سلام به همگی
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟
خداروشکر که همه خوبین
ایشالله جوری باشین که هیچ جای دنیا پزشکی نباشه و دنیا با صفا تر از قبل بشه 🤲🏻🤲🏻😊

🍃سوگند هستم🍃دختر گیلان🍃17ساله🍃

خب خب خب خب خب ، اومدم یه خاطره بگم از اون قدیم ندیما 

راستش از صبح که هی اومدم خاطره رو تعریف کنم سرم تیر میکشید نمیتونستم به صفحه گوشی نگاه کنم ولی الان بهترم 
گفتم بیام خاطره زردی گرفتنم و تو دوران 2ماهگی یا 1 ماهگی بگم:و اما خاطره.......

من اینقد عجله داشتم که بیام به این دنیای لعنتی که تو هشت ماهگی به دنیا اومدم ، به دنیا اومدن من همانا و یه مشکل به بدبختی های خانواده هم همانا 
(یعنی شانس نیست که گله گل😐😒به قول مامانم دریا رفتنی هم باس آب ببریم تا دریا نخشکه😒😒)

خلاصه من که به دنیا اومدم بابام یه معامله شیرین انجام داد که همون باعث شد زندگی عطر و بوی شیرین تری به خودش بگیره کلا کسب و کار بابا رونق گرفت (ایشالله همهء بیکارا برن سرکار🤲🏻بلند بگین آمین)

بعد از اینکه من بعد از چند وقت به دنیا اومدنم مشکل زردی اومد سراغم (نه اینکه خیلی قوی بودم دقیقا تا قبل از مهد رفتنم دائما مریض بودم)

دیگه هیچی دیگه مامان متوجه مشکل بنده شد و زنگ زد به بابا که آب دستته بزا زمین بیا خونه بچه مریض شده ببریمش دکتر 
(نمیدونم تو دورانی که یه بچه چه مشکلی براش به وجود میاد)
خلاصه مامان عزیزم اومد کل ماجرا رو گذاشت رو دست پزشک محترمه

دکتر جان که منو معاینه کردن گفتن که بچه علایمش زردی میباشد

و منو از تالش منتقل کردن رشت 
دقیقا نمیدونم چقد ولی مدت زیادی تو بیمارستان بستری کردن( مامانم میگه بیشتر از یکماه میشد )

دکتر رشت اومدن بالا سرم بهم دارو دادن و سرم من چون هم بچه بودم و هم بسیار شر و شیطون اصلا اجازه نمی دادم پرستارای محترم به کار خودشون برسن و مامانمم اصلا دل نداشت منو نگه داره اون روزا موقعی که تزریق وریدی داشتم بابام میموند پیشم (بابایی فدات بشم که همش دردسر بودم برات💋💋) خلاصه که پرستار اومد دوتا دستای کوشولو و لاغرم و که سوراخ کرد و پشت دستم و مچ دستم رو هم همچنین رگ پیدا نکردن 😭😭😭اومدن تو پام (البته نمیدونم کجاش) سرم و وصل کردن و من تو اون چند وقتی که سرم به پام وصل بود همش تو دست مامانم بودم ولی دریغ از یه تکون کوچولو چون هم مامان هم بابا منو سفت گرفته بودن و اینکه میدونین خودتون یه بچه یکی دو ماهه چطور حالتی میتونه داشته باشه

خلاصه که من و مامان و فامیلا به نوبت شب به شب میموندن پیشم که مامانم بره خونه حمام و غذا برای بابا و .... خلاصه که اون یک ماه به مشقت زیاد تموم شد دکتر فرمودند که من خوب شدم .

تمام ❤️😊

و اینکه تو این ماجرا بود که من معروف شدم به دخی سورنگی یعنی دایی هام که اون موقع 17.18سالشون بود بهم میگفتن دخی سورنگی 

من از اول زندگیم تا روز اول مهد رفتنم همیشه ی خدا مریض بودم بعدشم که بخاطر تشنجی که از یکسالگی گرفته بودم تا نه سالگی تحت درمان پزشک عزیزم دکتر س.ی بزرگوار بودم 

میخوام از دکتر عزیزم دکتر س.ی عزیزم تشکر ویژه بکنم چون اگه ایشون نبودن معلوم نبود کی از این دنیای مزخرف خلاص شده بودم ❤️❤️
و 
بعد از اینا اول از مادر عزیز تر از جانم و بعداز اون هم از پدر عزیزم تشکر کنم که بخاطر من تا مرز سکته میرسیدن و میامدن 😘❤️💋😍😘❤️💋😘❤️💋😘😘💋💋😘💋😘💋😘

مامانم همیشه بهم میگه تو و مریض شدنات باعث شد من شجاع بشم و از هر چیزی نترسم🙈
 نمیدونم حالا این مایع خجالتم باید باشه یا مایع سربلندیم🥺🤔

من تا الان نمیدونستم زندگی یعنی چی ولی الان فهمیدم که زندگی خیلی مزخرفه (البته این نظر منه)

من همیشه تا جایی که بتونم به طرف مقابلم امید میدم 
ولی واقعا کسی نمیدونه تو دلم چخبره . خودمم حتی نمیدونم چرا اینطور شدم .همش بهونه الکی میارم و عصبانی میشم 

ولی بیرون از خونه باشم همش اون خنده لعنتی رو لبامه 😑🤐

دیگه خسته شدین ببخشید 
ببخشید اگه بد بود یا بی مزه 
من اینو بخاطر دل آیدا جون،یلداجون،زینب جون،فاطی جون و مریم ته تغاری پاییز🍁🍂نوشتم که گفته بودن بنویسم 

خواهش میکنم از داداش پارسا داداش مهرسام آقا حسین که خاطره های خودتون و بزارین و رها جون و داداش رهام عزیز و داداش محمدرضا و داداش هادی و بقیه که حضور ذهن ندارم ببخشید که خاطره بزارین مخصوصا داداش پارسای عزیز که همیشه با خاطراتتون شاد میشم و از ته دل میخندم 

ببخشید که زیادی حرف زدم و چشای نازتون اذیت شد 🙏❤️😍

🍃دختری از دیار گیلان🍃