خاطره زهراجان
سلااااام❤️❤️
عشقتون اومد(😂اعتماد به سقف نیست که به قول رفیقم اعتماد به اسمان خراشه😂)
خب من زهرام.رضا رو هم که میشناسین داداشمه
اومدم خاطره استخر رفتن با رفیقمو بزارم که دیگه من از اون موقع از صد متری اون دوستم رد نمیشم البته از صد متری کاراش😐
خاطره:
حدودا آذر ماه پارسال بود و کرونام نبود.پنجشنبه صبح ساعت۸ بود که به رضا گفتم با دوستم قراره بریم استخر منو ببره تنهایی نرم که خب قبول کردو رفتیم خلاصه حدود۲ساعت تو آب بودیم اومدیم بیرون از آب منم از همه جا بی خبر که هوا گرمه موهامو خشک نکردم (نمیدونم چرا وقتی اومدیم بیرون هوا یخ بود حالا نزدیک ظهرم بودا ولی نمی دونم چرا وقتی رضا منو اورد هوا گرم بودش منم لباس گرم نپوشیده بودم فقط یه مانتو نخی پوشیده بودم)هیچی دیگه وقتی متوجه شدم کار از کار گذشته بود نه میشد برگردی موهاتو خشک کنی نه چیز دیگه.منم چیزی نگفتم رفیقم باباش اومد دنبالش رفت.من و رضام خرید داشتیم رفتیم بازار حالا هوام هی سرد میشد حدود یکی دو ساعتم بازار بودیم یه عالمه هم خرید کردیم دیگه اومدیم خونه اون وسایلارو رضا جا به جا کردش منم در این مدت رفته بودم حموم از حموم اومدم لباسامو پوشیدم،ناهارمم خوردم و گرفتم خوابیدم.که با داد بیدار شدم(دقت کردین من همیشه با داد بیدار میشم؟😂)رضا بود
+زهراااااا پاشو ساعت۲عه مامان اینا اومدن(سرکار بودن) میخوایم بریم خونه مامان بزرگ(ما پنجشنبه ها میریم خونه مامان بزرگم یعنی مامان بابام جمعه هاهم که خونه مامان جونم )
_اه بزار یه یه ساعت بخوابم بعد بیدارم کن.
+ریاضی رو هم بردار طاها یادت بده(طاها عموی منه۲۹سالشه دبیر ریاضیه با عمه تارام دوقلو ان و مهم تر از همه مجرد😅)
_میگم حوصله ندارم این میگه ریاضی رو هم بردار
بحثمون همینجور ادامه یافت تا....
یهو متوجه شدم یه چی محکم پرید روم
رضا بیشعور خودشو انداخت روم
_هوووووووی اسکل چه خبرته ادمم
+ده پاشو دیگه پاشووووو
خلاصه انقد اذیتم کرد که بیدار شدم حدود ربع ساعت بیدارشدنم طول کشید نیم ساعتم اماده شدنم تازه هدفونم جا گذاشته بودم😐😐
هیچی دیگه وقتی رفتم حیاط فهمیدم برف باریده رضا به شوخی یه گوله پرت کرد رو صورتم تو خواب و بیداری بودم که یهو خوابم پرید حالا تو کوچه من بدو رضا بدو اخرشم بابام اومد گفت زشته بیاین بریم
هیچی دیگه رفتیم خونه مامان بزرگ اینا(بابا بزرگم چند سالی میشه که فوت شده)
عمه تارا که شیفت بود(پرستاره) ولی عمو خونه بود من و رضا وسایلمون رو گذاشتیم تو اتاق طاها و تارا(حدودا میشه گفت یه اکیپ خل و چلیم😁🙈)
طاها:بچه هاااا(یهویی با صدای بلند گفت)
منو رضام تو حال خودمون بودیم یه متر از جام پریدم
من:چته عمو سکته کردم
طاها:بریم برف بازی(برف در حال باریدن بود خیلیم کم بودش ولی ما میخواستیم هم دیگه رو برفی کنیم زیاد مهم نبود که کمه یا زیاده)
