درود به همه عزیزان😙
فرزاد هستم فکر نمیکنم نیاز به معرفی باشه😉
این روز ها آنقدر سر ام شلوغ شده بود که حتی وقت نفس کشیدن هم نداشتم😅
میخوام خاطره دومین آمپول مربوط به کمرم و بگم(بله من جلوی دایی تسلیم شدم و در نهایت مظلومیت آمپول را تزریق کردم😅)
از فردا اون روز میگم که از درد دمر خوابیده بودم از خواب که پاشدم کمرم خیلی درد میکرد....😓
سانیا را صدا کردم اونم اومد تو اتاق گفت عه سلام بیدار شدی؟جانم؟
+کمرم.....😢
_جان دلم درد میکنه قربونت برم؟❤
+آره خیلی😔
_عزیزم الان دایی و صدا میکنم اروم میشه صبر کن
+مگه دایی اینجاستتت؟
_اوهوم و رفت بیرون
حالا من با خودم گفتم فرزاد خاک تو سرت خودت رفتی برای استقبال امپول😅
دایی اومد تو اتاق با آمپول اماده😭😭😭😭😭
دایی:فرزاد جان آماده شو
من: دایی به خدا درد داره😢
دایی: فرزاد یادم میاد دیشب کلی با هم چونه زدیم سر آمپول ات😪
(دیشب فقط یک ساعت با دایی حرف زدم بیخیال آمپول بشه که نشد😔 )
سانیا:دایی خب مگه زور عه نمیخواد بزنه😁
دایی:باشه بیا بریم بیرون😎
اول دایی رفت سانیا هم به من یک چشمک زد😍و دوید بیرون منم یک ذره تو همون حالت دمر موندم😂😂دیدم نخیر نمیشه اینجوری پاشدم یک ذره راه رفتم و بعدش رفتم ناهار خوردم😋
بعد ناهار رفتم بخوابم با صدای گریه سانیا از خواب بلند شدم😓
اروم از رو تخت پاشدم و رفتم تو سالن
سانیا نشسته بود پیش پدربزرگش و داشت گریه میکرد آقاجان هم بغلش کرده بود😍
رفتم پیششون
+سلام آقاجان چی شدی خانمم گریه چرا؟
اقاجان: سلام اقا وقت خواب؟😁 خانومت سرماخورده ماهان هم رفته دکتر بیاره😯
+کی سرماخورد من نفهمیدم😓
اقاجان:از دو سه روز پیش😓
که سانیا را بغل کردم و بردم تو اتاق با اخم داشتم نگاه اش میکردم که نگاه اش و ازم دزدید
+مگه قرار نبود مواظب خودت باشی سرمانخوریییی😠
_ببخشید😏
+پوففففففف.....
که بغل اش کردم و گفتم ببخشید داد زدم ولی آخه چرا مواظب نیستی عزیزم😞
هیچی نگفت.......
بعد از یک ربع دایی و با دوست اش اومدن
که سانیا خیلی ترسیده بود.....😔
گلو و گوش و سینه و همه چی را چک کرد و بعد چند تا سوال پرسید و یک چی به دایی گفت که دایی گفت نه بنویس
و دکتر گفت به پنیسیلین که حساسیت نداری؟😖
سانیا اروم گفت من آمپول نمیزنم😔
که منم اعصابم خورد بود و گفتم اقای دکتر شما هرچی میخوای بنویس به پنیسیلین حساسیت داره
گفت خیلی خب و شروع کرد نوشتن.....آنقدر نوشت که دو صفحه کامل پر شد و رفت بیرون بعد از یک ربع دایی با یک کیسه پر اومد خونه (البته بیشتر اش قرص و شربت بود☺)
که ساینا و سونیا (خواهر های سانیا که با سانیا میشن سه قلو😅😍)
اومدن تو و بعد کلی حرف رفتن پیش سانیا که بعد یک ربع با اخم غلیظ اومدن منو کلی دعوا کردن😁😅
دایی سه تا آمپول جدا کرد که ساینا و سونیا رفتن تو اتاق بعد آماده شدن آمپول ها من و دایی ام رفتیم تو ساینا با دیدن من اخم کرد ولی چیزی نگفت سونیا هم خواست بگه برم بیرون که ساینا اشاره کرد حرف نزنه ولی خدایی اخم غلیظ و داشت😉😅
سانیا سر اش و چرخاند و با دیدن من پاشد اومد سمتم هول ام داد به سمت در خروجی و داد زد سرم😓گفت برو بیرون دلم نمیخواد ببینمت برو بیرون اصلا از خونه بابابزرگ من برو بیرونن😞
منم خوب دلم شکست و اومدم از اتاق بیرون😏که آقاجان گفت ناراحت نشو بابا جان الان عصبانی هست دلش پره😣 گفتم نه آقاجان ناراحت نیستم
بعد یک ۳۰ ثانیه صدای گریه سانیا اومد بیرون😞بلند بلند گریه میکرد
و سونیا و سانیا هم هی میگفتن جان تمام شد تمام شد.....
که دلم طاقت نمیاورد و رفتم تو اتاق و نشستم پیش سانیا قربون صدقه اش میرفتم😙 اونم هی دستم و فشار میداد و گریه میکرد😢منم کمر اش و ماساژ میدادم که دایی در اش اورد و گفت هلاک کردی خودت و عزیزم😟

