خاطره سمانه جان
سلام دوستان 🤗🤗 🩺 سمانه هستم 🩺 ۲۳ ساله
تازگی ها یه خاطره گذاشتم 😎 اما با اصرار شما دوستان قرار شد که یه خاطره از امپول خوردنم توسط داداشم بنویسم 😊 این روز ها سرم شلوغه اما شب ها موقعی که میخوام بخوابم ، میام تا یه خاطره بنویسم😂
خب بریم سراغ خاطره😉😉
صبح از خواب بلند شدم🥱 میخواستم برم بیمارستان ( تا صبح فرداش ، شیفت من بود😰) دیدم داره بارون میاد 🌧🌧 خلاصه بعد از خوردن صبحانه رفتم که حاضر شم (یه مانتو پوشیدم و با یه مقنعه 🙂 پالتو مو هم برنداشتم ، گفتم با ماشین میرم ، لازم نیست که بپوشم ) همین که اومدم پایین دیدم خیلی سرده 🥶
اما دیگه حسش نبود که برم لباس گرم بردارم😓 سوار ماشین شدم و رفتم 🤗
همین که رسیدم سریع شیفت رو تحویل گرفتم 😊 موقع ناهار که شد اصلا میل به غذا نداشتم😓 سرم هم یه کم درد میکرد🤯 خلاصه ، همین طوری گذشت تا شب که حالم خیلی خوب نبود🥴 با سر دردی که داشتم ، گلو درد هم اضافه شد
رفتم یه قرص از داروخانه گرفتمو خوردم 🤒 تا صبح تونستم تحمل کنم 🥴 بعدش شیفت رو تحویل دادمو حرکت کردم به سمت خونه ، همش نگران بودم که داداشم بفهمه 😱 اما با خودم گفتم یه سرما خوردگی ساده است 😏 خوب میشم🤗 رسیدم خونه ، همه خواب بودن 😴 خیالم راحت شد که داداشم خوابه ، رفتم تو اتاق و لباسام و در اوردم و خوابیدم 😴 موقع ناهار بود که مامانم صدام کرد
وقتی بلند شدم ، اصلا حالم خوب نبود 😷🤧 انگار فشارم پایین بود . از مامانم پرسیدم :
+ داداش مصطفی کجاست؟
* رفته بیرون ، کار داشت. کارش داری ؟
+نههههه😧
* حالت خوبه سمانه؟
+ بله ، چطور؟😧😬
* همین جوری !
+😊😊نه خوبم ، نگران نباشین
* نیم ساعت دیگه بیا برای ناهار 😊
+ باشه ، چشم 🤗
وای خیلی استرس داشتم 😱 که مامانم نفهمه🥺 ولی فکر کنم فهمید😩
داداشم از بیرون اومد 😱
× سلاااام به همگی
* سلام پسرم
+ سلام داداش
* دستتون رو بشورین ، بیاین ناهار
× چشم مامان جان
رفتم سره سفره 🍱 اون یکی داداشم محمد هم تازه از سره کار اومده بود😍
شانس آوردم آبجیم خونه نبود وگرنه ..........
