خاطره معصومه جان
سلام دوستان
امیدوارم حالتون خوب باشه و سالی عالی پیش رو داشته باشین من معصومه هستم ۲۷ سالمه
میخواستم یکی از خاطرات که چن روز پیش برام پیش اومد رو براتون بگم
من دانشجوی پزشکی هستم و همسرم پزشک هستن
امسال اولین عید پس از ازدواجمون بود که رفتیم تبریز
هوا بشدت سرد بود و منم بی احتیاطی کردم و خلاصه مریض شدم
اول که نمیخواستم خودمو مریض نشون بدم
ولی دیگه مهدی (همسرم ) فهمید و معاینه کرد و نسخه نوشت
داشت نسخه مینوشت ازش خواستم آمپول ننویسه ولی از اونجایی که حالم زیاد میزون نبود و باید زودی اوکی میشدم
نوشت اونم سفتریاکسون (نمیدونم زدید تا الان یا نه ولی امیدوارم نصیب نشه)
خلاصه رفت دارو رو گرفت و آورد
من یجوری خودمو نشون دادم ک اصن نمیترسم
ولی اون میخندید و میگف الکی اظهار نترس بودن نکن
خلاصه امپولو اماده کرد و اورد من دراز کشیده بودم
وقتی پنبه رو کشید گریم شروع شد (چون میدونستم چقد درد داره )
هیچی از جام بلند شدم یه مقدار ناز کردم براش 😂
اونو نازمو کشید گف بخواب عزیزم
خوابیدم دوباره پنبه رو کشید و نیدل رو وارد کرد
وقتی داشت امپولو میزد فقط داد میزدم 😂🤦♀️
تموم شد بالاخره و بعد خوابیدیم کنار هم 😂
اینم شد اولین مسافرت مشترکمون ❤
امیدوارم سلامت و تندرست باشید