خاطره مریم جان
سلام به تمامی عزیزان من مریم ۳۰ ساله هستم میخوام بگم من چرا اخر خاطره نوشتم ته تغاری پاییز من نه فقط ته تغاری خوانواده هستم بلکه ته تغاری اذر وته تغاری پاییزم🍁🍂
وخیلی خیلی ممنون وسپاس واسه کسانی که واسه بنده حقیر نظر گذاشتند خب ادامه خاطره (علایم دست چپ من فقط خارش وجوش های درد ناک بود اوایل) وقتی به دکتر متخصص داخلی رفتم با یه فرشته مهربون ملاقات کردم این قدر مهربونه که نمی تونم توصیفش کنم وقتی همه علایم گفتم واسم ازمایش نوشت من هم واسه اولین بار حس کردم انرژیم یه هو تموم شد پاهام سست شد از همون جا استرس منو گرفت که خانم دکتر متوجه شدن وبا ارامش منو دلگرم کردن وقتی از مطب اومدیم بیرون مامانم قربونش برم گفت یه راست میریم ازمایشگاه که خدا شکر ازمایشم باید ناشتاواول صبح باشه که ازمایش کوفتی به روز بعد موکول شد من تمام اون روز وشب اصلا نخوابیدم تا اینکه صبح منو مامان راهی ازمایشگاه شدیم اونجا اونقدر شلوغ بود که فقط دلم می خواست زود کارمون تموم شه من یه عادتی دارم که از مکان های شلوغ خیلی بدم میاد ومتفرم تا اینکه نوبتمون شد خانم خونگیری وقتی منو دید گفت دراز بکشید چون خیلی استرس دارید وقتی دراز کشیدم تمام بدنم به وضوح مژ لرزید اون خانمه هم خیلی ریلکس گاور بست چند بار پنبه کشید ( واقعا درد پنبه بیشتر از امپوله) بعد بایه سوزشی که تو دستم حس کردم که گفتم اخ گفت تموم (البته من چون خیلی لاغرم رگ هام خیلی معلومهتو خونگیری اذیت نمیشم) من هم این قدر خودم لعنت کردم به خاطره استرس زیاد اما ای دل غافل من تا به امروز که ازمایش میدم همون استرس دارم تو زمانی که ازمایش جوابش در بیاد من دندون درد بدی گرفتم و واسه اولین بار با پدر عزیز تر از جان رفتم دندون پزشکی که دکتر بعد معاینه گفتن یکی از دندوناش عصب کشی میخواد توی جلسه اول فقط دندونم خالی کرد وهفته بعد هم اونو پر کرد که من هم واسه امپول بی حسی ومراحل کار دندنم بدنم می لرزید که اقای دکتر هر چند دقیقه کار وول می کرد وبا من حرف میزد(اگه این حرفو بزنم شاید باور نمیکنید من هر دکتری که میرم یکیشون از یکیشون مهربون تر ) تاکار دندونم تموم شد دکتر هم واسه نوبت بعدی چند بسته قرص ویه دونه امپول نوشت وقتی که دارو ها گرفتیم مامانم اصرار کرد باید الان اونو بزنی( من گفتم که دندونم دومرحله بود یه مرحله با بابام رفتم نوبت دوم با مامانم چون مامانم توی تمام طول بیماریم منو تنها نمیذاشت ومیگه وقتی بری دکتر من تو خونه اصلا نمی تونم بشینم به جز وقتی مریض باشن ومن هم نمیزارم مامانم تنهایی بره جایی مخصوصا اگه بیمار بشه ما خیلی بهم وابسته هستیم ) من چون نزدیک سع ساعت کار دندونم طول کشید و استرس زیادی متحمل شدم باداد به مامانم گفتم مامان تمومش کن من امروز به اندازه کافی خسته شدم اونم بنده خدا حرفی نزد تا اینکه وقتی رسیدیم خونه با چندتا بوس وبغل حل شد البته مامانم اینقدر زرنگه که باشرط امپول زدن اشتی کرد روز بعد راهی قتلگاه شدیم وقتی بوی الکل به دماغ خورد احساس کردم قلبم از گلوم پایین اومد اخه من واسه اولین بار توعمرم تمپول میزدم( اخه دکتر های متخصص پوست نه ازمایش ونه امپول واسم نوشته بودن) پرستار وقتی امپول اماده میکرد من بدون روحم انگار داشتم راه میرفتم وقتی هم اماده شد م ورستار بالا سرم بود با یه حالت مظلومی بهظ گفم اروم بزن که واقعا دلش واسم سوخت گفت حتما عزیزم باز هم همون یه سوزش حس کردم که پرستار گفت تموم شد عزیزم اونجا واقعا از ته دلم یه نفس راحت کشیدم که توی تمام عمرم نکشیده بودم اسم امپول هم تا حالا نمیدونم چی بود ( به خیال خودم فک. میکردم که این اخرین امپول واخرین ازمایش بود ولی من به خاطر التهابی که اعضا بدنمو یکی یکی احاطه میکنه سالی نزدیک ۳ یا۴ بار ازمایش میدم وماهی هم ۴یا۵تا امپول میزنم چون التهابم خیلی بالاست دیگه خودم اسم امپول هام به دکترام میگم بتامتازون٬ ب کمپلکس٬ نوربین٬ ب ۱۲ و واسه فشارم که همیشه خدا بالا یه سرم
اگه خاطرم دوست دارید ادامشو هم مینویسم ببخشید که وسط خاطره اصلی رفتیم سراغ خاطره فرعی چون من زیاد ازمایش وامپول وسرم زدم خاطرشون زیاد جذاب نیست ولی اگه دوست داشتید ادامشونو مینویسم
با افتخار ته تغاری پاییز