سلام من نازنینم دمین خاطرمه  درخاطره قبلیم اگه غلط املایی دیدین ببخشید  سریع نوشته بود حالا شما به بزرگیتون ببخشید😢😢
من نازنین هستم ۱۷ سالمه یک برادر۲۱ ساله دارم و یک خواهر۱۰ ساله 


 ساعت۱ شب بود منم داشتم تو لبتابم فیلم می دیدم پنجره رو هم باز کرده بودم تا هوا عوض شه ساعت یک و نیم شب بودکه سر مبارکو روی بالشت گذاشتم خوابیدم تا صبح. صبح که بیدا شدم احساس کردم گلوم یکم درد میکنه  بهش توجه نکردم رفتم سر میز تا صبحانه بخورم صبحانه خوردم رفتم تو اتاقم تا شبگلوم یکم درد می کرد صبح فردا بیدار شدم و رفتم پیاده روی وقتی برگشتم دیدم این گلو درد بدتر شده یک قاشوق شربت خوردم  دوستام زنگ زدن گفتن
نازنین ساعت ۶ بیایم دنبالت بریم بیرون
باشه
ساعت یک ربع به پنج بود منم اماده شده بودم که داداشم اومد گفت 
کجا میری 
با دوستام میرم بیرون 
باشه ولی مامان گفت ساعت۹ میریم خونه خاله اینا تا اون موقع برگرد
باشه
رفتم با دوستام بیرون ساعت نه و ربع برگشتم خونه دیدم همه امادن برن بیرون منم رفتم لباسمو عوض کردم که لباس دیگه پوشیدم  گلو دردم خیلی بیشتر شده بود ولی به کسی نگفتم رفتیم خونه خاله اینا ۳تا خاله دارم یکیش خاله مرضیه دکتره یکی هم خاله سمیه که  تو بخش تزریقات یکی هم خاله نرگس که اونم خانه داره😁😁😁 رفتیم اونجا نشست خواهرم با مهدی رفتن بازی کنن{مهدی پسر خاله نرگسه و ۹ ساله} خاله مرتضی اومد پیشم  گفت
به به نازنین خانوم چند سالته
۱۷ سالمه خاله 
وا چرا صدات این شکلی هست 
گلوم گرفته 
عزیزم تب کردی بیا معاینت کنم
نه نممنون
ای بابا لج نکن حالت بتر میشه
خلاصه انقدر کلجار رفت اخر منو برد تو اتاق وسایل رو در اورد معاینم کرد و گفت دختر تو با خودت چیکار کردی رفت پیش بابام و گفت من مریضم و اینارو بگیره بیاره بابام رفت  بگیره خواهرم و مهدی اومدن و گفتن
خواهرم:خواهر بیا بازی لطفا لطفا لطفا

باشه داشتم باهاشون بازی می کردم که خاله سمیه با یک سینی که توش امپوله اومد و گفت
بچه ها برید بیرون 
چرا
میخوام به امپول بزنیم 
میشه ما هم ببینیم
نه
لطفا 
انقدر خواهش کردن که خاله سمیه گفت باشه 
برو دراز بکش اینارو بزنم
خاله سمیه هم بد جور امپول می زنه
خاله 
خاله خاله نکن دراز بکش
دراز کشیدم  خاله سمیه درو بست  پنبه رو بکشید و فرو کرد داد کشیدم پنبه زد 
خاله :برید پاهاشو بگیرید اونا هم محکم باهامو گرفتن بعدی رو زد جیغ کشیدم پنبه شلوارمو کشید بالا رفت منم بلند شدم و رفتم 


خداحافظ