خاطره معصومه جان
سلام به همگی
امیدوارم حالتون خوب باشه و تو این شرایط وخیم کرونا مراقبت کنین 😊
معصومه هستم 😊
ما چون تازه ازدواج کردیم بخاطر کرونا تا الان خانواده هامونو دعوت نکردیم خونمون
دیگه گفتیم معلوم نیس کی از شر این ویروس منحوس راحت شیم بخاطر همین پریشب خانواده مهدی اومدن خونمون
و دیشب خانواده من
خلاصه خیلی خسته شدم از کارای خونه 😑🥺
دیشب که فامیل ما اومده بودن خواهر بزرگترم که یه بچه داره اسمش زینب هس هم اومده بود 😍
من کلا عاشق بچه هام و اونا هم با من خوبن😂
خب بریم جای اصلی خاطره
بچه خواهرم از اول که اومده بود یه مقدار کسل بود و معلوم بود حالش خوب نیس ولی پیش ما مخصوصا مهدی به روی خودش نمی اورد 😂
کلا از مهدی میترسه چون یه بار براش امپول زده
از اونموقع باهاش بده 😂
هیچی خلاصه گذشت موقع شام هم زیاد شام نخورد اصن معلوم بود حالش خوب نیس
مهدی متوجه شد ولی به روی خودش نیاورد
تا گذشت بعد شام که نشستیم میوه بخوریم دیدم خود خواهرم به مهدی میگه آقا مهدی اگه میشه ببینین زینب چشه
مهدی گف باشه
رفت وسایل آورد زینب اول زیر بار نمیرف
بعدش خیلی قاطعانه به مهدی گف عمو مهدی من امپول نمیزنما
مهدی یه قول الکی بهش داد و معاینش کرد
بعد من ازش خواستم که چون اولین مهمونی خونه ما هست نذاره یه خاطره بد تو ذهن زینب بمونه ولی خب خداوکیلی حالشم بد بود
مهدی خیلی منطقی منو قانع کرد خواهرمم گف آش اگه صلاح میدونی بزنین هیچی مهدی چون به پنی سیلین حساسیت داره براش سفازولین نوشت و B complex خلاصه بزور خوابوندیمش
مهدی بهم گف تو بزن معصومه گفتم نه من واقعا نمیتونم بعد خودش رفت اماده کرد و اومد
زینب با گریه میگف عمو مهدی آروم بزن
مهدی گف چشم عزیزم زودی تموم میشه
اولی و زد این شروع کرد به گریه بعد گریه اش زیاد بلند نیس فقط با گریه تنش مث ژله میلزره 🥺😂
اولی رو زد دومی سفازولین بود و خلاصه بد درد داشت این تو دومی دیگه پاشم تکون میداد مهدی چنان عصبانی شد ینی فقط داد نزد روسرش 😂🥺
🤦♀️
وقتی تموم شد تا ۳ساعت بعدش اصن با هامون قهر بود تا گذشت کمکم دلشو بدست آوردیم 🤦♀️
ببخشید اگه طولانی شد 🙏
در پناه حق
یا علی