سلاااااام🙌
خوب هستین🧡
رها هستم 24 سالمه اصفهانی
یه داداش دوقلو دارم که پرستاره🙃
یه مدت پیش یه خاطره از کرونا گرفتنمون گذاشتم اگه یادتون باشه
اول بگم که الان خداشکر خوبیم هممون مشکلی نداریم

خاطره ای که امروز میخوام بگم برا 2 سال پیشه😁

جونم براتون بگه که یه داداش دارم اینقد از امپول میترسه برخلاف شغلش اینقد میترسه که اصلا نگم براتون😂
اینم بگم برا امپول منم نه اینکه نترسم ها ولی همیشه امپولامو میزنم تا خیلیم دردم نیاد گریه و ناله نمیکنم بیخود کلا تحملم بالاس😎
2 ساله پیش  قشنگ یادمه تو فرجه امتحانات ترم اخر دانشگاه بودیم جفتمون درگیر درسامون بودیم😑
یه روز صبح رهام اومد تو اتاقم بیدارم کرد گفت رها ببین تب دارم 🤒
من دست گذاشتم رو صورتش گفتم یه کم
بعد رفت منم گرفتم دوباره خوابیدم
بیدار که شدم ساعت 10 بود رفتم بالاسر رهام دیدم خوابیده دیگه ولش کردم رفتم صبحونه خوردم
رهام نزدیکای ساعت 12 بیدار شد گفت تموم بدنم درد میکنه چیکار کنم
گفتم خب بریم دکتر گفت نه فعلا نریم ببینم چی میشه
دیگه مامانم یکم سوپ براش کشید دو قاشق بیشتر نخورد همش میگفت حالت تهوع دارم اصرار نکنید نمیتونم بخورم
تا شب حالش هی بدتر میشد☹️
که بابام گفت پاشو بریم دکتر
گفت نه توروخدا الان بریم میدونم آمپول میدن😂
بابام گفت خوبه حالا خودت پرستاری میخونی😒
رهام هیچی نگفت نای حرف زدنم نداشت
اون شب منم پیشش خوابیدم که اگه حالش بد شد پیشش باشم
تا صبح رهام نتونست بخوابه
صبحش مامان و بابا خونه نبودن رهامم حالش خیلی خوب نبود دیگه زورش کردم که بریم دکتر بالاخره اونم قبول کرد💪
دوتایی رفتیم درمانگاه نوبت گرفتم براش خلوت بود زود رفتیم داخل
دکتر معاینه ش کرد
رهامم از ترس آمپول داشت میمرد
دکتر همون لحظه که داشت نسخه مینوشت گفت چنتا آمپول برات نوشتم حساسیت که نداری؟ 
رهام گفت میشه تو سرم بزنم؟
دکتر گفت حساسیت نداری؟
رهام گفت نه
دکتر پس آمپولارو همین الان بزن
قیافه رهام اون لحظه دیدنی بود😂
اومدیم بیرون گفتم بشین میرم داروهاتو میگیرم گفت باشه منم میام
گفتم بشین الان میام
همونجا نشست
برگشتم گفت باشه دیگه بریم
گفتم کجا اون وقت
گفت خونه دیگه
گفتم حالا عجله ای نیس آمپولاتو بزن بریم
گفت بابا بیا بریم آمپول نمیزنم بخدا
گفتم رهام چی میگی باید بزنی بچه که نیستی
گفت چه ربطی داره نمیخوام بزنم خودت که میدونی میترسم
گفتم ترس نداری دو دقیقه تحمل کن دیگه مرد گنده
گفت چنتاس😣
گفتم سه تا
گفت بیخیال اصلا فکرشم نکن بزنم😳
دیگه هی اون میگفت نمیزنم منم میگفتم باید بزنی که اخر سر من موفق شدم
رفتم قبض گرفتم امپولارو دادم دست پرستار
رهام هی اینجوری😤 منو نگا میکرد که پرستار اشاره کرد بره تو یکی از اتاق

رهام خیلی مظلوم رفت تو یکی از اتاق منم پشت در اتاق وایستادم
پرستار رفت داخل(از اونجا به بعدش فقط صداشونو میشنیدم چون اجازه نمیدادن برم داخل باهاش)
پرستار گفت چرا نمیخوابی
رهام هیچی نگفت(سکوتش نشون میداد که خوابیده)
رهام نمیخواست بگه که میترسه از یه طرفم میدونست نمیتونه تحمل کنه

پرستار: چرا اینقد سفت کردی شل کن اذیت میشی
رهام : آی میترسم
پرستار : نترس اروم میزنم برات تو شل کن تکونم نخور 
پرستار : عه برگرد نترس قول میدم زیاد اذیت نشی 
رهام : واااااای
پرستار : چنتا نفس عمیق بکش برگرد این دوتا اصلا درد ندارن 
رهام خوابید دوباره منم پشت در خیلی دلم براش میسوخت چسبیده بودم به در که بشنوم چی میگن اتاقم چون کوچک بود تخت درست چسبیده بود به در من کامل میشنیدم😭
خلاصه رهام خوابید
رهام : آی آی
پرستار : هنوز نزدم که بذار بزنم بعد آی آی کن الانم فقط نفس عمیق بکش

یهو رهام گفت آه
دیگه صدایی ازش نیومد😐
پرستار : افرین یکیش تموم شد
دومی که زد
یکم آی آی رهام بیشتر شد تهش گفت میسوزه میسوزه که پرستار گفت تموم شد درش اوردم
رهام : توروخدا ولم کن این یکی نزنم پنی سیلین درد داره
پرستار : نمیذارم دردت بیاد
( همون لحظه داشت آماده ش میکرد که سفت نشه موادش)
رهام : خدایا چه گیری کرد من😭
پرستار : ببین شل شل باش اصلا تکونم نخور
(امپول رو زد) 
رهام: ایییی آییییی
پرستار : شل کن
رهام : ایییی خیلی درد داااااره
پرستار : تموم شد تموم اروم بیمارستانه
رهام : آی مردم مامان


چن ثانیه بعد پرستار اومد بیرون دیگه صدایی از رهام نمیومد 5 دقیقه بعدش رهام اومد گفتم خوبی🙂
گفت اره🥺
 سوار ماشین شدیم رفتیم خونه

رهام تا شبش یکم بهتر شد و فرداش دیگه خوبه خوب شده بود❤️