خاطره محمدجان
سلام دوستان چطورین؟
امیدوارم ک حال دلتون عالی باشه🌹
محمد هستم نامزد مهدیه جان منم ب جمع قشنگتون اضافه شدم👌
خب همونطور ک مهدیه جان بهتون گفته بود منم در اثر سقوط از پله کلتفم ترک خرده بود😅
و بعد چن ماه از اون روز بازم کتفم تیر میکشید و درد میکرد ک رفتم دکتر گفتن عادیه و چن تا امپول و قرص دادن ک با مهدیه جان رفتیم دوتاشو ک زدم(مهدیه جان تو خاطره قبلی گفته بود ) یکیش مونده بود برای هفته بعد
یه هفته بعدش ک بازم کلاس انلاین داشتم با بچه ها ک مهدیه جان زنگ زد و گف بریم امپولتو بزن بعدشم بریم یکم دور بزنیم منم گفتم باشه عزیزم تا ۶کلاس دارم تا۷خودمو میرسونم ک مامانم از اون طرف گفت ب مهدیه بگو از خانواده اجازه بگیره ک برگشتنی شام بیاد اینجا
ک منم بهش گفتم مهدیه هم گف به خانوادش اطلاع میده اگ قبول کردن چشم
بلاخره تا ۶کلاس تموم شدو رفتم دنبال مهدیه ک گف بابام اجازه داد ک شام بمونم ولی بعد شام متاسفم گف برگردم خونه😕
من:اشکال نداره عزیزم بعد شام میارمت❤
من:اول بریم دور دور؟
مهدیه:نه بریم امپولتو بزن بعد
من:چشم چشم
جلو همون درمونگاهی ک دفعه پیش رفته بودیم پر بود پارک کردم و پیاده شدم ک مهدیه هم ماسکشو درست کرد و پیاده شد
من:عزیزم از داشبرد پلاستیکی ک امپول هستو بردار
مهدیه برداشو رفتیم درمونگاه ک تقریبا خلوت بود
رفتم اتاق تزریقات کسی نبود ک دیدم یه اقای مسن از اتاق دکتر اومدن بیرون
مهدیه:محمد این ک پیره بیا بریم همون ک دفعه پیش رفتیم میزنه فلجت میکنه
من:😂😂😂😂
مهدیه:نخنددد راس میگم
من:این خودش با امپول زدن پیر شده نگران نباش😂
مهدیه:حالا از من گفتن بود دیگ
مرده گف:اقا بیاین
منم رفتیم تو اتاق و پلاستیکو دادم بهشون ک گف یدونس دیگ پلاستیکو چرا با خودت اینور اونور میبری
من:بله ببخشید
اعصاب مصاب نداشت😅
رو تخت دمر شدم ک مرده اومد و پنبه کشید و گفت شل کن ک سوزنو فرو کرد درد داشن ولی خب قابل تحمل بود
مرده رفت مهدیه هم کمکم کرد بلند بشم❤
بعدشم رفتیم بیرون تا وقت شام گشتیمو ذرت مکزیکی خوردیمو مامانم زنگ زد ک بیاین شام. بعد شامم مهدیه رو بردم خونشون.
ببخشید اگ بیمزه بود اولین بارم بود🤷
خیلی ممنون ک خوندین
و مرسی از مهدیه عزیزم❤
خدانگهدارتون🌹