من چون گلوم درد میکرد نتونستم چیزی بخورم😖
داداشم (مصطفی ) گفت : چرا نمیخوری ؟
+ میل ندارم داداش ، اگه اجازه بدین من برم استراحت کنم
× خوبی ابجی ؟؟
+ اره خوبم🤗
× از رنگ و روت معلومه🤨🤨 باز چه کار کردی ؟
فکر کنم فهمید😔😔
هیچی به خدا😮 فقططططط صبححح یادم رفت لباس گرم بپوشم 😐😐 همین🤗
چشماشون شد ۴ تا👀👁👀
مامانم گفت: تو کی میخوای بزرگ شی !!! آخه آدم تو این سرما..... ، بعد دستشو گذاشت رو صورتم ☹️مامانم گفت: تو چقدر داغی دختر😡از موقعی که اومدی فهمیدم که یه چیزی هست😡 بعدش به داداشم گفت که بعد از غذا معاینه ام کنه🥺🥺
میخواستم بگم که نه...... که داداشم گفت تو اتاق میبینمت😠😠
منه بدبختم فاتحه مو خوندم😔😔 رفت وسایلش رو از پایین اورد 🩺 بعد شروع کرد به معاینه کردن 🩺 اول فشارم و گرفت که رو ۸ بود بعدش گلوم و معاینه کردو بعدش بهم اخم کرد😠😠 گفت: چهکار کردی با خودتتتت😡
هیچی نگفتم 🥺🥺
گفت دفترچه ات کجاست ؟؟ که جوابشو ندادم 😌 خودش رفت پیدا کرد 😦 داشت دارو مینوشت که دیدم چند تا امپول نوشته با یه سرم 🥴😵 ۲ تا پنادر بود ، ۳ تا تقویتی هم بود🥵😱 + سرم
گفتم: الان اینا همش ماله منه؟
× پ ن پ . برای همسایه بغلیه! خب خواهر من تقصیر خودته 😐
من که گفتم نمیزنم🤪
گفت : مگه دست خودته؟؟
+ بلههههههه
× خب باشه ، میخوای زنگ بزنم به دایی🤨
گفتم : نهههههههه
× پس مثل دختر خوب پاشو یه چیزی بخور تا دارو هاتو بگیرم😊 ، اصلا دلم نمیخواست که امپول بزنم ، مخصوصا پنادر که چند سالی بود که نزده بودم
بعدش رفتو تا نیم ساعت نکشیده بود برگشت ، گفت که دراز بکش تا من بیام 😉
منم اولش مقاومت کردم اما داداش محمد مو با مامان مو فرستاد سراغم که منو به زور بخوابونن 😕😕 منه بدبخت خوابیدم 😫 صدای شکستن امپول ها که میومد حالم بد میشد🥴🤕 یه دفعه داداشم با دو تا امپول اومد طرفم 💉💉
همین که پنبه کشید دلم یه جوری شد 😣😖 تا نیدل رو فرو کرد جیغم رفت هوااااا
خودمو شل نگه داشتم تا زود تموم شه😖 اما یه دفعه نا خدا گاه پام سفت شد🥺 فقط داشتم ریز ریز گریه میکردم که داداشم گفت : ابجی چه کار میکنی !! الان سوزن تو پات میشکنه! 😡 این قدر رو پام زد که تموم شد 😓 خیلی درد داشت ، بعدی تقویتی بود اونم زد اما خیلی درد نداشت🥲
بعد که تموم شد ، گفت : ببخشید ابجی 😊 میدونم درد داشت ، اما چاره ای نبود،نمیزدم بدتر میشدی ابجی 😘 بعد چند ثانیه گفت: اخه خواهر من تو مثلا دکتریییییی 🤨 اخه دکتر این قدر ترسو😂 میخواستم با مشت بزنم تو چونش که در رفت😂 بعد از یه ربع اومدو سرم رو وصل کرد تا ۲ ساعت خواب بودم همین که بلند شدم احساس میکردم که بهتر شدم😇😇 بابام هم اومده بود😉🙂 سلام کردمو فهمیدم مصطفی همه چی رو برای بابام توضیح داده😒( خبرنگاری ه برای خودش) منم قیافه مو مظلوم کردم و بابام با خنده گفت: آخه چقدر این دختر منو اعضیت میکنین؟؟
که داداشم گفت: شما هم با این دختر تون یه دنده و لجباز😒😒
منم دمه دستم یه سیب بود برداشتم پرت کردم تو شکمش 😝 که هیچی نگه😒
میبینه من اعصاب ندارماااااا ، باز هی رو مغز من پیاده روی میکنه 😏😏
که البته شب هم دو تا دیگه از اون تقویتی ها رو زد یه خیلی درد نداشت اما زود خوب شدم😍😍
ممنون که خاطره مو خوندین ❤️❤️
اگه تونستم باز هم براتون از خاطره هام میزارم 💋💋 ببخشی اگه بد بود چون الان ساعت ۲ و نیم شبه همه خوابن😂 منم داشتم درس میخوندم که گفتم به خاطر این که خستگیم درشه بیام و خاطره بزارم❤️❤️ فعلاااااا