود بعد 20 دقیقه نوبتمون شد و رفتیم داخل آقای دکتر یه آقای با شخصیت بود و سنشونم بالا بود
دانيال نشست رو صندلی و داشت برای آقای دکتر توضیح میداد😂
دیگ دکتر معاینه کرد و دارو نوشت و تشکر کردیم خواستيم از اتاق بزنيم بیرون دکتر گفت حتمأ قرص ها رو سر ساعت بخوره و آمپول و سرمم حتما الان بزنه 😔💔🤦‍♀️من آبغوره گرفتم انگاری مال من بودن
😂
ديگه رفتم دارو هارو گرفتم دانيال منتظر بود حال نداش بیاد بام ب من سپرد بگیرم 💪😂
دیگ دارو گرفتم رفتم پیشش و تصمیم بر این شد که تا تو بیمارستانم آقا بزنه سرم و آمپولاش رو دیگه فیش گرفتیم یکم منتظر شدیم تا نوبت بشه منم تو این فاصله داشتم شوهرمو دلداری میدادم 😂😂که چپ چپ نگا می‌کرد
خلاصه نوبت شد خواستم برم باش ک خانومه نمی‌خواست بزاره من برم باش 😐
دیگ گفتم خانم شما میخواین بزنین سوزناش رو مشکلی نداره؟؟
بعد من که زنشم میخوام بیام باش اجازه ندارم
دیگ بعد کلی خواهش و التماس رفتم باش 😂🙏
خانم پرستار هم ب دانيال گفت شما
دراز بکش اول آمپول هاتون رو میزنم بعد سرمتون رو بعد رف دیگ کمک کردم کفشش رو در آوردم و دراز کشید 😥😥
پرستاره اومد با 4 تا آمپول آماده 😭گفتم نمیشه بزني تو سرم گفت نه دوتا دیگ هی اونا رو میزنم 😐😔
دیگ پنبه کشید و به دانيال گفت خودتون رو شل نگه دارید منم دست دانيال گرفتم و یواش تو گوشش گفتم دردت اومد دست منو فشار بده 😭
پرستار آمپول زد دانيال چیزی نگفت سمت چپ رو پنبه زد باز دانيال یکم صورتش تو هم رفت اما بازم چیزی نگفت
پرستار دباره سمت راست و پنبه کشید و نیدلو فرو کرد 😭من هر لحظه ممکن بود اشکم در بیاد 😥😥

و قبل از اینکه خواست‌ آمپول آخر رو بزنه به دانيال گفت آقا لطفا برا این همکاری کنید که اذیت نشید چون یه مقدار درد داره
دانيال سر تکون داد
پرستار آمپول زد به محض اینکه آمپول وارد کرد دانيال دست منو به معنی واقعی له کرد َ😐و ابرو هاش تو هم گره خورده و فهمیدم درد داره واقعا دیگ نتونستم تحمل کنم دیگ اشکم در اومد آخری هم تموم پرستار به من گفت یکم براش پنبه رو نگه دار مایاژ بده آروم تا برم سرم رو بیارم سر تکون دادم
آروم براش خواستم ماساژ بدم ک دانيال گفت نه نگار درد دارم نمیخواد گل کن بیا ایور 😐منم بچه حرف گوش کنی هستم و دیگ دست نزدم کمکش کردم برگشت همین ک برگشت یه آخ نسبتأ بلند گفت 😥😔
همون موقع پرستاره اومد با سرم تو دسش
اومد دانيال خدارو شکر تیشرت پوشیده بود و راحت بود دسش رو گرفتم تو دستم و پرستار گارد رو بست و رگ گرفت و سرم وصل کرد و بعدم فیکس کرد.. و تنظیم کرد و اون دوتا آمپولم ریخت توش
ویه بلا به دوره گفت و رفت
منم نشستم رو صندلی کنار دانيال دستش گرفتم نوازش میکردم و یا با موهاش ور رفتم تا خوابش برد بعدم سرم ک تموم شد پرستار صدا کردم اومد درش آورد براش ♥️وجاش چسب زد 🌹
دانيال هم کمک کردم دارو هاش گذاشتم تو کیفم و خدارو شکر بهتر شده بود و رفتم اینسری خودش نشست پشت فرمون 😂
دیگ منم چیزی نگفتم و رفتیم خونشون دیگه دانیالم رفت یه دوش گرفت موهاش خشک کرد اومد قرصی ک دکتر دادو با آبمیوه دادم خورد گرفت خوابید یه سره تا غروب خوابید...... منم با مامان دانيال مشغول شدم.
شب ک بهتر بود منم خودش رسوند خونه
ببخشید دوستان اگه بد شده بود به بزرگی خودتون ببخشید ♥️🙏

در پناه حق باشید 🌹♥️
(
(اگه بخواید خاطره مال آزمایش عقدمون هم میزارم) ❣️🙏♥️