خاطره دلوین جان
خاطره سلام دوستان ، دلوین هستم ۱۵ سالمه در استانه ۱۶ سالگی اولین باری هست که خاطره میزارم یک سالی میشه خواننده خاموش وب هستم . ما تو خانواده خیلی پزشک داریم متاسفانه😨 این خاطره که میخوام بگم مربوط میشه به یک سال پیش
خاطره :
صبح ساعت ۵ و ۳۰ از خواب بلن شدم پریدم تو حموم اومدم بیرون ساعت ۶ بود ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه سرویس میرسید من یه عادتی دارم که همیشه مدیر و ناظم و معلما در گیرن اینه که باید تو مدرسه خاص ظاهر بشم😂 بنابر این موهامو سشوار کشیدم خامه ای درس کردم یه برق لب زدم و فرمژه که گیر ندن بهم مانتو شلوارمو پوشیدم پریدم بیرون دیدم که پدر گرامی نشستن دارن با لب تاب کار میکنن یه سلام گرم دادم بهشون بابام که نگا به سر تا پام کرد یه نگا از سر تاسف😂 گف سرده یه چی بپوش منم دیدم تیپم بهم میخوره بی توجه به حرفش رفتم پایین😏 دیدم سرویسم اومده ( من بابام میخواست برام سرویس شخصی بگیره نذاشتم با دو سه تا از دوستام باهمیم 😉)
سلام گرم به همه دادم اونام با اومدن من انرژی گرفتن فلشمو در اوردم اهنگ گیلاس سلطانو گذاشتم ( تتلو🤤) دوستامم شروع کردن به هم خوانی😂😂
رسیدیم به مدرسه فلشو کندم اومدم پایین دیدم به به جمع خرخونا یه گوشه جمعه گفتم نیس منم خیلی خرخونم برم پیششون 🤣 تا رسیدم همه بلن شدن دست و سلام و اینا...
تا با صدای نکره خانم ... ( ناظم) رفتیم سر صف و بعد سر کلاس..
سر کلاس انقد مسخره بازی در اوردم که معلممون از فرط خنده داشت پاره میشد😂🤣
کلا نمک کلاسم یه روز نباشم کلاس میپوکه😉😎
بعد از مدرسه به دوستام گفتم کیا پاین پیاده بریم ، هستی و ستایش گفتن ما
ستایش جزوه اکیپ دوستامونه😀
گفتم پ بریم
ما یه مغازه رو به روی مدرسه داریم به دوستام پیشنهاد دادم بریم اون تو ستایش یه پاکت سیگار بداشت گف دلفینی ( دوستام میخوان اذیت کنن بهم اینجوری میگن🤣) گفتم جون گفت جونت بی بلا فندکت پیشته
بنده یه فندک معروف دارم روش نوشته d خیلی خوشگله 🤩 گفتم اره پیشمه گف باش بعدشم که لواسک و ترشک و اینا🤤 اومدیم بیرون یه شاسی بلند سیاه وایساد جلو پامون شیشه رو داد پایین دیدم به به یکی این جوجه تیغیا🤣🤣 گف دلوین بپر بالا کارت دارم حالا ما همه چشامون عین نلبکی شده بود 😆 گفتم شما ؟ گف من تو رو میشناسم تو منو نمیشناسی بیا کارت دارم گفتم دوستام گف پوففف بیاین بالا مام پریدیم بالا حالا ستایش و هستی داشتن میلرزیدن نبره یه بلایی سرمون بیاره🤣🤣 من گفتم خو حرفتو بزن گف تو تولد محمد ( رفیقم ) دیدمت از ممد پرسیدم مدرستو بیام باهات حرف بزنم درخواست بدم شاید قبول کردی گفتم مردک بیشعور بزن کنار ببینم گف وایسا هنو حرفام تموم نشده که یه داد زدم ستون ماشین لرزید الان کدوم گورییییی داری میری؟ گف باشه ببخشید داد نزن ادرس بده بریم خونتون ستایش زودتر از من با استرس گف خیابون ....( ادرس خونه ما🤣🤣)
گفت : باشه بریم
تا برسیم یه بند زر زد اخرش گفت نظرت
