خاطره آرتا جان
سلام بچهها، من آرتا ام. ۱۹ سالمه.
رفتم دکتر برای حساسیتم. ۲تا آمپول داد که باید ۱۰ روزی یه بار بزنم
رفتم ۲تا آمپولامو خریدم و رفتم تزریقات رفتم تو تزریقات، پرسید آمپولات چیه؟ نشونش دادم دید وسایل دارم. پول رو دادم گفت برو حاضر شو و کیسه داروهامو گرفت ازم. رفتم تو اتاق.
یه ۲دیقه بعد، اومد تو اتاق. گفت حاضر شو دیگه. بعد من دیدم تخت تزریقات یه مقداری زیادی ب هم ریختس. یه نگاهی بهم کرد گفت سرپا میزنی؟ گفتم میشه؟ گفت اگه تکون نخوری میشه، حاضر شو. کمربندمو باز کردم. دیدم سوزن اول رو گذاشت و اومد پشتم وایساد. پنبه دستش بود. دستشو گذاشت، شلوارمو داد پایینتر و بعدشم شورتمو کشید پایین. سمت راستمو پنبه کشید و گفت پسرم نفس بکش و بلافاصله سوزن رو فرو کرد و تزریق رو انجام داد. سعی کردم صدام در نیاد ولی یه ذره پامو تکون دادم ک بالای باسنمو فشار داد گفت یواشش تکون نخور☹. بعد پنبه گذاشت روش و گفت آفرین پسر خوبب. درد که نداشت؟ گفتم یکم گفت خب اون یه ذره رو باید تحمل کنی که حالت خوب بشه دیگه. حالا هم روی پا راستت تکیه کن دومیتو سمت چپ میخوام بزنم. گفتم باشه. سرپا بودم یه ذره تکون خوردم شلوارم بیشتر اومد پایین. اومد پشت سرم دوباره و شورتمو از سمت چپمم داد پایین. گفت عزیزم، نترس و شل باش. گفتم بیشتر از این نمیتونم. گفت پس نفس عمیق بکش و تا کشیدم نیدل رو فرو کرد. فرو کردنش مشکلی نداشت تا وقتی که شروع کرد به تزریق کردن. خیلی درد داشت و شروع کردم آیییی گفتن که بلافاصله گفت میدونم عزیزم این درد داره الان تموم میشه و بعد ۷ ۸ثانیه سوزن رو خارج کرد از پام و گفت تموم شد ولی صب کن و ۲تا پنبه آورد و اول سمت راستمو گذاشت رو جای تزریق و شورتمو داد روش بعدشم همینکارو با سمت چپم کرد و شورتمو کامل داد بالا. گفت خب تموم شد. گفتم ممنون گفتش خواهش میکنم، آفرین که شل بودی و همکاری کردی.
منم یه ذره وایسادم و بعدشم شلوارمو درست کردم و رفتم