منم از خدام بود که تو چشم نباشم رفتیم برا بازی اگه اشتباه نکنم یه،یه ساعتی بازی کردیم که خب ساعت شد۵عصر و تارا اومد اونم می خواست به ما ملحق شه که خب من نذاشتم گفتم خسته ایم خو خسته بودیم😂
رفتیم تو خونه فیلم جدید شروع شد بابام و رضا و طاها نشستن سر اون تارام اومد پیش من حرف زدیم که خب رفت کمک مامان اینا شامو اماده کنن حال من خیلی بد بود اصلا فک نمیکردم انقد سریع حالم بد شه رفتم تو اتاق دراز کشیدم رو تخت که حالت تهوع گرفتم و چون یه سرویس تو اتاق تارا اینا هست دویدم اونجا با عرض معذرت بالا آوردم اومدم هال پذیرایی که تارا گفت
+وای زهرایی رنگت چرا پریده سفید بودی سفید تر شدی
_منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم زینک اکساید زدم به صورتم بخاطر اونه(نمی دونم تا حالا از زینک اکساید استفاده کردین یا نه ولی وقتی میزنی به صورت اولش سفید میشه بعد چند دیقه به حالت عادی برمیگرده)
+اها اوکی
طاها:من گرسنمههههههه مامان،زن داداش،تارا شام پلیزززز
تارا:ای خدا لعنتت نکنه طاها الان میوه خوردین که
رضا:عمو ساعت ششه هااا بزا بشه۸ بعد گرسنه شو😐😐😂
خلاصه که طاها گفت بیا اون مبحثو یادت بدم که همون موقع فهمید تب دارم و لو رفتم با تارا و طاها رفتیم دکتر(من وقتی میرم دکتر مامان و بابام پیشم باشن خجالت می کشم بخاطر همینم بیشتر اوقات با رضا میرم دکتر البته ایندفعه با طاها و تارا رفتم🙈🙈)
هیچی دیگه رفتیم و طاها هم رفت دارو ها رو گرفت گفتم:چی داد
طاها:هیچی داروووو
من:داروی چی
طاها:دارو دیگه
من:خو داروی چی
طاها:داروی چی،چیه دیگه دارو داروعه دیگه😆
اخرش تارا گفت بده من دارو هارو که فهمیدم۳تا امپول داده و چند ورق قرص
دیگه زانوی غم بغل کردمو نشستم تو ماشین طاهام هی میگف هعیییی عمو جون توسط تارا ابکش میشی و ادای گریه در می اورد😂😂( میدونم دیوانس دلم برا دانش اموزاش میسوزه)
یه جوری احساس میکردم ته دلمو خالی میکنه
تارا:عههههه داداش نکن تو رو خدا ابجی منو داری از امپول میترسونی
طاها: باشه بابا زهرا هوادارم که داری😒
دیگه رفتیم خونه مامان بزرگ تا رسیدیم طاها شروع کرد که فلان و بهمان تارا دستمو گرفت برد تو اتاق درم قفل کرد
+اوههه چیکار میکنین😳
_رضا تو مگه اینجایی عمه
+بعله
تارا بهم گفت دراز بکشم امپولامو بزنه بریم
خودش رفت اونور اتاق منم نشستم بغل رضا
رضا اروم تو گوشم گفت:بیا دراز بکش بزنه تا طاها نیومده در همین لحظه هم درو طاها با شدت هر چه تمام داشت میکوبید و داد میزد زن داداش بد بخت شدیم زن داداش زهرا رفته تو درو قفل کرده مونده وای😂😂😂😂
