Hi
عیدتون مبارک
سروشم اقا امدم خاطره همین هفته پیش رو تعریف کنم اقا ما خونه مامان بزرگ اینا بودیم با پسردایی ها داشتیم تو خونه خر بازی میکردیم که من یه پارچ اب خونک رو رو سر ایمان (پسر دایی ام ) خالی کردم اونم افتاد دنبالم من خواستم فرار کنم که میز کور بود منو ندید رفتم توش (میز شیشه ای بود) رفت تو پهلوم اول چیزی حس نکردم ولی بعد یه سوزش بدی داشت نگو نپرس 😖 وایسادم گفتم اخ ایمان فک میکرد دروغ میگم امد بگیردم که دستم رو دید که رو پهلوم بود خونی شدع بود یهو داد زد بابا بیا دایی بزرگم امد گفت چیه که منو دید گفت چرا اینطور کردی حالا من داشتم میمردم ول نمی کرد هی سوال میپرسید که گفتم دایی ول کن تورو خدا بگو مامانم بیاد مامانمو که صدا کرد امد دید گفت این بخیه میخواد باید بریم بیمارستان رفتیم بیمارستانی که بابا توش بود مامانم تو راه زنگ زده بود رفتیم تو حیاط بیمارستان بود کمک کرد با دایی بردنم تو یه اتاق یه دکتری امد زخمودید که مردم بعد گفت چیزی نیست انقدر عمیق نیس با چند تا بخیه حل میشه که خودم میزنم مامان و دایی رو فرستادن بیرون ولی بابا پیشم بود میخواستن زخمو که بشورن بابا با یه پرستار منو گرفته بودن یعنی به قدری میسوخت هوار میکشیدم دیگه بیحس که کردن بخیه زدن فقط بعضی وقت ها میسوخت که تموم شد پانسمان که کردن من دیگه حال نداشتم سردم بود لرز کرده بودم بابا که فشارم رو گرفت رو ۸ بود گفت سرم بیارن سروم رو هم وصل کرد بهتر شدم که بابا گفت امپولات رو بزن بعد برو پرستار با دوتا امپول امد که بابا گفت خودم میزنم دایی کمک کرد به پهلو چپ شدم یکم شلوارم رو داد پایین پنبه کشید فرو کرد درد نداشت کشید بیرون دومی رو زد که یکم درد داشت ولی چیزی نگفتم تموم شد یکم با پنبه ماساژ داد کمک کرد بلند شدم دیگه مامان وایساد چون شیفتش بود من با دایی برگشتیم خونه اخر شب بابا اینا امدن دنبالمون رفتیم خونه که نصفعه شب دوباره تب کردم و امپول زدم بعد چند روز بعدش زخممو که بابا داشت پانسمان رو عوض میکرد میگفت درد اینا نداری گفتم چرا زخمه خیلی درد میکنه گفت عفونت کرده مجبورم کرد پینی بزنم دو روز که اونا هم زد ☹ دیروز هم بخیه ها رو کشید درد نداشت
دوستون دارم فعلا