خاطره فاطمه جان
سلام به همگی چطور متورید ؟😊سر کیفید ؟
خب بچه ها تو این روزای کرونایی حواستون بیشتر به خودتون باشه من که دیگ خسته شدم از دست کرونا...
خب اول یک بیو بدم من فاطمه ام ۱۸ ساله و از تهران و دارای یک عدد دوست پسر که قصدمون ازدواجه اگر خدا بخواد ☺️خییلی وقته که خاطره هاتونو میخونم ولی اولین باره که براتون خاطره میزارم امیدوارم خوشتون بیاد 😁.
بریم سراغ خاطره :خاطره داغه داغه تفریبا مال ۳ روز پیشه رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم با دوستام صحبت نیکردم که امیر(دوست پسرم )زنگ زدو گفت بریم بیرون منم قبول کردم و گفت ۱۰ مین دیگ میرسه منم پاشدم خییلی زود آماده شدم لباس پوشیدم امیر رسید و رفتیم کلی خوش گذشت هوا هم خییلی سرد بود و باد میومد از جلوی بستنی فروشی محلمون رد شدیم که من عاشق بستنی هاشم به امیر گفتم بخره که اول قبول نکرد ولی بعدش قبول کرد رفت ۲ تا بستتی از اونایی که من خیلی دوست داشتم خرید 😋و با هم دیگ بستنی خوردیم و بعدش جفتمونم داشتیم از سرما یخ میزدیم که امیر فدا کاری کرد و کاپشنشو روی من انداخت ولی بازم سردم بود و امیر از من بدتر ولی همو ول نمیکردیم بریم خونه اخه بعد یک ماه تونسته بودیم بریم بیرون مقاومت کردیم و کلی باهم حرف زدیم که بعد امیر منو رسوند خونمون و خودش هم رفت خییلی خسته شده بودم رفتم حموم و از شدت خستگی موهامو خشک نکردم و همینجوری خوابیدم فک کنم یک ساعتی بود که خواب بودم و با صدای داداشم که اومده بود خونه بیدار شدم و گلوم میسوخت زیاد جدی نگرفتم و پاشدم یه قرص خوردم و اومدم تو اتاق و گوشیمو برداشتم با امیر صحبت میکردم یه روز گذشت و من داشتم بد تر میشدم صدام گرفته بود و اصلا صدام در نمیومد امیر زنگ زد و من از ترسم جوابشو ندادم چند دقیقه بعد بهش اس دادم ک خواب بودم و جوابشو ندادم باز زنگ زد دیگ بیخیال شدم و جوابشو دادم
من:سلام
امیر :صدات چرا اینجوریه چی شده؟
من:هیچی چیزی نیست خواب بودم
چون قبلش گفته بودم خواب بودم باور کرد و چیزی نگفت
همین جوری داشتیم صحبت میکردیم
که امیر گفت:از دیروز که رفتیم بیرون و بستنی خوردیم یه کم گلوش میسوزه و داره مریض میشه 😩
اون گفت اما من نگفتم اگه میگفتم مجبورم میکرد که بریم دکتر قطع کردیم و بعد از چند دیقه مامانم صدام کرد برم برای ناهار رفتم سر میز نشستم اما نتونستم چیزی بخورم یه قاشق خوردم که مامانم گفت بخور که بتونی بعدش این چند تا قرصی رو که برات گرفتمو بخوری یه کم دیگ خوردم احساس کردم حالم داره بد میشه و سریع رفتم دستشویی و مامانمم نگران پشت در واستاده بود وقتی اومدم مامانم اصرار کرد که بریم دکتر و منم قبول نکردم و گفتم خوبم قرصایی که مامانم گرفته بود و خوردم و خوابیدم وقتی بیدار شدم گلوم درد میکرد سر دردم اضافه شده بود.