اونم گریه میکرد و میگفت دیگه نمیزنم😔دایی خندید و گفت تازه این کم درد ترین اش بود😢
وقتی نمیگی مریضی همین میشه
یک امپول خیلی بزرگ و برداشت😓و گفتم دایی این چیه؟
دایی این و بزنی از حال میره😢
دایی گفت فرزاد حرف نزن😒
آمپول و دوتا کرد و رفت بالا سر سانیا😟
سانیا زد زیر گریه اونم بلند بلند هی میگفت فرزاد نذار بزنه😢
که دایی آمپول و فرو کرد😰
سانیا یک جیغ بلند کشیدد که آقاجان اومد تو اتاق و به زور و دعوا آمپول کشید بیرون و دایی و فرستاد بیرون😐(آقاجان کلا رو نوه هاش خیلی حساسه مخصوصا دختر ها)
و منم سانیا را بغل کردم و آقاجان و ساینا و سونیا رفتن بیرون سانیا آنقدر تو بغلم گریه کرد که خوابش برد😍
منم گذاشتم اش رو تخت و رفتم بیرون که دایی تو گوشی اش بود و یاسین و مهدی (با جناق های عزیز😅😁) هم داشتن با هم حرف میزدن رفتم پیش دایی و گفتم افتخار صحبت میدید؟😅
دایی لبخند زد و گفت بله بفرما☺
گفتم دایی آمپول های سانیا لازمه؟
دایی:ضروری
اروم گفتم باشه و به فرش خیره شدم که یکی محکم زد رو شانه ام😐
سرم و چرخاندم سمتش که دیدم یاسینه
گفت داریم میریم گردش میای؟
+نه حسش نیست
_ایششش چقدر لوسی😒پاشو دیگه
+گفتم که نمیام
مهدی:اوه اوه فرزاد تا حالا عصبانیت ات را ندیده بودم😉
من:از حالا ببین
یاسین و مهدی:چته تو قبلا خیلی سرحال تر بودی خودت همیشه پایه گردش بودی و حالا میگی حس ات نی....
گفتم تروخدا دست از سرم بردارید حوصله ندارم😒
یاسین:به خاطر سانیا؟
من:اره😟
یاسین:بیا بریم میگیم تا نیامدیم کاری باهاش نداشته باشه
من:نه من برم دایی آمپول ها اش و میزنه😢😭
یاسین گفت باشه بدون تو خوش نمیگذره ولش...
یک ساعت یک ساعت نیم بعد سانیا از خواب بلند شد دایی هم آماده آمپول ها را برداشت و اومد تو اتاق😒شروع کرد به آماده کردن که سانیا را بغل کردم و گفتم زود تمام میشه زندگیم😘
اروم گفت اقایی درد داره؟
گفتم یک ذره
دایی یک دونه آمپول و آماده کرد و یاسین و بلند صدا کرد و من گفتم دایی یاسین و چی کار داری😐
یاسین اومد تو اتاق و گفت به به سانیا چطوری تو دختر؟ (یاسین پسرخاله سانیا است)
سانیا با بغض نگاش کرد
یاسین:جان دایی کاری داشتی؟
دایی:آره دراز بکش رو تخت😐
من و یاسین و سانیا با تعجب به دایی نگاه کردیم
دایی:فرزاد سانیا را ببر بیرون😐گفتم چشم و بردم اش تو سالن که یک دفعه دایی با صدای بلند ساینا و سونیا و مهدی را صدا کرد
با من رفتیم تو که دایی گفت میخوام بهتون آمپول زدن یاد بدم (واقعا تو این وضع همین و کم داشتیم😑) من:دایی تروخدا ول کن😐اصلا حوصله ندارم😟
دایی گفت هیسسسسسس😐 و گفت یاسین آماده شو مهدی با خنده گفت سونیا بیرون آمپول زدن پسر مردم دیدن نداره😂😂😂
سونیا رفتن بیرون و من موندم و مهدی و یاسین ساینا
یاسین آماده شد من و مهدی و ساینا هم بالا سرش😂
دایی همین طور که توضیح میداد شروع کرد به تزریق اش و بعد کشید بیرون و گفت یاد گرفتین؟ من و مهدی و ساینا:نه والا😅دایی:آفرین کند ذهن های دایی😝یک امپول دیگه آماده کرد😐و گفت یاسین این هم تحمل کن تمام شه
دوباره برای ما توضیح داد و اینا دیگه این بار یاد گرفتیم😁گفت خیلی خب برین بیرون دیگه😐رفتیم تو سالن و نشستم پیش سانیا دایی اشاره کرد ببرمش تو اتاق😞دست اش و گرفتم و بردمش تو اتاق که دایی با سه تا آمپول اومد تو😔
گفت فرزاد آماده اش کن😟
گفتم چشم و به سانیا یک لبخند زدم و گفتم دراز بکش عزیزم😙
اروم گفت بغل ات میشه بخوابم؟
به دایی گفتم گفت باشه خودم به پهلو خوابیدم رو تخت سانیا هم اومد تو بغلم داشتم با مو ها اش بازی میکردم که دایی اومد سمت مون و پنبه کشید سانیا ترسید و گفت نه دایی نزن😢دایی فرو کرد و گفت اروم باش عزیزم نفس بکش زود تمام شه....😔یک میل هم تزریق نکرده بود که سانیا شروع کرد بلند بلند گریه کردن😢منم هی میگفتم جانم جان تمام شد تمامممم....
دایی کشید اش بیرون و گفت تمام شد عزیزم😞بعدی را برداشت و گفت فرزاد دمر اش کن گفتم چشم و سانیا را دمر کردم که دایی آمپول و گرفت سمتم😓گفتم چی چی کار کنم؟
دایی:تو تزریق کن😶
من:حتماً. .... دایی چی فکر کردی؟ من اصلا دلم نمیاد آمپول زدن اشو ببینم چه برسه خودم بخوام بزنم😞
دایی گفت بدو فرزاد رسوب کنه درد اش بیشتر میشه ها😕
گفتم دایی مگه پنیسیلین فقط رسوب نمیکرد؟
دایی گفت فرزاد چرت و پرت نگو بدوووو😠
گفتم دایی لطفا😢
دایی:بگیر😒اروم آمپول و گرفتم یک دستمال کاغذی برداشتم همه اش و خالی کردم تو دستمال اون یکی هم برداشتم و خالی کردم لباس سانیا را درست کردم و بغلش کردم تند تند لباس از کمد در آوردم و گفتم آماده شو عزیزم بر میگردیم همدان و با اخم به دایی نگاه کردم و شروع کردم جمع کردن وسایل سانیا هم سریع لباس ها اش و عوض کرد تو این مدت هم همه داشتن مانع رفتن ما میشدن ولی سریع سانیا را بغل کردم و داشتم میرفتم پایین برگشتم سمت دایی و گفت متاسفم براتون و دویدم از پله ها پایین و سوار ماشین و به سمت همدان
.سانیا تو راه خوابش برده بود😍هوا خیلی سرد بود کت ام و در آوردم انداختم روش
گوشی ام و روشن کردم دیدم خیلی بهم زنگ زدن گوشی و دوباره خاموش کردم و نزدیک صبح بود رسیدم همدان سانیا را دلم نیومد بیدار کنم بغل اش کردم و بردم تو اتاق و خودم هم وسایل و یک ذره جابه‌جا کردم که صدای اذان و شنیدم پاشدم وضو گرفتم و رفتم سانیا را هم بیدار کردم و نماز را خواندیم
صبحانه را سانیا حاضر کرد و خوردیم منم رفتم بیرون تو راه تو داروخانه هر چی قرص بلد بودم مربوط به سرماخوردگی هستش و خریدم و بعد یکی دو ساعت رفتم خونه سانیا هم چند تا از قرص ها خورد و بعدش ناهار خوردیم و بعد ناهار داشتیم فیلم نگاه میکردیم من نشسته بودم رو مبل سانیا هم سر اش و گذاشته بود رو پاهام
حس کردم خیلی داغه دستم و گذاشتم رو پیشانی اش دستم انگار رفت زیر آب داغ😞
اروم سر اش از رو پام برداشتم بی حال بود😢اروم گفت اقایی میخوام بغلت بخوابم😙گفتم باشه زندگیم الان میام رفتم تب سنج اوردم گذاشتم تو دهنش تبش ۳۹:۶ بود😔
گفتم
خیلی داغی که نفس😢
بی حال گفت اقایی خیلی سرده😞
گفتم الان برات پتو میارم عزیزم🙂
رفتم دو ت

