سلام بچه ها خوبید خوشید 
اول یه بیو از خودم بدم (من ارزو هستم ۲۹ سالمه و دکترای ادبیات انگیلیسی دارم و همسرم هم حسام ۳۱ سالشه و فوق تخصص و جراح قلب و عروق هست یه دختر نازم داریم به اسم دلارام که ۵ سالشه و یع پسرم داریم به اسم دانیال که ۲ سالشه ) و میخوام خاطره امپول زدن من به حسام رو بگم 😉خب ببخشید پر حرفی کردم بریم سراغ خاطره 
: یروز صب ساعت ۶ پاشدم صبحانه رو  اماده کردم حسام بیدار شد صبحانه خوردیم دیگه تقریبا ساعت ۷ شده بود حسامم دیگه اماده شده بود که بره اول میخواست بره بیمارستان به مریضش که شب قبل عملش کرده بود سر بزنه و بعدم بره مطب حسام راهی شد منم میز رو جمع کردم بچه ها هم خوابیده بودن اونا ساعت ۹ تازه از خواب ناز بیدار میشن 😂 منم گفتم تا اینا بیدار شن یه دستی به خونه بکشم رفتم حال و پزیرایی رو جارو کشیدم بعدش رفتم لباس های کثیف رو جمع کردم انداختم تو ماشین و ... ساعت تقریبا ۹ و نیم بود رفتم بچه هارو بیدار کردم با هزار زحمت مگه بیدار میشدن 😆 بعدش براشون صبحانه اماده کردم و خوردن و رفت پی کارشون . دلارام داش باب اسفنجی میدید 😁 و دانیال هم با ماشیناش بازی میکرد منم رفتم سر وقت ناهار غذای مورد علاقه کل خانواده که قیمه  بادمجون هس رو درست کردم و به بقیه کارام رسیدم ساعت ۲ بود حسام اومده بود دیگه غذا رو کشیدم و خوردیم😋 جاتون سبز 
من نشستم با دلارام یکم زبان کار کردم دنیال هم داش موهای حسام رو میکشید 😂( کلا تا باباش رو میبینه از سرو کولش میره بالا و موهاشو میکشه . گازش میگیره 🤣)
دیگه ساعت حدود ۵ بود حسام دانیال خوابیده بودند و دلارامم اون گوشه داش نمیدونم چیکار میکرد 
منم رفتم قهوه درست کنم بخورم که دیدم حسام اومد داخل اشپزخونه گفتم چیزی میخوای ؟ گف نه دندونم درد میکنه 😣 نمیتونم بخوابم 🤷‍♀️ منم گفتم خوب فعلا یه قرصی چیزی بخور خیر سرت خودت دکتری بعدش برو پیش حسین (رفیق حسام هست و دندون پزشکه  ) گفت چمیدونم والا 🤷‍♀️ بعدش رف یه قرص که اسمشم نمیدونم 🤣 (خب چیه اسمشونو بلد نیستم وا) خورد و زنگ زد حسین اونم گفت ساعت ۷ اینجا باش حسامم گف اوکی بعدشم خداحافظ و ...
خلاصه ساعت ۷ شد و حسامم رفت م
من موندم خونه که مراقب بچه ها باشم . 
حسام حدود ۸ و نیم رسید خونه 
من + خب حسین چی گفت ؟ 
_ گفت فعلا دارو مصرف کن تا عفونتش از بین بره بعد بیا برات درست کنم 
+ خب چی داد ؟ 
_ دارو ها اونجاست خودتت ببین دیگه  (به میز 
کنسول اشاره کرد )
+یا ابلفضل اینا همه برای تو هستن 😳(حدود ۱۰ تا امپول پودری بود که فک کنم پنی سیلینو ۲ تا مستکن بود فک کنم  بود  و چند تا قرص )
_اره دیگه دوتا از امپول هارو اماده کن بزن بم دارم میمیرم 
+ اوکی برو اماده شو الان میام
امپول رو آماده کردم و رفتم دیدم دراز کشیده هس رو تخت ولی ولی شلوارشو اماده نکرده 😆 هیچی نگفتم و خودم امادش کردم و اول اون امپول عادی رو زدم که فقط ۲ تا اخ گفت (حسام یخورده کم تاقته (میدونم درست ننوشتم 😆)) امپور رو در اوردم و پنبه گذاشتم جاش و بعدی رو اماده کردم چون میترسیدم سف شه اول اماده نکردم 
 امپول دوم رو هم فرو کردم که با ورودش یه تکون بد خورد 
+عه حسام تکون نخور میشکنه 
_ نمیشه لعنتی چقدر درد داره اوووف🥵
+ خو سب کن داره تموم میشه 
_ زود باش تورو خدا 
 ادامشو تزریق کردم که مدام اه و ناله میکرد و به دندونش و امپول فهش میداد 😂 احتمال میدم به منم داده باشه 🤣 
بالاخره تموم شد و کشیدمش بیرون و جاش پنبه گذاشتم که حسام یه هوف کشید 😅 که دلم کباب شد 😄 و رفتم براش کمپرس اوردم گذاشتم که گف دست گلت درد نکنه عزیز ما هم گفتیم خواهش 😎
راستی یادم رف دلارام و دانیال هم تو اتاق بودن و داشتن بازی میکردن برای همین متوجه نشدن 

خب ببخشید طولانی شد 
این روند تا ۱۰ روز ادامه داشت روز دوم هم ۲ تا بود   روزای بعدی هر روز یکی 
اگه از خاطرم خوشتون اومد و دوست داشتید بگید تا ادامشو بزارم 
بازم ببخشید که طولانی شد و چشمای نازتون خسته شد 💗👋