سلام اسم من کوثر هست همین دیروز براتون خواطره ی اولم رو نوشتم و فرستادم امیدوارم که یادتون اومده باشه حالا زیاد حرف نمیزنم بریم سراغ خواطره 
یک روز دختر خالم که اسمش ریحانه هست اومد خونمون و شب خونمون خوابید من شب از درد زیاد دل درد خوب نخوابیدم صبح که پاشدم دلم خیلی درد میکرد صبحانه نخوردم ساعت یازده خاله مریم زنگ زد و گفت بیتا هم الان میارمش یعنی (دختر خالم) تا باهم بازی کنیم من هم گفتم باشه خالم آوردش منم هنوز دلم درد میکرد چند بار هم بالا آوردم تا ظهر باهم دختر خاله هام بازی کردن منم فقط استراحت کردم بعد از ظهر شد دیگه خیلییییییییی دلم درد میکرد نمی تونستم تاقت بیارم  تااینکه با پدرم به دکتر رفتیم دکتر من رو معاینه کرد و دارو نوشت پدرم از دکتر پرسید گفت دارو هاش چی هستن دکتر جواب نداد رفتیم دارو خانه فکر کردم همه ی دارو هام قرص و شربت هستن ولی فکرم درست نبود 😭😭😭
وقتی رفتیم دارو هارو به گیریم من بیرون وایستادم به خواطر کرونا چون خیلی شلوغ بود وقتی که پدرم از داروخانه برگشت به دارو هام نگاه کردم چشمام چهار تا شد دارو هام (یک سرم -دوبسته قرص -و۴تاآمپول😑😑😑رفتیم جای تزریقات من رفتم توی اتاق و روی تخت نشستم پرستاره یک آقا بود من با استرس روی تخت دراز کشیدم پرستاره خیلی بد اخلاق بود گفت برگرد روی شکمت دراز بکش منم دراز کشیدم و شلوارم رو یکم پایین دادم پرستاره اومد و شلوارم رو بیشتر پایین داد منم خیلی خجالت کشیدم پنبه رو کشید و آمپول رو فرو کرد منم هیچی نگفتم بعدی رو اون طرف زد اون خیلی درد داشت یکی دیگه هم زد ولی آخریه خیلی درد داشت وقتی که آمپولام تموم شد گفت برگرد تاسرمت رو بزنم منم برگشتم ولی جایی که آمپول زده بود خیلی درد میکرد اومد سرمم وصل کرد و بعد نیم ساعت سرمم تموم شد و به خانه برگشتیم 
و فردا هم حالم بهتر شده بود منم مسموم شده بودم 
امیدوارم خوشتون اومده باشه❤️❤️
این خواطره مال چهار ماه پیش هست