خاطره بیتا جان
سلام بیتا هستم چند روز قبل از عید تولدم بود الان ۲۷ سالمه متاهل هستم و یه پسر۴ ساله دارم😊
چندماهی بود چند روز مونده به عادت ماهیانهم تب و لرز میکردم شب تا صبح روزش خوب بودم فقط تو خواب اونجوری میشدم بعد از اتمام عادت هم خوب میشدم تا اینکه این سری بعداز اتمام عادت هم خوب نشدم😐 خودمم دقیقا میدونستم چمه من هرموقع که بدنم بیش از اندازه ضعیف میشه اینجوری میشم که با خوردن مکمل ها خوب میشم ولی اینبار خوب نمیشدم رفتم دکتر و ازمایش و...
خلاصه تجویز دکتر این بود هر دو هفته یکبار امپول نروبیون بزنم😢همسرجان داروهارو گرفت اورد برام گفت اماده شو امپولتو بزنم رفتم تو اتاق رو تخت دراز کشیدم با خودم میگفتم فقط یه لحظهس زود تموم میشه نترس قوی باش ایندفعه سعی کن صدات درنیاد شوهرم اومد گفت عزیزم یه کم تغذیهتو بهتر کن با غذا ویتامین به بدنت برسون نه امپول سعی کن چیزای مقوی بخوری پاشدم نشستم گفتم اره راس میگی ولش کن امپولو نزنم غذا خوردنمو درست کنم 😬 گفت امپولتو که باید بزنی از همین الان که یهو با یه غذا خوردن خوب نمیشی زمان بره دراز بکش
دراز کشیدم😔لباسمو اماده کردم گفتم تروخدا زود تزریق کن سوزن تو پام زیاد بمونه دردم میاد تکون میخورم حاضرم دردش یه لحظه زیاد باشه تا کم کم
شوهرم گفت باشه عزیزم پنبه کشید من دستمو گاز گرفتم امپولو فرو کرد دردم اومد🥺ولی چیزی نگفتم یه کم تحمل کردم ولی دیدم دردش وحشتناکه داد زدم اییییییی درد داره بسسسسه دیگه نمیخوام شوهرمم میگفت الان تموم میشه عشقم یه کم تحمل کن تا کشید بیرون😭شروع کرد ماساژ دادن گفتم خیلی بدی مگه نگفتم یهو تزریق کن چرا اینقدر اروم اروم تزریق کردی اینجوری خیلی دردم اومد😭
گفت اگه یهو تزریق میکردم جیغ میزدی همه همسایه ها هم صداتو میشنیدن😑 ولی عوضش اون شب خیلی راحت خوابیدم دیگه تب و لرز نکردم دیگه هم نروبیون نزدم😶
نمیدونم چرا ترسم از امپول روز به روز بیشترمیشه واقعا نمیدونم چه جوری با ترسم کنار بیام الانم سرما خوردم امروز که شوهرم خواست منو ببره دکتر یهو از ترس امپول و پنی سیلین دلپیچه و شکم درد گرفتم تا این حد😐البته خداروشکر کار به پنی سیلین نکشید دکتر داروی خوراکی داد و یه دونه نروبیون🙃که نزدم
برای همه سلامتی و ارامش ارزو میکنم سال خوبی داشته باشین