منم یه پنجاه تومانی از جیب مانتوم در اوردم انداختم تو صورتش گفتم مرسی که رسوندی من نظرمو همون اول گفتم بعدم اومدم پایین ستایش و هستیم پریدن پایین 😀 گفتم بریم خونه ما دوتایی گفتم یسسس🤣🤣 منم پش بندش گفتم کوفت تارف زدما😂 ستایش گف خو اجی تارف اومد نیومد داره 😑 😂😂 بلاخره راهی خونه ما شدیم رسیدم دیدم مریم خانم ( خدمتکارمون ) داره کارا رو انجام میده یه سلام گرم دادم بش بچه ها رو بردم بالا اتاقم لباسامو عوض کردم ستایش و هستیم یه دس از لباسامو پوشیدن 😂😂 رفتم پایین ظرف بیارم خوراکی بخوریم دیدم مریم خانم داره غذا میپزه یه طرفو پر از چیپس و الوچه و اسنک کردم گذاشتم رو غذا خوری به مریم خانم گفتم برای شماست گفت مرسی دخترم من : خواهش😉 بعد تا ساعت پنج با بچه ها گفتیم و خوردیم و خندیدیم اونام خانوادا هاشونو در جریان گذاشته بودن خونه ما مشکلی پیش نیاد😑
خلاصه جونم براتون بگه که اینا جمع کردن رفتن حالا من تب کرده بودم معدمم داغون 😖 رفتم یه ژلوفن برداشتم خوردم اومدم خوابیدم تا ساعت ۹ با صدای دادیار ( داداشم ) بیدار شدم گف بلد شو ببینم تب داری😤 بلند شدم رفت کیفشو اورد من بلد شدم گفتم خوبم بابا ولم کن 😨 ( من و دادیار خیلی باهم صمیمی هستیم البته من یخوده از دادیار حساب میبرم😆)
گف دلوین میام میزنم دهن مهنتو پیاده میکنما بشینننن😤 گفتم خو چرا هاپو میشی🥺معاینم کرد اخماش حسابی تو هم بود 😑 با داد گفت امروز چرااا پیاده اومدی خونه هان ولگردی هات خوش میگزره😑( چقد راجبم مثبت فکر میکنن😂) منم گفتم هوشه وایسا باهم بریم اولا من با چن تا از دوستام باهم بودم دوما ب ت هیچ ربطی نداره 😑 تموم شدن جملم مساوی بود با سوختن یه ور صورتم 🥺 تازه داشتم اپدیت میشدم که صدای نعره دادیار چهارستون خونه رو لرزوند (( حالاااااا به من ربطی نداره اره حالیت میکنم😑🤣)) بابام تازه رسیده بود اومد بالا گف چی شده دادیار همچیو به بابام گفت😑😖 دادیار رفت دارو هامو بگیره منم تو این مدت داشتم بررسی میکردم چجوری فرار کنم😑🤣 دادیار اومد تو اتاق با قیافه اینجوری😡 گفت برگرد منم با لرز خفیفی برگشتم😥 دادیار گفت دیگه نگم باید چیکار کنی چیکار نکنی🥺 سرمو به نشونه نه تکون دادم دادیار پنبه رو الکلی کرد چن بار کشید یهو فرو کرد 😣 بلند گفتم ارومممم گف باشه شل کن شروع کرد پمپ کردن جیغم رفت هوا😥 هعی میگفتم درش بیار جون دلوین درش بیار😥اونم گفت جونم تموم شد تموم شد دومیم که زد تب بر بود زیاد درد نداشت😣 ولی امان از سومی ننیدونستم چیه ولی تا تموم شه یه چن باری با عزراییل و میکاییل و ادم و حوا سلام علیک کردم 😨🤣 بعدشم رفت بیرون من هق هق میکردم ( بمیرم برا خودم)😨😂 دادیار رفت یه زره کمپرس کرد برام خدا خواهرشو براش نگه داره یه زره دردم اروم شد😉
خاطره ما به سر رسید😂😉
پ.ن : اگه خاطرمو دوس داشتین کام بزارین بازم خاطره بزارم
پ.ن : من بعضی قسمت های خاطره مو نذاشتم که زیاد نشه دلیل بر دروغ بودن خاطره نیست لطفا توحین نکنین
دوستار شما دلوین😉
(っ◔◡◔)っ ♥ Delvin ♥