خاطره کوثرجان
سلام دوستان اسم من کوثر هست ۱۱سالمه کلاس ششم این اولین خواطره هست که مینویسم من خیلی از آمپول میترسم و وقتی دکتر برام آمپول می نویسه مامانم میزنه چون مامانم (پرستار)هست
این خواطره ای که می خوام بگم مال وقتی هست که بچه بودم تقریبا شش سالم بوده
خواطره:من یک روزدلم خیلییییی درد میکرد مجبور شدم با مامانم و بابام ر خواهرم برم دکتر وقتی که رفتم دکتر به دکتر سلام کردم و نشستم رویصندلی مریض دکتر من رو معاینه کرد و دارو داد خیلی استرس داشتم که آمپول نده ولی بهم آمپول داد منم نمی دونستم که بهم آمپول داده بابام رفت دارو هارو گرفت منم با مامانم و خواهرم توی درمانگاه نشستیم تا بابام اومد وقتی بابام اومد رفتیم جایتزریقات البته درمانگاهی که رفتیم در مانگاهی بود که مامانم اونجا سرکار میرفت
خلاصه رفتیم توی اتاق تزریقات منم اونجا تازه فهمیدم که می خوان بهم آمپول بزنن و اصلا به روی خودم نیاوردم و هیچی نگفتم مامانم دارو هارو به همکارش داد و منم بغل کردن بردن جای تخت و من رو روی تخت گذاشتن من فهمیدم که الان وقتشه که گریه کنم و نزارن بهم آمپول بزنن گریه کردم و بابام اومد درازم کردروی تخت منم همین جور گریه می کردم تا پرستار اومدشلوارم رو پایین دادو تا خواست پنبه رو بکشه من می خواستم پاشم که اومدن پام و دستم رو گرفتن منم دیگه نمی تونستم تکون به خورم پرستاره اومد پنبه رو کشید و آمپول رو فرو کرد منم آییییییییییییی گفتم و پرستاره گفت تموم شد منم پاشدم و بابام بغلم کرد و برد توی ماشین و رفتیم خونه فرداش رفتیمخونه ی مادر جونم هروقام که پام رو تکون میدادم جایی که آمپول رو زده بود درد میکرد مجبور شدم یک جا به شینم و با دختر خاله هام بازی نکنم
امیدوارم از این خواطره خوشتون اومده باشه