خاطره معصومه جان
سلام ✋
امیدوارم حالتون خوبِ خوب باشه
معصومه هستم (فک کنم به معرفی بیشتر نیاز نباشه)
من هنوز درد اون سفتریاکسون تو وجودمه 😂
دیروز تصمیم گرفتم تلافی کنم 😊
بعد مهدی که اومد خونه
حالش خوب بودا ولی هی بهش میگفتم چرا اینطوری هستی چرا بیحالی وخلاصه سر به سرش میذاشتم 😂
گذشت دیدم حرفام روش تاثیر گذاشته 😂
خودشم میگه آره واقعا احساس میکنم خسته ام
دیگه هیچی
گذشت تا شب موقع خواب شد 😂
دیدم اینطوریه بهش پیشنهاد نوروبیون دادم 😂
اولش چنان یکه خورد گف نه خوبم 🤣
گفتم کجا خوبی معلومه خسته ای 😅
گفت نه خستگیم با خواب برطرف میشه
گفتم نه 😊
گفتم خودتو آماده کن تا من برم آمپولو آماده کنم 😂
بعد گرف خوابید من رفتم آماده کردم اومدم 😂
دیدم مقاومت میکنه چجورشم
اولش خوب بود دراز کشید منم پنبه رو کشیدم اومدم نیدل رو وارد کنم دیدم یه جا خالی داد 😂
خودم موندم یه مقدار ناز کرد
بعدش گرف خوابید
بعد بهش گفتم تو بهم سفتریاکسون زدی اینقد کولی بازی در نیاوردم بعد تو برا یه نوروبیون چرا اینکارارو میکنی😂
خلاصه خوابید منم شروع به زدن کردم 😂
فک نمیکردم اینقد بترسه
تموم شد اصرار کرد ماساژ بدم جاشو 😅
هیچی بعدشم خوابیدیم 😊
در کل نوروبیون آمپول خوبی هست با این حال که میدونم دردش زیاده ولی آدمو سرحال میکنه😂
سلامت و پایدار باشین 😊
یا علی ✋