که یهو تارا اومد تا درو باز کرد طاها یهو شارااااااپ با صورت افتاد زمین 🤣🤣🤣🤣🤣🤣وای کل خانواده ترکیده بودیم از خنده مگه میشد خنده هامون تموم شه من تو اون حالت داشتم میخندیدم طاها که جای خود داره 😄دیگه به زور خندمونو جمع کردیمو درو بستن من دراز کشیدم رضا و طاها رفتن بیرون ولی صدای طاها میومد که هی میگف:الان ابرو نمیذاره برامون،الان صداش میاد،وای زن داداش الان تارا بچتو میکشه😂😂😂
تارا گفت
+ببین دیوونه رو خونه رو گذاشته رو سرش😅...آماده ای؟؟
_وای نه تارا اماده نیستم🙃🙂
+مشکل خودته عزیز
_عمه عمه نزن تو رو خدا وایسا عینکمو یادم رفت دربیارم(هیچ میدونستین من عینکیم😉)
+عه داری وقتو تلف میکنیااااا.....اماده ای؟
_اره اره بزن
پنبه کشید و فرو کرد
_اخخخخخ این چیه دیگه خدا لعنتت نکنه دکتر
+دورت بگردم الان تموم میشه
کشید بیرون و دوباره پنبه کشید بعدیو زد
_(یه جیغ کشیدم اولش😁)اییییییی
طاها پرید تو
×گفتم که تارا ابکشت میکنه عمو جون
+طاهاااا
پامو تکون دادم که تارا گفت نکن عزیزم
+عمو جون عمه بمیره برات عزیزم عمه بمیره برات(با حالت مداحی میگف)😂😂🤣🤣
تموم که شد کشیدش بیرون میخواست بعدیو بزنه که طاها گفت
+تارا میگم... همزمان داشت میرف بیرون بهم چشمک زد که گرفتم قضیه رو(معنیش اینه تارا میره بیرون و منم مواد داخل امپولو میریزم رو فرش و میندازمش تو سطل اشغال😅کار بدیه شما نکنین)
+تاراااا بیا کارت دارم بیا زودددد
_طاها کار دارم
+ده بهت میگم بیا یعنی بیا بیا ببینم زودددددد😎😎
_ای خدااا رفت بیرون
منم خیلی سریع مواد امپولو خالی کردم رو فرش و امپولو انداختم تو سطل زباله🤓🤓
رضا پرید تو گفت
+تمومه یا تمومش کنم؟؟
_اره باو تمومه(طاها قضیه رو قبلا با این هماهنگ کرده بود🙈)اصن مگه میشه یه عملیاتی بدون همکاری رضا باشه😜
تارا اومد تو گفت
+برگرد عزیزم طاهام منو مسخره گیر اورده هیچکاری نداره همینجوریم میگه بریم حیاط😅
منم برگشتم تا خواست پنبه رو بکشه متوجه شد امپولو نیست کردیم😂
حالا ما بدو تارا بدو یعنی یه وضعی بود
+اگه من نکشتمت طاها وایسااااا بینم مسخره کرده منو
(با منو رضا کاری نداشت مقصر اصلی طاها بودش خو😂)
دیگه منو رضام یکم دعوا شدیم ولی بعدشم بخیر گذشت طاهام هی میگف بیا و خوبی کن این امپولو نزد فقط من۱۰دور کل خونه رو دویدم😐😐😂😂
دیگه حدودا ساعت۹شب بود که اومدیم خونمون ولی من دارو هامو خوردمو خوب شدم اون امپولم دیگه بعدا نخریدیم و نزدم ولی تارا میگف بزن من نزدم😝😝
پ.ن:طاها خیلی شوخ طبعه تارام همینطور ولی کمتر از طاها کلا چه تو خانواده مادری چه تو خانواده پدری منو رضا در هر صورت یه اکیپ خل و چلی داریم😂😐
پ.ن:با خونه تکونی چه میکنید مامان من رسما پدرمونو دراورده بیشعور رضام هی میگه درسام زیاده درسام زیاده از زیر کار درمیره مامانمم از حرصش کارای اونو به من میگه منم نامردی نکردم گفتم کل اتاقمونو رضا تمیز کنه که خیلیم بی نظم بود بیچاره جنازشو رسوند به تخت حقش بود 😅😂😂😂🤪🤪
☆ZAHRA☆