نسیم هستم، ٣يا٤ سالم بود سرماخوردم هر وقتي كه مريض ميشم گلوم عفونت ميكنه و درد ميگيره ايندفعه هم همين طوري شده بودم مامانم ساعت٥ از سركار برگشت و مشغول غذا درست كردن شد اون شب هم مهمان داشتيم زنداييم و يكى از دخترداييام مهمان ما بودن وقتي رسيدن وديدن من مريضم دخترداييم بقيه كارها رو به عهده گرفت مامانم و زنداييم منو بردن دكتر منم خيلي بي حال بودم براي همين ماشين گرفتن و رفتيم هر چند مسافت زيادي نبود همش چند تا كوچه فاصله بود وقتي رسيديم دكتر هم خيلي شلوغ بود تا نوبتمون بشه سرمو رو پاي مامانم گذاشتم وقتي رفتيم پيش دكتر و معاينه م كرد ٦ تا برام پني نوشته بود با قرص و شربت 
ساكت بودم تا لحظه اي كه رفتيم داخل تزريقات تا چشمم به اقايي كه تزريقات رو انجام ميداد افتاد شروع كردم جيغ زدن و گريه كردن خيلي ترسناك بود 
قد خيلي بلند و هيكلي داشت موهاي مجعد و چشماي رنگي خودشم اخمو و بداخلاق هركاري مامانم و زنداييم كردن نتونستن منو بخوابانن رو تخت اون اقا هم به دوتا ديگه از همراه مريضهايي كه تو مطب بودن گفت منو بزارن رو تخت 🛌 بدجور گريه ميكردم و ميترسيدم از ترس بدتر سفت كرده بودم 
اون زمان مثل الان نبود كه بگن سفت نكن دردت بيشتر ميشه يا ضربه بزنن تا ادم كمى شل بشه همين طوري تزريق كرد و جيغ منم بلند شد ديگه هلاك شدم بعد اينكه تزريق تمام شد ولم كردن ولي  تمام بدنم درد گرفته بود  از يه طرف درد امپول از يه طرف محكم نگهم داشتن 
دوباره امديم بيرون ماشين گرفتيم و رفتيم خانه اون شب زود خوابم برد فرداش مامانم صبح زود رفت سركار 
زنداييم هم ساعت ٩ صبح بلندم كرد صبحانه بهم داد و گفت بريم امروز امپول دومت هم بزن از ترس قالب تهى كردم
بازم صبحش با زندايي و دختر داييم رفتيم همون مطب دوست داشتم گريه كنم خيلي ميترسيدم رفتيم تو اتاق تزريقات اون اقاه نبود 
زنداييم از منشي پرسيد گفت يك ساعت مرخصي گرفته الان پيداش ميشه نشستيم تا بياد ولى تو دلم غوغا بود همش تو دلم ميگفتم خدا كنه نياد
ساعت ١٠:٢٠ زنداييم رفت به منشي باز گفت منشي زنگ زد خانه شان گفت گفته ٢٠ دقيقه ديگه ميام زنداييم هم ديرش شده بود راه خانه شان از ما خيلي دور بود ديگه بلند شديم رفتيم بيرون تو دل من عروسي بود 
رفتيم بالاتر يه مطب پيدا كرديم كه تزريقات داشت كمى ترسيده بودم 
رفتيم از پله ها بالا يه اقا و يه خانم جوان بودن خوش اخلاق كمى از ترسم ريخت باهام خيلي حرف زدن كه چه دختري اسمت چيه چه اسم قشنگي داري 
ازم خواستن برم رو تخت دراز بكشم منم با ترس و لرز رفتم اقا اومد و باهام حرف زد كه اصلا نترس و سعى كن خودتو شُل كنى 
منم كمى شل كردم بازم بهم گفت شل كن الان خودتو منقبض كردي 
انقدر بهم سر صبر گفت چه طوري خودمو شل كنم و نفس بكشم منم به حرفهاش گوش دادم و بعد برام تزريق كرد منم اصلا صدام در نيومد 
چقدر بعدش تعريف كرد كه پنى زدي و گريه نكردي بهم يه ابنبات هم داد   رفتيم خانه زنداييم براي داداشم و پدربزرگم تعريف كرد كه من اصلا گريه نكردم بعد منو گذاشت و رفت خانه شان 
بقيه امپولهامو هر وقت ميخواستيم بريم بزنيم به اصرار پدر و مادرمو ميبردم اونجا كه اونجا برام تزريق كنن 
و ديگه گريه نكردم چون واقعا عالي تزريق ميكردن