سلام من روشنا هستم❤️بنده ۲۲سالم هست یک برادر دارم که اسمش رامین که توی انتخاب شغل عجله کرد رفت دکتر شد 😑 و بگم که ۲۸ سالشم هست.
خب بریم سراغ خاطره: از خواب بیدار شدم اومدم تو حال مامانم داشت ظرف می‌شست تا من اومدم ظرف شستن و ول کرد و گفت روشنا من خسته ام یکم تو کار کن😑(مرسی مادر) دیدم رامین رو مبل کنار تلویزیون لم داده داره تلویزیون میبینه دیدم خیف من کلی کار بکنم ولی اون نکنه داد زدم مامان رامین گفت من همه کارا رو انجام میدم خواهر خوشگلم بره استراحت کنه🙄(الکی) رامین داد زد مامان داره دروغ میگه مامانمم از وقتی که رامین دکتر شده فقط طرفداری اونو می‌کنه😡 منم مجبور شدم ظرفارو بشورم😑رامینم هی میومد یه ظرفی رو میذاشت تو ظرفشویی و در می‌رفت منم از ترس مامانم چیزی بهش نگفتم☹️
تقریبا یه ربع ساعت بیست دقیقه گذشت که دوستم بهم زنگ زد که بیا بریم خرید ( همینجا بگم من عاشققق خریدمم😍) دیگه تاکسی گرفتم و جایی که قرار گذاشته بودیم رفتیم از ساعت ۱۲ رفتیم تا ساعت ۷ عصر دیگه کم کم گرسنم شد رفتیم با دوستم یه چیزی بخوریم یه فلال فروشی بود رفتیم اونجا فلافل گرفتیم خوردیم( که کاش نمیخوردیم 🥺 )
دیگه طرف ساعت ۸ بود که اومدم خونه طبق معمول رامین بیمارستان بود
منم یکم دلم درد میکرد گفتم شاید مال خستگی و زیاد راه رفتن و رفتم خوابیدم ساعتهای ۴ بود با دل درد شدید بیدار شدم🥺😭 خواستم به رامین بگم ولی ترسیدم آمپول تجویز کنه گفتم برم به مامانم بگم بازم ترسیدم بره به رامین بگم که آمپول تجویز کنه دیگه بابامم به احتمال بیشتر می‌رفت به رامین می‌گفت پس بیخیال شدم و یکم سعی کردم بخوابم که حالم بد شد(ببخشید) 😭 اومدم بیرون دیدم مامانم با نگرانی اومد سمتم گفت چیشدی گفتم نمی‌دونم حالم بد شد گفت الان میرم به رامین میگم بیاد معاینت کنه بلند گفتم نهههههههه اگه بگی آمپول تجویز میکنه که به حرف من گوش نداد و رفت گفت😥 رامین بیدار شد و اومد پیشم گفت برم کیفمو بیارم بیام رفت کیفشو اورد به مامانم گفت بره بیرون اومد معاینه کرد وقتی تموم شد با جدیت گفت چیکار کردی با خودت این چه وضعشه منم مثل بچه های خوب آروم به حرفش گوش میدادم رفت دفترچمو اورد
آروم و لوسانه گفتم رااااامیین گفت بله تا خواستم بیام بگم آمپول نده اعصبانی شد گفت حالت خیلی خوبه که آمپول ندم نسخه رو نوشت و رفت یکم بعدش باز حالم بد شد 😭 (ببخش
گذشت تا رامین اومد از استرس داشتم میمردم رفت برام کیک و شیر اورد گفت بخور گفتم نمیتونم حالم بد میشه گفت نخوری ۲ تا آمپول تقویتی بهت میزنم منم ترسیدم و یکم خوردم وقتی تمام شد گفت حالا دمر بخواب گفتم من آمپول نمی‌زنم رامین تعصبی شد گفت روشنا اگه بخوای مسخره بازی در بیاری خودت می‌دونی منم مجبوری دمر خوابیدم خودش اومد آمادم کرد داشتم از ترس میمردم پنبه کشید و اولی رو فرو کرد یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود در اورد و رفت سراغ دومی گفت شل باش از همین کلمه ترسیدم چون فهمیدم درد داره نیلدو فرو کرد وای یعنی اینقدددددد درد داشت که هر چی بگم کم گفتم داد زدم آیییییی این چیه چقد درد داره رامینم هی میگفتم ساکت بابا خوابه الان بیدار میشه منم فقط داد میزدم که آی درد داره و مردم این چی بود و با کلی بدبختی این آمپول تمام شد تا خواست بره سراغ سومی زود برگشتم و نشستم با گریه گفتم نه نمیخوام دیگه دل سنگ برادر بنده شکست😐و مهربان شد😍💜اومد گفت دورت بگردم میدونم درد داره ولی بخواب قول میدم آروم بزنم دیدم چاره ای نیست گرفتم خوابید گفت نفس عمیق و فرو کرد این دردش خدارو شکر کمتر بود و بعدی هم درد داشت که دیگه بگم خسته میشید اگه خوشتون اومد بگید من بازم خاطره بزارم چون با این برادر گرامی خاطره های زیادی دارم😑
ولی به هرحال امیدوارم خوش باشید خدانگهدار🤗🤗