سلام من ایدام بازم اومدم که براتون خاطره جذاب بگم ❤
این خاطره مال ۲ سال پیش که بستری شدم بخاطر گوشام که عفونت شدیدی کرده بود وحباب کرده بود و چرک های گوشم سیاه و سیاه بود 🤢🤢و روز شنبه شب از دکتر اومدم که ساکشن گوشام کرده بودم خیلی درد داشت و دکتر خودش خیلی خسته شد نصف کارو ول کرد و گفت گوشات سبک شد و منم گفتم نه گفت چرا خیلی شده و چیزی نگفتم دکتر بهم گفت که تا چند هفته سمعک نباید بذاری و مدرسه هم نباید بدی و یکم خوشحال شدم که زیر درس در میرم و همچنان گوشام ادامه داشت و بعد ۴ هفته رفتم دکتر و دوباره ساکشن کرد خیلی اذیت شدم و قطره نوشت استفاده کنم و شب خوابیدم گوشام بدجور درد داشت دلم خواست همین الان بمیرم از درد 😭😭و شروع کردم به گریه کردن مادرم و خواهر بزرگم بیدار شدن پدرمم که شبکار بود مادرم گوشام مالش میداد خواهرم رنگش پریده بود و تو اینترنت سرچ میکرد حال همشون خراب شده بود قطره هام رو آوردن گذاشتن و شربت دادن مالش زیاد دادن و خوب نشدم و تا صبح بیدار بودن بخاطر من فرداش صبح ساعت ۸ رفتیم دکتر و دکتر معاینه کرد و گفت که وضعت خرابه کارت به بستری کشیده و اینا و گلومم بدجور درد داشت و دکتر دارو داد و گفت اگه تا عصر خوب نشدی زود بیا بستری شو دختر و رفتم خونه پدرمم رفت سرکار و زنداییم برام سوپ‌اورد خوردم و رفت خونشون که مهمون داشتن خاله پدر و مادرم‌اومده بوده اونجا و رفت و درد داشتم رفتم تو اتاق داشتم گریه میکردم خواهرم اومد و گفت بیا بغلم بخواب داروهامو داده بود و رفتم و گوشامو مالش داد و باهام حرف میزد تو چشماش اشک جمع شده بود و میگفت اگه بریم؟بازار چی بخریم چی نخریم ست کنیم یا نه چی دوست داری و دید آروم نمیشم برام خاطره میگفت که چکار کردم چکار نکردم و ۳ ساعت تمام باهام حرف زد و دید ساکت نمیشم دارو بهم داد و مادرم دید حالم خیلی خرابه و دارم میمیرم زنگ زد به داییم چون مادرم پیش کسی نگفت که من مریضم حتی پیش مادر بزرگم و خالم 
و داییم اومد دید حالم خرابه اومد منو جمع کرد از کف خونه رفتیم بیمارستان و پدرم اومد منو دید کپ کرد از دیدن من و به داییم گفت که سریع آیدا رو ببر اورژانس تا پزشک اصلی بیاد معاینه کنه و داییم دستمو گرفت و بردتم اورژانس و رفتیم اتاق پزشک و دکتر دیدتم گفت کهد وضعیتت خیلی خرابه چرا زود نیومدی و تلفن رو برداشت زنگ زد به دکتری که که منو معاینه ام کرده بود و دکتر گفت که آیدا خانم که اومدن پیشتون که وضعیتش خیلی خرابه و چند روز بستریش کنیم و دکتر گفتند که ۵ روز و گفتند سریع برید بستری بشو و داییم رفت کارای پذیرش رو انجام بده و دراز کشیدم حالم خیلی خراب بود و داشتم جون میدادم و اینو بگم قبلا اینکه که گوشام عفونت بکنه سرما خوردم و رفتم دکتر و دکتر بهم دارو داد و خوب نشده بودم ریه هام همچنان درد میکرد و تنگی نفس داشتم و بگم یا نگم حالم خیلی خراب بود تا دم مرگ رفتم ولی خدا منو دوست داشت منو تحویل خانواده داد و پرستارا اومدن که نشون میداد که تازه کارن و اینا و من مخالفت نکردم چون واقعا اصلا نای گفتن نداشتم و خواستن انژیوکت رو بزن من چون  رگام اصلا معلوم نیس مثلا چیز سنگینی بلند کنم که مشخص میشه و الان کمی زده بیرون و با دستام ور رفتن و زدن و یه اهی گفتم که خانوم خواست که خون ازم بگیره  و البته خواست از انژیوکت خون بگیره درد اصلا خون نمیاد و دوباره سوزنو در اورد رفت یکی دیگه رو بیاره و اومد داد دست بابام و بابام زد برام که خون در اومد واقعا دستش طلا👌و خواهرم سارا زنگ زد و کلی گریه کردیم ببینید من چقدر  دل نازکم و مکالمه منو سارا تموم شد و بعد ۳ مین مادر بزرگم زنگ زد و گفت کجایی و گفتم بیمارستان و کلی ناراحت شد و گفت چی بیارم برات و گفتم هیچی نمیخام و مادر بزرگم به داییم گفت بیاد دنبالم که بیاد بیمار ستان و اینا و دارم رفت و بعد چند مین پزشک اومد و گفتند که حالتون خوبه و من گفتم نه تو سرمم مسکن ریختند و خوابم نمیبره و مادر بزرگم‌اومد گریه میکرد و مامانم همراش انگار اخرای عمرمه 😰😰و داییم اومد از چهره اش مشخص بود نگران و اشک ریخته 😭😭و پدرم اومد و گفت مرخص شدی بریم؟ خونه 
و خودش فهمید من استرس دارم و گفت و دکتر اجازه داد بریم؟ خونه 
و قبل اینکه برم پرستارا اومده بودن همه چسبارو چسبوند تو دستم و دستم خارش گرفت و همون رفتیم خونه پدرم گفت برو بالا دده رو باز کن تا سوپرایزشوکن و آروم آروم رفتم کلید رو زدم همه فرار کردن فکر کرده بودن دزد اومده 
منم گفتم یالله بیایید و همه صدامو شنیده بودن و از خوشحالی اشک میریختن و جامو انداختن و اصلا گرسنه ام نبود و بزور غذا رو ریختن تو حلقم و صبح ساعت ۸ پدرم سرمو رو وصل کرد و گرفتم خوابیدم شد ساعت ۹ خواستم برم دستشویی سرم خراب شد از انژیوکت خون اومد خیلی بد بود مادرم زنگ زد به بابام که بیاد بابام اومد بازش کرد و دوباره گذاشت شرایط بدی داشتم و داییم زنگ زد احوالم رو پرسید و گفت که طاقت درد کشیدنتو ندارم زود خوب بشو و گفتم چشم زود خوب میشم و شبش اومد خونمون کلی باهام حرف زد البته رفته بود نت گرفته بود همش تو اینستا میچرخیدیم خوش گذشت و با درد گوش خوابیدم صبحش رفتم دکتر 
دکتر گفت هنوز حباب داره دوباره باید بستری بشی 
بابام گفت چاره ای نیس 
گفتم باش بریم؟ 
و‌بابام‌گفت نمیخاد میریم دکتر دیگه 
و رفتیم بخش سوختگی که بابام کار میکنه و افتادن به جون این چسب سرمه هی جیغ و داد میکردم 
آخرش یه خانوم مهربون که همکار بابام اونم گفت ولش کنید مرد 
آیدا بیا خاله چسبتو در بیارم و رفتم آروم آروم در آورد 
و تموم شد 
نظر بذارید