ا پتو آوردم انداختم رو اش و بوس اش کردم و گفت الهی دورت بگردم بریم دکتر؟
با بغض نگاه ام کرد😢گفتم اینجوری نکن دیگه🙂پاشو لباس بپوش بریم دکتر حال زندگی من خوب بشه😘با بغض گفت نریم لطفا...😢گفتم باشه گریه نکن فقط
یک ربع دیگه خوابش برد😍منم دفترچه سانیا را برداشتم با آمپول خودم آماده کردم بیدار شد بریم دکتر😞 (آنقدر درگیر شدم اصلا کمرم و یادم رفت😅)
یک ساعت یک ساعت نیم بعد از خواب بیدار شد😄گفتم سلام زندگیم😉
اروم گفت سلام و نشست رو مبل لبخند زدم و گفت پاشو میخوایم بریم یک جایی♥
_کجا؟
+دکتر
_باشه😢
لباس آوردم پوشید و آماده شدیم و تو راه بودیم گفت اقایی..
+جان
_یک چی بگم نه نمیگی؟
+بگو عزیزم
_اگه آمپول داد..
+خب
_میشه خودت بزنی😪
+نخیر فکر اش هم نکن
_تروخدا😢
+نهههه
_لطفا
+نههه
_جون سانیا
+نههه
دیگه هیچی نگفت....😢
رسیدیم اونجا و پیاده شدیم(اینم بگم رفتیم بیمارستان ای بخش کرونا ای نداشته باشه)
رفتیم تو بعد یک ربع ۲۰ دقیقه نوبت امون شد
بعد معاینه اومدیم بیرون سانیا نشست رو صندلی منم رفتم دارو بگیرم برگشتم دیدم نیست😒زنگ زدم بهش رد داد😪رفتم دنبال اش با ماشین همه جا را گشتم فکر کنم😞رفتم خونه خودشون نبود خونه مامان بابام نبود خونه خودمون نبود آموزشگاه نبود خلاصه دیگه خسته شدم هم نگران😢زنگ زدم بهش جواب نداد ویس دادم براش :زندگیم خیلی نگرانتم بگو کجایی عزیزم بیام دنبالت😞
بعد یک ربع جواب داد به یک شرط
+جانم بگو
خودت بزنی آمپول ها را😪
+باشه عزیزم کجایی؟
_خونه مامان جون (مادربزرگم🙂)
گفت باشه رفتم دنبالش سوار ماشین شد و اروم گفت سلام😔
+به به خانوم خانوما😒از دست من فرار میکنی اره؟
_ببخشید😢
+نخیر بخشش در کار نیست 

