خاطره سوگل جان
سلام به همگی🤗❤ خوبین خوشین؟
قرنتینه خوش میگذره؟😅✨
بنده اسمم سوگله 13 ساله و در آستانه 14😎😌
تقریبا یک سال هستش با این وب اشنا شدم ولی خو به کانالش تازه سه ماهی اینا هست😅😄
اومدم یکی از خاطراتمو که مال وقتی هفت سالم بود تعریف کنم😁🥺
خب منم مثل خیلی هاتون از هرچی آمپوله سرمه بیمارستان و .... بیزارم😅😜
اما اون روز مجبور شدم آمپول بزنم🥺😖
خب راستیتش من دقیق یادم نیس چی به چیه به همین دلیل خلاصه وار براتون میگم😀✨
نزدیک یک هفته بود که سرما خورده بودم🤕🤧
ولی خو نمیرفتم پیش پزشک چون واقعاااا میترسیدم 🙂😉
درمان رو تو خونه شروع کرده بودیم اما فایده نمیکرد که نمیکرد هرچی درمان خونگی بود مستقیم میخورد به در بسته 😐🔪
و اینگونه بود که بعد یک هفته رفتیم مطب پزشک 😢💔
یادم نیس چی شد چی نشد ولی خو میدونم پزشکه دوتا آمپول یک سرم نوشت😢😫
از ترس بابیم رفتم تو اتاق و روی تخت دمر دراز کشیدم🥺💔
اگه دقیق یادم باشه من فکر میکردم فقط یک آمپوله به همین دلیل چیزی نمیگفتم😅🥺
پرستاره که ی خانوم تپل مهربون بود اومد 😍❤
قبلا ام بهم خیلی آمپول زده بود😐💔
اما خو چه کنم همیشه یا اون بود یا ی مردی که از اون بدتر میزد و به همین دلیل فک میکردم زنه خعللی خوب میزنه :/♡
هچ دیگه بابیم امادم کردش و چندی بد سردی پنیبه الکل رو روی باسنم حس کردم🥺✨
اما هییچی نگفتم .. خیلی مظلوم بیدم 🥺😀
بعدشم وارد شدن سوزن رو حس کردم😖
خیلی حس بدی بود
وارد شدن ی سوزن توی گوشتت و از اون بدتر تزریق ارومش😥💔
همونجا جیغ میزدم گریههههه پامو میکوبیدم به تخت و ....😌🙂
و اینگونه بود که بابیم و پرستارای دیگه اومدن همراه پزشک و منو به زور نگه داشتن
اما باز فایده ای نکرد پامو محکم تکون میدادم😌✨
حتی چند تا از بیمارای بزرگسالم اومدن😐😂
گرچه بگم فقط پرستارا پزشک منو نگه داشتن ://
اگه درست یادم باشه با بابیم شش نفر بودن البته فک کنم😅😢
بابیم که دید اینطور فایده نداره اخرش عصبی شد سرم داد زد😢💔
اینطور که شد فایده نکرد من بدترم شدم و گریه جیغ بیشتر😎😌
در اخر بعد مدتی که با کارای من طولانی ترم شد امپول تموم شددد😍😄
بابیم شلوارمو درست کرد برمگردوند و وقت سرم شد😢💔
قبول نمیکردم بزنم و پنج دقیقه طول کشید که تونستن با حرفاشون خرم کنن :/✨
سرم رو که زدن خدایی درد نداشت و چیزی نگفتم 😆😀
دیگه اتاق خالی شده بود فقط یک پرستار بود توش مابقی کلا رفتن :/💔
پرستاره ای ام که اونجا بود امپول دوم رو تو سرم زد بم گف
_دیگه امپوله دوم رو نمیزنیم همون یدونه بود 💔😐
منم که بچه سرم کلاه رف😐🔪
بنده ور ور زل زده بودم به پرستاره اونم هی برمیگشت بم لبخند میزد و روزی از نو😅😂
یادمه پرستاره خیلی خوشگل بودتش😅
و یکی از عادت های مزخرف بچگی منم این بود که وقتی یک ادم خوشگلو میبینم همینجور ورور بش نگاه کنم😐😅
و اینگونه بود که سرمم تموممم شد😀😆
مابقیشو یادم نیس :/♡
ولی اون روز تولدم بود😍❤
گرچه خو زهرم شد😑💔 .. دستمم چسب داشت باش عکس گرفتم زدیم رو دیوار خونه بابی بزرگم هربار که اون عکسو میبنم یاد این خاطرم میفتم😄✨
خب خییییلی ممنون که خاطره منو خوندین😍❤✨
فقط میبخشید من گه گاهی پیشونیم قسمت چپش بالای ابروم کبود میشه اونم بی دلیل و خود به خود درست میشه😐😢
میتونید بگید دلیلش چیه؟؟
خب دیگه فعلا بای تا خاطره بعدی نظر کامنتم لطفا لطفا لطفا لطفا بزارید😐✨
بابای👋🏻😍😚💕