سلام من نازنینم دیگه به معرفی نیاز ندارم بریم برای خاطره:

{این مال عید امسال هست یعنی۱۴۰۰} میخواستیم برین پیش مادر بزرگم اینا قبل از اینکه بریم اونجا یکم حساسیت فصلی داشتم برای یکم حالم ناخوش بود مامانم فهمید و گفت 
دخترم حالت خوبه
اره
الکی نگو
الکی نمیگم
بیا بریم دکتر
نه نمیخوام
بیا😠😠😠
نمیخوام مگه زور
باشه ولی حالت بدتر میشه نگی نگفتی میخواستیم بریم  حرکت کنیم بریم که من یهو حالم خیلی بد شد بابام گفت اول بیا بریم دکتر بعد بریم  نه نمیخوام حالم خوبه ولم کنید دیگه یک سرما خوردگیه سادست  باشه  حرکت کردیم رفتیم خونه مادربزرگم اینا ما اولین نفرا بودیم همه داشتن میومدن خاله مرضیه هم اونجا بود خاله مرضیه اومد نگام کرد و گفت 
نازنین چیشده 
هیچی 
یک چیزی شده بگو
هیچی یک حساسیت فصلی چیز خیلی خاصی نیست
باشه ولی اگه حالت بدتر شد بگو 
باشه
مریم هم اونجا بود {مریم دختر خاله مرضیه هست مریم ۱۹ سالشه} منو مریم هم یکم گپ  کار های دخترونه کردیم  دیدم خاله مرضیه داره با مامانم حرف میزنه مامان بزرگ اومد و گفت
نازنین عزیزم سرما خوردی 
نه مامان بزرگ حالم خوبه 
از چهرت معلومه خوب نیستی 
حالم خوبه فقد حسلسیت فصلی هست
باشه
این جایی هارو من می برم 
باشه ببر
چایی هارو بردم پخش کردم بعد رسیدم به خاله مرضیه و مامانم و خاله مرضیه گفت نازنین بیا بریم تو اتاق معاینت کنم وسایل تو ماشینه من میرم تو ماشین اونارو بیارم 
من خوبم خاله 
حرف نباشه😤😤😤
باشه
خاله رفت تا وسایل رو بیاره منم رفته بودم حکم بازی کنم وصت بازی بودم که خاله مرضیه اومد  و گفت بیا بریم
منم رفت  تو اتاق درو بستم خاله گفت
بیا دراز بکش 
منم دراز کشیدم 
ازم سوال کرد جواب دادم معاینم کرد و دارو هارو نوشت و مثل همیشه دارو هارو داد به بابا باباهم رفت بگیره منم رفتم ادامه بازی بابام دارو هارو گرفت و اورد و توش کلی امپول بود خاله سمیه اینا هم قرار بود فردا بیان منم جبور شدم برم تزریقاتی درمانگاه هوا بارونی بود ماهم رسیدیم درمانگاه رفتیم اونجا یک بچه دیگه  هم اونجا تزریق داشت بعد من یکم پام میلرزید رفتم اونجا کمر بندمو باز کردم و  دمر شد بابامم شلوارمو کشید بعد زنه گفت شرمنده یکم طول میکشه بابام هم پتورو کشیید روم یکم گذشت بعد بابام رفت رو صندلی پشت پرده رو صندلی نشست بعد صدا جیع دختر بچه میومد بعد  اومد بیرون دستاشو شست و اومد و داشت امپولا رو اماده میکرد و پرسید به پنسیلین حساسیت دارید گفتم نه گفت باشه اومد پتورو کشید پایین و گفت اماده باشید پنبه کشید و امپولو محکم فرو کرد جیغ کشیدم داشت فرو میکرد مگفتم آههههههههههه کشید بیرون پنبه کشید و محکم فرو کرد جیغ کشیدم و دوباره پنبه گذاشت بابام اومد تو و خواست شلوارمو بکشه بالا که گفتم نمیخوام پتورو گذاشت شلوارو پوشیدم و رفتیم خونه مادر بزرگم شب خوابیدیم خاله سمیه اینا هم اومده بودن  بعد اون کیسه امپولارو داد دست خاله سیمه و گفتم
اونا برای کین
برای شما
منکه دیروز زدم
بازم داشتی بقیشو فردا بای  میزدی منم رفتم تو اتاق یک بالشت گرفتم  بعد مهدی و خواهر اومده بودن تو اتاق من گفتم برید بیرون 
نمیخوایم میخوایم ببینیم خاله سمیه هم گفت باشه مریم هم اومده بود و گفت اینجا چیکار میکنید  
داریم نگاه میکنید تو هم بیا 
خاله سمیه هم منو دمر کرد و شلوارمو کشید پایین بعد داشت اموزش تزریق می داد منم مدل بودم بعد  گفت اماده باش پنبه رو کشید و گفت امپولو اینجا میزنیم محکم زد جیغ کشیدم پنبه دوباره گذاشت گفت اینیکی دردش بیشتر تحمل کن پنبه کشید گفت اماده و زد سفت کردم گفت شل کن وگرن خیلی دردش بیشتر میشه دید شل نمیکنم داشت ادامه میداد داشتم داد میزدم گفت شل کن منم داشتم یواش یواش سعی میکردم شل کنم گفت تموم شد کشید بیرون خاله سمیه داشت یکم توضیح میداد شلوارمو کشیدم و رفتیم بیرون 

امیدوارم خوشتون امده باشه😘😘