روژان جون

سلاممممم خوبیننن ؟امیدوارم حال همتون خوب باشه😘
من خواننده خاموش وب هستم و این خاطره اولین خاطره من هست
یه بیو کوچولو بدم:من روژان هستم ۱۳ساله یه برادر دوقلو  دارم به نام دانیال که ازمن دودقیقه کوچک تر هست تا الان هیچ پزشکی درخانواده نداریم تا ببینیم بعدا چی میشه🥺😩 
منم مثل همتون از امپول میترسم ولی از سرم ازمایش نه🤲
خب خاطره: تعطیلات عید بود ما رفته بودیم خونه ی خالم اینا با برادرم و پسر خالم کیان کلی اتیش سوزوندیم وهمه بلند شدن که برگردن خونه ماهم از خونه ی خالم برگشتیم و پیش به سوی کوه😄
من وسطای کوه احساس حالت تهوع کردم ولی بهش توجه نکردم تا نیم ساعت بعدش که دیگه واقعا احساس کردم کل جزئیات معدم داره میاد بالا ببخشید دیگه بالا اوردم یکم معدم سبک شد و تصمیم گرفتیم برگردیم خونه 😔
برگشتیم خونه من تا شب همین شکلی حالم بد بود پدر میگفت بریم دکتر ولی من مخالفت میکردم دیگه تا وقت خواب  که همین که دراز کشیدم دوبارع کل جزئیات معدم اومد بالا دیگه با کمک مامانم حاضر شدم و پیش به سوی درمانگاه 😩
بعد از چنددقیقه رسیدیم و نوبت ما شد و ما رفتیم تو یه خانوم دکترمهربون معاینه کردمنو و نسخه نوشت وپیش به سوی تزریقات😢🥺🥶 
رفتیم تو تزریقات دکتر برام سرم نوشته بود منم اولین بارم بود که سرم وصل میکنم 😬دراز کشیدم رو تخت پرستار اومد خواست رگمو بگیره انگار فهمیده بودترسیدم هی باهام حرف میزد از سنم و اسممو میپرسید بلاخره سرمو وصل کرد یکم سوخت ولی زود تموم شد من روتخت دراز کشیده بودم و تو فکر این بودم که ایا امپولی هم درکار هست یا نه😆 دقیقا فیافم این شکلی بود😨🧐
که سرم تموم شد همون پرستار درش اورد و پدر گفت بریم خونه اصلا راه نفس کشیدنم باز شد🤪😃
دیگه رفتیم خونه و دیدم برادر گرام یا همون دانیال خودم خوابه و مامانیم نگران منتظرمونه «قربونت برم مامانی جونم😘»
از بابام پرسید چی شده وبابام تعریف کرد و منم رفتم تو رختخواب تا صبح خوابیدم😆
صبح بیدار شدیم مامانم به دانیال گفت چی شده تازه دوهزاریش افتاد😂😂😶
و اون ایام تعطیل هم گذشت و ما هنوز داریم زندگی میکنیم🤗
تمامممممم🌺
امیدوارم از خاطرم خوش اومده باشه اگه بد بود به بزرگی خودتون  ببخشید 🌺
خاطره های اقا پارسا ، بهار جون ، اقا محد ، هدیه جون و ...... خیلی دوست دارم بازم منتظر خاطره های قشنگتون هستم 🌺😍
منتظر نظراتون هستم ❤️🌸🌷