خاطره علی جان
سلام علی ام
دوباره امدم😂😂😂😂😂👍
این بار خاطره بگم کع😂😭که انگشتم موند لای در😂😂🤣🤣 خیلی درد داشت 😂😂😅صدام رفت بالا😅
البته بگم کع انگشتم 😅😅 رو امییررررر🙁🙁🙁🙁 گذاشت لای در 😂😂بگم چجوری شما شک میکنین و میگین فیکع 😅😅😅اصن اینجوری شد کع من داشتم میرفتم بیرون با امیرر منم بلند بلند داشتم حرف میزدم 😂😂کع در و امیرر باز که منم دستم رو دیوار بود در خونه مون چوبیه خیلی درد داره 😂😅😅😂😅😂 داشتم کفشم رو میپوشیدم ک امیر دستم رو ندید در و بست منم تو سالن صدام رفت بالا😂😂😂😂😂😂یوهو مامانم اومد گفت بچم کوووو 😅 امیر گفت بچت به فنا رفت🤪🤪منم بس که دردم گرفتع بود رفتم این بغل در انگشتم دستم بود ✌️🤞✌️🤞 بعد حالا هم چین بزرگش کرده بودم انگاری تبر خرده 😳😳😳😳😳هیچی دیگه منم با امیر رفتم برگشتم خونع فقط انگشتم درد میکرد یع کمم کبود بود روش یخ گذاشتم خوب شد ☺️☺️☺️کاش میشد عکس میزاشتم تو کانال حال میکردین😂😂😂😘😘😘😍😍😍
پ.ن امـــید وارم خـــوش تــون بــیــاد🤤🤤🤤😍😂
ادامه ..👆خلاصه هیچی من با کلی درد امدم خونه تاشب خوابیدم از درد زیادی که داشتم
فرداشد و داداشم گفت (نیما)بریم سرم و بزن
من گفتم اصلا من نمیام خیلی اسرار کردم ولی گفت باید الان اماده بشی بریم رفتیم منم خیلی استرس داشتم خیلی خیلی دراز کشیدم و چشماو بستم نفس عمیق کشیدم و سرم و زدم بعد میخواستم بریم بقیه امپول هارو بزنم دکتر گفت اول سونوگرافی و انجام بده بعد بیا برا بقیه امپولا سرمم تموم شد و رفتیم برا سونو
نوبتم شد رفتم تو دیدم نیما داداشم داره باهام میاد گفتم کجا میای خودم میرم انجام میدم گفت نه منم میام برام عجیب بود چرا میاد
( میدونم برا سوگرافی همراه و نمیزارن ولی چون دکتره اشنا بود قبول کرد که نیما بیاد تو)
منم اسرار دارم نیما بره
دکتر گفت دراز بکش و لباساتو درار
وای منم خیلی خجالت میکشیدم روم نمیشد پیش نیما
شورتمو درارم نمیتونستم لباسمو درارم
نیما هم میگفت زود باش درار تموم بشه بریم امپولتم بزنیم من کار دارم باید زود برم
به نیما گفتم برو بیرون من کارمو انجام بدم میام
اما گوش نمیداد و نرفت دکتر امد گفت مگه نگفتم اماده شو تا من بیام وای منم گیر کرده بودم چی کار کنم نیما هم هی میگفت زود باش گفتم نمیتونم روم نمیشه پیش نیما شورتمو درارم نیما گفت وا درار بابا
دکترم مجبور کرد زود باش اماده شو
منم با استرس دراز کشیدم شلوارمو داوردم به شرت رسید گفتم نمیتونم خجالت میکشم نیما خیلی عصبانی شد سرم داد زد منم استرس سونو استرس امپول هایی که باید بزنم وای
دیگ مجبور شدم و دراوردم 🙈🙈😞
دکتر گفت باید مانتو رو هم دربیاری سینه هاتم معاینه کنم وای منو میگی دکتر و نیما رو سونو رو هی فوش میدادم
کامل لباسمو دراوردم چون دیگ واقعا نیما اصبانی شده بود و دکتر معاینه کردو ..........🙈🙈🙈
کارم تموم شد و رفتیم برا امپولا
من باز اسرار کردم که نزنم
خب اون از سونو که براتون تعریف کردم چی بود حالا بریم برا امپولا وای نگم براتون از امپولا این سری برای امپول زدن
یه اقای خیلی بد اخلاق گیرم افتادش
قرار شد بازم ۴ تا بزنم امپول
منم پر از استرس نیما هم اصبانی
رفتیم تزریقاتی خلوت بود رفتم پرستاره گفت برید درازبکشید تا براتون تزریق کنن
منم رنگم از ترس پریده بودش
درازکشیدم و منتظرم بودم بیان برام امپول بزننن
دیدیم یه اقا داره میاد سمت من وای من که مردم به نیما گفتم این میخواد امپولمو بزنه نیما گفت اره
امد با عصبانیت خیلی هم قیافه خشنی داشت
داشت امپولا رو اماده میکرد
وای من که کم بود همون جا سکته کنم
امد ونیما شلوارمو کشید پایین
وای پنبه روزد محکم جوری که قشنگ حس کردم
امد امپول و زد تفهمیدم کی زد خیلی خیلی بد زد خدا ازش نگذره از دومتری هوا بهم زد جوری زد که نیما واقعا دلش برام سوخت من که یه جیغ بنفش زدم و ناله میکردم بعد نیما گفت اقا باسنه گونی نیس که اینقدر محکم میزنی یکم یواش تر منم داشتم گریه میکردم
بعد اون اقا با عصبانیت گفت من برا همه انجوری میزنم بعدنیما یه پرستار زن و صدا زد گفت میشه این ۳تا امپولو شما بزنی وایشون امد ونجات داد از دست اون اقا و اون ۳تاهم خیلی اروم زد و زیاد درد نداشت
حالا براتون یه داستان دیگه ام هست که اصلا روم نمیشه تعریف کنم