سلام محنا هستم ۱۹ سالمع 
امیر ۲۲ سالشه همسرمو میگم 
حالم زیاد خوب نیود امیر رفت بود سرکار منم چیزی بهش نگفتم گفتم نگران میشه خلاصه به زور مسکن اینا دوروز خودمو راه انداختم 
روز سوم دیگ نمیتونستم راه برم امیر هی میپرسید خوبی عشگم 
میگفتم  اره بابا چیزی نیست 
شب خابیدم خیلی بی حال بودم صب دیدم صورتم خیس شده بلند شدم دیدم امیر کاسه اب دستشه داره با دستش میچکه رو صورتم گفتم امیر گفت جان دلم گفتم سرم  داره منفجر میشه گفت پاشو پاشو گفتم نه نه نمیام گفت بزور میبرمت گفتم نمیام 😡 گفت باشه تو بلند شو از رو تخت بلند شدم دیدم نمیتونم راه برم بلند شدم سرم گیج خورد افتادم رو سرامیک هاا 😢 امیر بلندم کرد خودش برد صورتمو شست من هیچی نمیفهمیدم دیگ فقط میگفتم نه نه
رفتیم امیر محکم دستمو گرفته بود نیوفتم رفتیم دکتر  گفت دو تا تزرق تقویتی یک سرم سریع الان باید تزریق بشه  ولی خودم حالمو دیدم ترسیده بودم رفتم چون اتاق خالی یود گذاشتن امیر بیاد داخل  استینم دادم بالا اومد زد یکم درد داشت ولی خیلی درد نداشت امیر هییییی قریون صدقم میرفت🥺
خلاصه امپول زدیم  دیگ تا خونه امیر دستمو گرفته یود ول نمیکرد میگفت میوفتی یک هفته هم سرکار نرفت طفلی بچم💋
کار خونه انجام میداد 😁
بهتر شدم🙈 الان این خاطره مال هفته پیشه 😔 تنها چیزی که تو زندگی مهمه دوست داشتنه 😘 همدیگرو دوس داشته باشین 😜
بای بای 🙃