خاطره نازنین جان
سلام من نازنینم این سومین خاطرمه
یک بیویی بدم من نازنینم ۱۷ سالمه یک برادر ۲۱ ساله دارم و یک خواهر۱۰ ساله
نزدیک عید بود و ماهم داشتیم میرفتیم خونه مادربزرگم{روزای عید اونجا جمع میشیم } رسیدیم اونجا دیدیم همه اونجا بودن جز ما ما هم یک سلامی کردیم و نشستیم یکم صحبت کردیم و چند دست حکم زدیم محمد هم اونجا بود {محمد پسر بزرگتر خاله نرگس بود }محمد ۱۵ سالشه منو محمد تو یک تیم بودیم داداشم و بابام تو یک تیم مقابل بودن خلاصه که خیلی خوب بود بعد داداشم داشت می رفت بیرون بعد من گفتم
من:کجا میری
داداش:میرم بیرون یک دوری بزنم با ماشین
من:منم میام
داداشم:باشه بیا
رفتیم بیرون صفا سیتی منم یکم دوباره شیطونی کردم و سرما خوردم وقتی برگشتیم خونه من هم یکم احساس خستگی داشتم داشتم می رفتم که بخوابم که یهو لیز خوردم و رو افتادم رو سرامیک همه اومدن سمتم گفتن
چی شده نازنین حالت خوبه جاییت که درد نمی کنه
خوبم ولی دستم خیلی درد می کنه دارم میمیرم از درد
بابام: دخترم بیا بریم پیش یک دکتر {خاله مرضیه تخصص اینا نیست فقد همون معاینست}
منم سوار ماشین شدم انقدر دستم درد می کرد که به هیچی فکر نمی کردم رسیدیم پیاده شدیم رفتیم پیش دکتر دکترم دستمو معاینه کرد و گفت
خدارو شکر نشکسته فقد ترکای ریزی داره یک امپول می نویسم بزنید منم رو تخت خوابیدم و پنبه کشید و امپولا فرو کر در باسن مبارک منم یک آآآآآییییی کشیدم و کشید بیرون بعد داداشم پرسید الان کونت درد می کنه یا دستت گفتم بی مزه رفتیم دوباره خونه مامان بزرگ اینا این هفته گذشته بود و ما رفته بودیم خونه رفتیم دکتر برای کار های چرت و پرت که اخرشم خوب شده بود دستم و من اب ریزش بینی داشتم و گلو درد و سر گیجه مامانم فهمید و گفت
نازنین دخترم داری میمیری گفتم خوبم مامانم گفت خوب نیستی لباسمو دادان بپوشم منم پوشیدم و با ماشین رفتیم درمانگاه شب بود ساعت ده بود نوبت گرفتیم و صدامون زدن رفتم اونجا معاینم کرد{ دکتره خیلی بی عصاب بود} دارو هارو داد بابام دارو هارو گرفت{اون درمانگاه خودش یک داخونه داره اونجا دارو هارو گرفت و گفت
بریم تزریقات
بابا میشه نزنم
نه اصلا
باشه
رفتیم تزریقات اونجا یک خانوم جوون بود
داشت با تلفون صحبت می کر ما اومدیم خداحافظی کرد و گفت سلام مریض بره رو تخت دراز بکشه من الان میام رفت دارو هارو اماده کنه منم رو تخت نشستم همه کنارم بودن و خانومه اومد تو و گفت لطفا همگی بفرمایید بیرون همه رفتن بیرن و پرده هارو پشید منم استرسم بیشتر شد و گفت خانوم لطفا اماده شید {خیلی بد اخلاق بود} منم دراز کشیدم و شلوارمو یک کوچولو کشیدم پایین بعد پرستاره شلوارمو بیشتر کشید پایین منم خواستم بلند شم که بگم چیکار می کنی دست گذاش رو کمر و منو خوابوند پنبه بو محکم کشید و محکم امپولو فرو کرد جیغ بلند کشیدم کشید بیرون خیلی درد گرفته بود یکی دیگرو محکم پنبه کشید و محکم فرو کرد منم داد زدم خاستم پامو تکون بدم که پرستاره پامو خوابوند و گفت خانوم لطفا همکاری کنید کشید بیرون و رفت و گفت میتونید برید اومدن همش زیر بالشت می گفتم ایییییییی منم یکی دو دقیقه ایی دراز کشیده بودم که شلوارمو کشیدم بالا و سوار ماشین شدم و رفتیم
امیدوارم خوشتون اومده باشه