راه افتادم سمت بیمارستان رسیدیم به در اش زد زیر گریه و گفت نه بریم خونه لطفا
+هیسسسسسس سانیا صدا نشنوم که بدجور عصبی اما😢
دست اش و محکم گرفتم رفتیم سمت تزریقات تو تمام مدت هم داشت التماس میکرد😞
آمپول و دادم دست پرستار و گفتم این آمپول برای منه و اینا برای ایشون (به سانیا اشاره کردم)
گفتم اول من میزنم گفت باشه بفرمایید (تزریقات مردا و زن ها با هم بود) دراز کشیدم رو تخت و سانیا هم داشت گریه میکرد...
گفتم سانیا کاری نکن دعوا مون بشه ها😔
پرستاره اومد تو و پنبه کشید و فرو کرد منم چشام و رو هم فشار دادم تا تمام شد و رفت بیرون منم لباس امو درست کردم و پاشدم نشستم گفتم سانیا بدو بخواب😔
با بغض نگاه ام کرد😪
گفتم بدو عزیزم فایده نداره😢
گفت حداقل خودت بزن خواهش😢
با اخم:سانیا من اصلا هیچی یاد نگرفتم به خدا
دراز کشید رو تخت ولی دمر نخوابید😖
گفتم عزیزم قشنگ بخواب🙂
با بغض گفت بریم خونه😢
گفتم خانومی آمپول و زودی بزن بریم خونه🙂
دمر خوابید☺
پرستاره اومد گفت خوشگل خانم شل کن عزیزم😍
که سانیا اروم اروم شل کرد پرستاره فرو کرد که سانیا با بغض گفت فرزاد ایییی😢رفتم سمتش و گفتم جانم خانوم من الان تمام میشه😍
پرستاره کشید بیرون و بعدی هم در چند ثانیه تزریق کرد و کشید بیرونن😍🙂
سانیا از تخت بلند شد چشمک زدم و گفتم این بود امپولی که انقدر ترسیدی😅چشم غره بهم رفت😀و گفت قهرم باهات😆
راه افتاد سمت ماشین منم پشت سرش😉نشست تو ماشین منم نشستم و راه افتادم سمت خونه تو راه اصلا حرف نزد....😞
دیگه بگم رسیدیم خونه و اینا.....😀
سانیا هم تا سه روز اش باهام قهر بود😞

اوفففف خیلی طولانی شد😅

پ.ن عیدتون مبارکککک😍❤

پ.ن امیدوارم هر جا در این کره خاکی هستید حال اتون خوب باشه ❤ و لبخند بر روی لب ها تون

لبخندتان پایدار
یا علی