انگار بدنم تو تنور بود داغ شده بود صدام کیپ شده بود گوشیمو که برداشتم دیدم امیر ۴ بار زنگ زده ولی من خواب بودم و نشنیدم زنگ زدم بهش و فهمید که من هم مریض شدم امیر هم حالش اصلا خوب نبود گفت بیا جفتمون بریم دکتر که من قبول نکردم قطع کردم و بازم خوابیدم نیم ساعت بعد امیر اومد زنگ خونمون رو زد و اومد بالا و بعد از احوال پرسی اومد تو اتاقم و منو دید خشکش زد گفت چرا این شکلی شدی (خودش از من بد تر بود ) بعد که حال خودشو دیدم نتونستم تحمل کنم که نرم چون اگه من باهاش نمیرفتم اونم نمیرفت امیر مانتوم برام اورد و حاضر شدم و سوار ماشین شدیم ورفتیم بعد ۱۰ مین رسیدیم خلوت بود زود نوبتون شد رفتیم داخل یه اقای تقریبا ۴۰ ساله بود اول امیر و معاینه کرد و هیچی نگفت و دارو نوشت و بعد منو معاینه کرد و گفت گلوت عفونت کرده و دارو نوشت بعد گقت داروهاتونو که گرفتید بیارید به من نشون بدید که بگم چیکار کنید و چه آمپولایی الان بزنید تشکر کردیم و اومدیم بیرون و امیر گفت تو بشین من برم دارو هارو بگیرم
گفتم منم میام باهم بریم و اونم قبول کرد تو راه داروخونه بهش گفتم من آمپول نمیخوام و نمیزنم ولی قبول نکرد و گفت حالمون بده و جفتمونم باید بزنیم
دارو هارو گرفتیم جفتش پر از آمپول بود اما یکیش که برای من بود پنی سیلین هم داشت 😟
رسیدم درمونگاه و رفتیم داخل دارو هامونو نشون دادیم که امیر باید ۳ تا آمپول میزد که یکیش پنادر بود بقیشو نمیدونم ولی من باید ۴ تا آمپول میزندم که دوتاش پنی سیلین و پنادر بود فکر کنم اومدیم بیرون امیر رفت قبض بگیره ک بازم گفتم من نمیزنما برای من نگیر اصلا انگار صدامو نمیشنید اهمیت نداد قبض گرفتو رفتیم تزریقاتی که آمپولارو دادیم و اول امیر رفت که آمپولاشو بزنه به منم گفت بیا پرستار اومد و آمپول اولیشو که زد امیر هیچی نگفت امپول دومی رو هم همین طور ولی آمپول سومی رو که زد یکم پاشو تکون میداد و اخرش هم یه آخ گفت و تموم شد
پرستاره به من گفت که بخوابم امیر بعد چند لحظه پاشد و من جاش خوابیدم هم خجالت میکشیدم و هم میترسیدم
دراز کشیدم و شلوارمو یکم دادم پایین امیرم اومد بغلم در گوشم گفت نترس فدات بشم چیزی نیست اگه دردت اومد دست منو فشار بده و اومد دستمو گرفت
پرستاره اومد
تا پنبه رو کشید سفت شدم ک یه ضربه زد و شل کردم و نیدلو فرو کرد
آیییی گفتم و تکون خوردم ک پرستاره گفت تکون نخور الان تموم میشه ولییی تموم نمیشد که آیییییی درد داره آییی امیییر
که امیرم میگفت جانم تحمل کن الان تموم میشه که یه آیییی بلند گفتم و تموم شد میخواستم پاشم امیر نزاشت پرستاره هم باز پنبه کشید و سریع آمپول بعدی رو زد وااااای نگم از دردش خییییییییلی درد داشت 😞دست امیر و فشار میدادم و میگفتم
آییی آیییی آخ بسته آییییی که امیر قربون صدقم میرفت و میگفت تموم شد آییییئ امیر پااام که تموم شد و دردش اورد و دوباره سریع پنبه کشید و تا بخوام تکون بخورم آمپول بعدی رو زد آیییی آخخخ بستهههههه پاااام آییییی
آیییییییی امیر میگفت تموم شد یه ذره تحمل کن تموم شد آیییییییییی آخرش دیگ اشکم در اومد و اروم داشتم گریه میکردم که تموم شد گفتم خواهش میکنم دیگ نزنید بسته امیر اومد پامو گرفت که تکون نخورم فهمیدم دردش خییلی زیاده
پنبه کشید و آمپول زد واااااااای یعنی من مردم از درد گریه میکردم آییییی آخخخخخخخخخخخ بستهههههه پااااام آییی امییییر
اونم میگفت جانم تموم شد و پامو میکوبیدم به تخت که تموم شد و امیر کلی قربون صدقم رفت واشکامو پاک کرد و رفتیم خونه که فرداش جفتمونم یکم بهتر بودیم من دیگ آمپول نداشتم ولی امیر بازم آمپول داشت که اگه بخواید اونم براتون میگم
پ .ن (روز پدرو به همه بابای ایران تبریک میگم )
بچه ها مواظب سلامتیتون باشید خیییلی با ارزشه