خاطره آرشین جان
سلام😜
آرشین هستم خواننده خاموش 😅
۱۶ سالمه و ب شدت از آمپول میترسم🥺 ولی خب خیلی جاها هم میزنم دیگه☹️🚶🏻♀
این خاطره مال ۶ ماه پیشه ک خانوادم رفته بودن سفر(کارپیش اومد😑)و من طبق معمول پیچوندم و موندم پیش خاله جونم😜😁
خب بریم سراغ خاطره:
داشتم تو تخت خوابم غلط میزدم ک خالم اومد گفت آرشین پایه ای بریم استخر؟
+چهاااااارررررر پایتم 😎🤣
_زود آماده شو فقط
+اوکی من یک ساعت دیگه حاضرم🙄
_میگم زودددد
+همینه ک هستتتتتتتت🤦🏻♀😝
خلاصه آماده شدم و رفتیم و کلی هم خوش گذشت🙂
اومدیم خونه من رفتم رو تخت و با همون لباس هاو موهای خیس دراز کشیدم رو تخت و خابم برد زیر باد مستقیم کولر🤦🏻♀😅(خودتون میدونید وقتی از استخر یا حموم میای بیرون و رو تخت دراز میکشیم دیگه حس بلند شدن نیست ب هیچ عنوان😕)
عصر ک بیدار شدم کسی خونه نبود . گلوم درد میکرد سرم هم سنگین شده بود🤦🏻♀فهمیدم که سرما خوردم ناجوررر😐💔یه قرص سرماخوردگی خورم و رفتم استراحت کنم ک خالم زنگ زد گفت آماده شو داریم میایم دنبالت بریم بیرون ...قیافم این مدلی شد😫
شب حالم دیگه خیلی بد شد نصف شب با حالت تهوع شدید از خواب پریدم عمو مهدی (شوهر خاله امه ولی چون خیلی خیلی دوسش دارم بهش میگم عمو🥰) نشسته بود رو مبل و داشت با گوشیش ور میرفتم + وروجک نصفه چرا نصفه شبی بیدارشدی؟
_ عموووووحالم خوب نیس 🥺
دستش رو گذاشت رو پیشونیم گفت: وای خدا تبت چقدر بالاس آماده شو بریم دکتر
+ نمیام
یکم بحث کردیم بالاخره موفق شدم و منصرف شد از دکتر رفتن😎🙌🏻
قرص برام آورد ک گفتم خوردم و رفتم دوباره بخوابم ولی تا خواستم برم تو تخت همه محتویات معدم اومد تو دهنم😢
با بدبختی خودم رو رسوندم ب دستشویی و هرچی ک خورده بودم رو بالا اوردم دیگه عمو مهدی آمد گفت بت میگم پاشو آماده شو😠
+دکتر نمیام
-–باید بیای مگه دست خودته
+ آمپول نمیخام اگه بریم حتما واسم آمپول مینویسه🥺
_اخه دختر بابا ببین چقدر حالت بده و....😶(خرم کرد ولی قول داد. به دکتر بگه تا جایی ک ممکنه آمپول ننویسه 😂)
وارد مطب ک شدیم لرز شدیدی افتاد ب تنم
مطب خلوت بود زود رفتیم تو و عمو مهدی هم یکم با دکتره خوش و بش کرد (دکتره دوست صمیمیشه😐🤦🏻♀) بعد هم به من سلام کرد ک فقط سرم رو تکون دادم
شهاب: زلزله پ کو زبون ۶ متریت؟
من:😕
نشستم رو صندلی و شهاب شروع کرد به معاینه کردنم ک هر لحظه اخم هایش بدتر گره میخوردن🥲
+ چیکار کردی با خودت دختر😠
عمو مهدی: شهااااب دعوا نکن دخترمو
منم ک کلا لال شده بودم😐💔🤦🏻♀
شهاب: مهدی برو دارو هاش بگیر سریع بیا
من : من آمپول نمیزنم
شهاب : تو خیلی بیجا میکنی 😐
من : عموووو قول دادی
شهاب: عموت نمیزنه ک من برات میزنم من ک قول ندادم😑
با بغض رفتم رو تخت دراز کشیدم ک شهاب اومد پیشم
_ چرا حواست ب خودت نیست ک مجبورم بهت آمپول بزنم🤐🚶🏻♀
+ خب .... میشه آمپول نزنم قول میدم قرص هام رو سر وقت بخورم🥺
—نمیشه عزیزم حالت خرابه میبینی ک🤦🏻♀
صدا عمو مهدی اومد ک شهاب رو صدا کرد بعد ۵ دقیقه شهاب اومد با ۵ تا آمپول گنده😖🥺
بی صدا برگشتم و شلوارم رو پایین کشیدم ک گفت درد نداره فقط شل کن
+ ارواح عمت😐💔
—شنیدم🤦🏻♀🙄
پنبه کشید ک گفتم اخخخ
_بزار بزنم بعد شروع کن😂
اولی و دومی رو زد ک اصلا درد نداشت
_ارشین شل کن این یکم درد داره
+باااشه🥺🥺🥺
نیدل رو فرو کرد همین ک شروع کرد پمپ کردن درد وحشتناکی پیچید تو کمرم
آیییییی😭
آروم باش تموم
تو رو خدااااا شهاااااااب اییییییی😟😭😭😭
عمو مهدی: تموم شد دخترم تموم شد بابااا🥺
اون طرف رو پنبه کشید و فرو کرد اییییییی شهاب خدا خفت کنه
شهاب:😂😂😂😂
من:😭
عمو مهدی:🥺😂
درش آورد ک نفس عمیقی کشیدم
عمو مهدی: بمیرم🥺
شهاب : مهدی پاس رو بگیر این رو نمی تنه تحمل کنه
+ نهههه نمیخوام بیا پیشم وایساااااعمووو
_ نمیرم دخترم تو هم تکون نده
+ باش
آمپول رو ک زد چند تا فحش حسابی به شهاب دادم و حسابی مورد عنایت قرار دادمش😂😂😂
(خدایی خیییییییلی درد داشتن هنوز یادم میاد گریم میگیره😂🤦🏻♀)
ببخشید اگه بد شد اولین بارم بود ک خاطره مینویسم😁😜