خاطره یلدا جان
سلام دوستان بار اوله که دارم خاطره مینویسم.
اسمم یلداس و متاهلم و یه پسر دارم و شوهرمم فقط آمپول زدن بلده چون خودم یادش دادم دستشم خیلی سبکه یعنی پنیسیلین و نروبیون که میزنه اصلا متوجه نمیشی بریم سروقت خاطره:
یه روز از خواب بیدار شدم و دیدم یکی از دندونام شکسته محلش ندادم بعد چند وقت درد میگرفت و ول میکرد بازم محلش ندادم تا اینکه یه شب قشنگ درد گرفت و از هرچی مسکن و میخک و زردچوبه و اینا استفاده کردم فایده نداشت تا صبح بیدار بودم شوهرم صبح میخواست بره سر کار دید بیدارم کفت چیزی گذاشتی تو دهنت؟رفتم تو آینه دیدم لپم باد کرده خودم خوفیدم
جمعه هم بود از شانسم هیچ جا باز نبود تا شنبه صبر کردم و صبح رفتم مطب دکتر تا دید گفت معلومه خیلی عفونت داره 8 تا آمپول پنیسیلین 800 نوشت هر 12 ساعت میزنی اومدم خونه و شوهرم زنگ زد گفت چکردی گفتم قراره آبکش بشم از دستان مبارکت فهمید منظورمو منم گریه ام گرفت و پشت تلفن آرومم کرد عصری ساعت 6 پسرم خوابید و یهو دیدم شوهرم رفت سراغ آمپولا گفتم نه ولش کن خودش خوب میشه ولی گوش نکرد و آماده اش کرد خوابیدمو شلوارمو درست کردم زد خیلی درد نداشت ولی آخرش اشکم دراومد رفت دستمال گرم آورد گذاشت روش خوب بود دردش کم بود گذشت و شب خوابیدیم صبح بود که دیدم شوهرم میگه یلدا پاشو موقعشه تو خواب و بیداری گفتم موقع چی گفت آمپوووولت دیگه نگاه به ساعت کردم 5:30صبحه دلم واسه خودم سوخت همونجوری شلوارمو درست کرد و زد بازم درد نداشت ولی از آممول 3به بعد دیگه خیلی درد داشت خلاصه میکنم امپول آخری دیگه از قبلش گریه و شیون بود که شوهرم منو روی پاهاش میخوابوند و میزد .
ممنون که خوندید و ببخشید طولانی شد